برای من صبر می کنی...؟
فلش گم شده...
پامچال می گه دست من نیست..
بامدادم که خودش و با کشیدن نقاشی روی دیوار سرگرم کرده...
حالا من چی کار کنم...
چرا همه چی با هم به هم می ریزه..
چامسکی ول می کنه میره...
فلشم گم میشه...
خوب توش پر آهنگایی که من باهاشون می نویسم...
گیجم...
هنوز اثر داروهای توی آسایشگاه کامل از بین نرفته...
هنوز خودم و به طور کامل به یاد نمی آرم..
فقط یادمه که چامسکی میز جلوش و که روش دو تا لیوان چایی داغ و
شیرینی بود و با پا زد دمر کرد...
بعد دست بامداد و گرفت با هم رفتن بیرون بیلیارد بازی کنن...
منم تا صبح خرده شیشه از روی فرش جمع کردم...
اتفاقا انگشتم هم زخم شد..
این و خوب یادمه...
هنوز چسب زخمه روشه..
چرا رسیدیم به اینجا...
آهان چون فلشم گم شده...
من تقصیری نداشتم...
چامسکی عجول بود...
من و همینطوری که بودم نخواست...
رفت پی یه کس دیگه ای که همونطوری بود که میخواست..
نمیدونم...
شاید خوب کاری کرد...
شایدم نه..
اصلا به من چه...
من فعلا دولا شدم زیر میز دارم دنبال مداد جدیدی که از بندر عباس خریدم
می گردم..
نیستش...
تازگی ها همش مداد و خودکار گم می کنم...
باید آویزون کنم گردنم...
حالا که فکرش و می کنم می بینم...
منم باید باهاش می رفتم...نه اینکه بذارک تنها بره...
شاید اگه الان برم بتونم تو سالن انتظار فرودگاه امام خمینی گیرش بیارم...
من اینجا...
تنها بدون چامسکی کچل دوست داشتنی م چه غلطی بکنم...
آژانس گرفتم...
پامچال خوابش برده..
بامداد میگه من مواظبش هستم فقط زود برگرد...
من توی آژانس به این فکر می کنم که چطوری تونستم همچین کاری بکنم...
آره ...
صندوق عقب ماشین یه ساک بزرگ پر از وسایل منه...
فیلمایی که خیلی دوسشون دارم و چند تا کتاب مورد علاقه م...
و یه چند دست لباس...
برای رفتن به یه جای نامعلوم..
من فرار کردم...
از چیزایی که به زور به من چسبیده بود...
تاریکه ....
خیلی تاریک..
من توی ترمینال آرژانیتینم...
با اولین حرکت اتوبوس ها به هر جایی که پیش بیاد میرم..
باورم نمیشه..
من یه همچین جایی توی شب به این سردی...
بلیطم جور شد...
یک ساعت دیگه اولین حرکت به سمت همدان...
تا حالا همدان نرفتم..
فقط می دونم یکی از دوستای مامان توی همدان زندگی می کنه..
میرم دستشویی تا توی راه مجبور نشم توی دستشویی های کثیف بین راهی
قضای حاجت کنم..
موقع بیرون اومدن از دستشویی یکی محکم دستم و می گیره...
چامسکیه....
میگه هی دیوونه کجا....؟
میگم...همدان...نه....بریم خونه...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
الان شبه...
چامسکی پامچال و بغل کرده خوابیده...
منم دارم دستشویی خونه رو می شورم...
احساس میکنم تمام زندگی های از هم پاشیده با شستن
دستشویی توسط زن خونه حل می شه...
منم دارم همین کار و می کنم شب به خیر....
بامداد اومده میگه بدو جیشم ریخت...