حالا دوباره....دستا رو هوا....
عمرا...من عاشق اینجام...
به خاطر همینه که نصف اون آدمایی که توی فیس بوک میان و متنام و می خونن
آدرس این وبلاگ و اون یکی وبلاگم و ندارن..
راستش باید یه جایی باشه واسه خلوت آدم...
اینجا خلوت منه...
و اینجا رو به هر جایی ترجیح میدم...
گاهی فیس بوک فقط تو رو از یه سری جهات پر میکنه...
ولی من همین وبلاگ خلوت خودم دوست دارم....و قول میدم بیشتر به روز نگه شدارم...
حتی شده برای یه مخاطب...حتی اگه خیالی باشه...
ـــــــــــــــــــ
دو روز میشه که سرم درد میکنه پشت سر هم..
یه بار ما تو عمرمون بت شکنی کردیم ...
و نمیخوام بگم چی کار هم کردم...
نترسین کار خیلی بدی نبود...
من فقط یه کم لبام و سرخ کردم...
همین...
چون مُد شده تازگی ها...
منم گفتم از این بی رنگی در بیام...
یه بار کله م به دیوار خورد...
داشتم میرفتم زیر موتور...
یه ژسره واسم سوت زد....ولی سوتش با بقیه ی سوتایی که تا حالا واسم زده بودن
فرق داشت...
معنی سوتش این بود....(......)
حالا من ترجیح میدم دیگ هیچ وقت از این رژ لب فرانسوی که فروشنده هه گفت
سُرب هم نداره استفاده نکنم...
چون می ترسم این دفعه دچار مرگ ناگهانی شم...
راستش همه ی مرگ ها ناگهانی هستند...
و دسته بندی مرگ ها به دو دسته ی ناگهانی و گهانی کار زیاد جالبی نیست..
اما اگه روی یه نمودار از ناگهانی به سمت گهانی بریم...
مرگ بر اثر تصادف و سکته ی قلبی ....و انواع سقوط با هواپیما و چتر نجات و این حرفا
ناگهانی ترین و مرگ در سن ۱۵۰ سالگی بر اثر کهولت سن گهانی ترینشونه...
گهانی اصلا کلمه ی درستیه که من دارم همینطوری ازش استفاده می کنم....؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مهم نیست...
مهم مرگ های ناگهانیه...
من توی یه مرگ ناگهانی بر اثر سقوط بهمن می میرم...
و جسدم هم پیدا نمیشه...
فقط باید توی دو سال اینده برم یه دوره کلاس کوهنوردی فشرده بگذرونم..
جالب اینجاست که هنوز باور نکردم من می تونم جز دسته مرگ های گهانی باشم...
مثلا یه سمیه ی ۸۷ ساله با موهای سفید با کلی نوه که از روی کت و کولم بالا میره...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ممنون از اینکه من و انتخاب نکردی ...
دیشب خیلی به این قضیه فکر کردم...
تو و من اگر با هم عروسی میکردیم من بر اثر یه بیماری سخت مثلا سرطان می مردم...
و اونوقت تو می رفتی با کس دیگه..
خوب من ترجیح می دم از همین الان بری با کس دیگه...
نه بعد ازمرگم...
(به تقلید از مصطفی مستور مثلا)
خوب...
همه چی معلومه...
منم دیگه کم کم میرم به کارام برسم...
اطاق مثل همیشه شلوغه و نمی خوام تمام سال تحویل به تو....ریخت و پاش اطاقم...
تو....و کتابای نخونده و پخش و پلای توی اطاق...به تو و فیلمایی که هنوز ندیدم...
فکر کنم...
برو گم شو....
متاسفانه با همین غلظت....