من من....
مشق های ننوشته...دلهره های آخر سال...ترس از شروعی دوباره...
بی رنگی این روزها حتی شب ها...سیاهی مطلق دور چشم...سبزه هایی
که سبز نشده می خشکند...باران هایی که قرار بود ببارند و نباریدند...
برف کوه هایی که زودتر از موعد آب شدند...عجله ی مفرط من در تایپ کلماتی
که به زور از زیر صدای رضا یزدانی رد می شوند و انگشتانی که گوش به فرمان
از کلیدی روی کلید دیگر می جهند....نمی که صورتت را می گیرد و از عرق نیست...
موهایی که چرب شده....آدمی که فکر میکند اگر این ها را بنویسد مسلما به آسمان
که نمی رسد هیچ به زمینی بودن خودش اعتراف کرده و چه اعتراف سختی ست به زمینی
بودن...به بد بودن...به پلیدی به دروغ...به گند و....تلخی زیادی که از من نیست...
از همین شکلات تلخ ۷۰ درصد است که فروشنده قول داده مال جایی حوالی روستاهای
سوئیس باشد و اگر بدمان آمد پسش ببریم...من عاشق بوی شکلاتم و گرنه طعم چیز زیاد
مهمی نیست....هست...طعم این روزها شبیه همین شکلات های تلخ است
نه زیاد شیرین که دلت را بزند نه زیاد تلخ که رگت را بزند...سر می کنیم همه چیز را اینبار
از دسر ....شکلات تلخ ُبوی بهاری که هر چه زور میزنیم در هوا پیدایش نمی کنیم...
همین خاک سنگی که از خانه ی رو به رویی که بنایی دارند این روزها به هر چه
بوی بهار و سبزینه ی گیاهان است برتری پیدا کرده ....همه چیز مثل سابق است...
ما شاید توی ۹۰ گیر کرده ایم هنوز....چیزی تغییر نکرده....همه چیز مثل سابق است....
بگو اینبار آخرین ماهی باقی مانده ی سفره ی هفت سینمان حال ۹۱ را نداشت....
(اینا رو منی نوشته که دپرسه....ولی اون یکی منم الان میخواد بره تو حیاط دم گربه
ها رو بکشه...این و می گم که خیالتون راحت باشه که من چند تا من دارم که
هر کدومشون در حال انجام یه کاری ان....اون یکی منم هوس فیلم کرده ....من چندمم
هم دلش پیاده روی می خواد....و من هزارمم هوس قره قوروت کرده....)