من گشنمه...
وقتی کسی منتظرت نیست...
برگشتن یعنی به سخره گرفتن خودت...
من بر نمی گردم...
زیادی مسخره شده ام..
آنقدر زیاد که نگو و نپرس...
من تغییر کرده ام اساسی...
و از آن روزی این تغییرات شروع شد که سیم های
توی دهانم را در آوردم..
کاش هیچ وقت آن سیم ها از دهانم در نمی آمد...
سیم ها با من بود..
از من بود...
عوض شدم و این دست خودم نبود..
همه ی ما عوض می شویم..
عوضی گرفته می شویم...
عوضی می شویم..
گند می شویم..
گه می شویم..
بی خودی و الکی و دولکی می شویم..
شروع می کنیم به نوشتن اراجیف...
بعد شانسمان می زند مدیر فروش خلال دندان می شویم...
بعد همه شروع می کنند به زدن خلال دندان..
بعد با مدیر فروش مسواک های برقی
عقد قرداد جدیدی می بندیم به مدت سالیان زیاد..
مدیر فروش مسواک های برقی زنش لای چرخ گوشت رفته
کلا با تمام زیور آلات و کش های کلفت سر و این چیزهایی
که زن ها به خودشان می بندند..
گوشت هایش را به شکل فریزری همراه سبزیجات میفرستند
اوکراین...
از آنجایی که حالا دلش دوباره زن می خواهد از من خوشش
آمده...
میگوید این جوش های صورتت را می پرستم..
حقیقتا پرستیدنی هم هستم..
با این اخلاق گه و دستان دراز و موهای بلند و
صدای گوش خراش...
پای تلفن صدایم میزند کرکس من خوبی..
چاره ای نیست...
من زیادی پیرم...
و زیادی چروکیده..
تازه من یک بیوه ی مفقود الاثر هستم...
که تازگی ها پیدا شده و موقع گردو شکاندن با دُمشه...
من می خوام با مدیر فروش مسواک های برقی عروسی کنم..
جدی می گم...
من خیلی دوسش دارم..
چون اصلا جذاب نیست..
اصلا خوشگل نیست...
اینطوری خیالم راحته چشم دخترای ترشیده دنبالم
نیست که شب غروسی لباس عروس بره زیر
پام کله ملق شم و بمیرم...کلا از دو جا مردن
بدم میاد...
شب باشه توی خلیج فارش غرق شم...
شب عروسیم بمیرم..
سر زا برم...
این سه تا نوع مردن..
چرت ترین و لوس ترین نوع مردنه...
عوضش سفوط با هواپیما رو خیلی دوست دارم..
من کلا خیلی چیزا رو خیلی جاها رو دوست دارم..
من تو رو دوست دارم...
خودم و وقتی که تو رو دوست دارم و دوست دارم...
من قلبم و دوست دارم وقتی زمین خورده و مو برداشته...
من دوست دارم وقتی می میرم اونقدر همه چیز خوب باشه...
که قبرم زیر یه درخت بزرگ باشه...
یه درخت بزرگ با برگای زیاد...
ـــــــــــــــ
اصلا مگه مهمه....؟
هیچی مهم نیست...
اهمیت همه چیز بستگی به اهمیتی که ما برای اون
چیز قایلیم...
مهم شو خواهشا...
ای بی اهمیت زندگی من..
خوب اگه تو مهم نشودی من خودم میام مهم می کنم خودم و
من و مدیر فروش مسواک های برقی
و دو قلوهای همسانم...
چامسکی این روزها دل درد داره...
شب ها اسهاله...
چی کارش کنم ترسیده من و مدیر فروش
مسواک های برقی بریزیم رو هم..بدم میاد از این لفظ
اینا ریختن رو هم..
اما توی متن چاره ای نداشتم که بگمش..
من روی هیچکی نریختم../
کسی هم قرار نیست تا اطلاع ثانوی روی من بریزه...
اینجا همچنان من تنهام...
کناره فنی که باد داغ میزند زیر دامن چین دار و
موهایی که باز روی شانه ام ریخته...
(چه رمانتیک و لوس)
اینجا همچنان منم کنار باد فنی که بخار لیوان چای
توی دستم را تکان میدهد...
پنجره ای که کثیف است و منظره ی بیرون
آنقدر تار است...
که من فکر می کنم این روزها همه چیز در مه غلیظی
فرو رفته که بیرون آمدن از آن حالا حالا ها زمان می برد...
ــــــــــــــــــــــــ
آخیش...
چقدر دلم واسه وبلاگ نوشتن تنگ شده بود...
شبتون به خیر عزیزای دلم../