قرار نیست همه چیز و بلند بلند فریاد زد...

بغض قورت دادن میدونی یعنی چی...؟

تا حالا چند بار شده بغضت و قورت بدی...؟

بعد دوباره از اول...

این بغض قورت دادنا یه ور....

تلخ بودن دهنت یه ور...

گُم شدن توی یه روز بارونی یه چیز دیگه است...

روی پل میرداماد چهارشنبه ساعت ۵:۴۵ بعداز ظهر...

۶ باید ونک باشی..

تاکسی در کار نیست...

شروع می کنی به دوئیدن...

عینکت زیر بارون خیسه و فقط نقاط نورانی قرمز و زرد چراغای ماشینا رو

می بینی و آدمایی که تا وسط خیابون منتظر تاکسی ان...

این از اون دلهره های دوست داشتنی زندی منه...

یه پریاد نوک مدادی جلو پات ترمز می کنه...

یورش کلی آدم به سمت ماشین...

جلوی من وای میسته و من مصرانه دستگیره ی در و می چسبم...

صدای آدما بلند میشه..تازه رسیدی می خوای زودم بری..

ما هم زیر بارون معطلیم...

گوش نمیدم...

خود بد جنسم بیدار شده و می خواد سر ساعت به قرارش برسه..

توی ماشین عقب می شینم و دو مرد هم سوار میشن..

جلو دختر ۴ شایدم ۵ ساله ای نشسته...

موهای دم اسبی شدش رومیبینم...

تمام طول راه یک کلمه حرف نزد...

فقط یه جایی به راننده که مطمئنم باباش بود گفت پنجره رو بکش بالا بارون می ریزه

رو دستم...

راننده ی همون باباهه شیشه  رو می کشه بالا....

دختره با اینکه سنی نداره ولی کلی از سنش بیشتر میزنه..

طرز نشستنش و طرز لوس کردنش از من آدم گنده بهتره...

حس مبهمی بهم میگه راننده دوست داره من و توی آینه ی ماشین ببینه...

من سرم و چسبوندم به شیشه ی ماشین و فکر می کنم کاش می شد پیاده شم و

بقیه ی راه و بدوئم..

مرد من و نمی بینه فقط موقع پیاده شدن نگام میکنه و میگه خانم میشه

اون بالش و از پشت سرتون بدین..

میگم حتما بر میگردم و پشت سرم یه بالش سفید و میبینم...

بالش و سمت راننده می گیرم..

رانندهه من و نگاه می کنه و میگه ممنون...

پیاده می شم...

از خیابون رد میشم...

بر که می گردم میبینم پراید نوک مدادی هنوز همون جا وایساده...

قدم هام و تند می کنم...

دلم میخواد برگردم به مرد راننده بگم زن داری...؟

اونم بگه نه...

بعد من بگم میشه من زن شما بشم...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قرصام و مرتب می خورم...

صبح ها با تپش قلب بلند نمیشم...

می خوابم...

خیلی حسابی تا ۱ بعد از ظهر...

باقی روز خودم و با جوئیدن کنار لحاف های روی تخت سر گرم میکنم...

اینجا اجازه میدن هر روز دوش بگیرم...

هر موقع من و ببینید آب چکونم...

سرما هم خوردم ...

خیلی شدید..

اما عادت دارم هر روز نیم ساعت زیر دوش آب سرد وایسم...

یه سر گیجه ی رقیق دوست داشتنی توی کل روز باهامه...

همش تلو تلو میخورم...

دوست دارم این حس و...

این حس جدیدی که تو چشمامه....

همینکه هر کاری می کنم هیچ حسی توی چشمام نمیاد...

همینکه اشک توی شچم راستم همش جمع میشه و نمی چکه....

چامسکی اومد دیدنم...

داره میره ...

یه جای دور...

دارم حفظ ظاهر می کنم تا من و از اینجا در بیارن...

و گرنه بچه هام  و می فرستن بهزیستی...

من خوبم...

فقط یه کم تشنمه...

راستی بچه ی توی دلم دیگه تکون نمی خوره...

شاید حق با چامسکی بودش....