از بچگی عاشق کتاب بودم...از همون حرفای کلیشه ای که یاد گرفتن همه می زنن...ولی من جدی می گم...من عاشق کتاب بودم...حتی بیشتر از ساندویچ های سوسیسی که ساندویچ فروشی نزدیک مدرسه درستش می کرد...حتی بیشتر از آبنبات های دهنی دسته دوم دوستام که دو سه تا لیس که بهش میزدن بدشون میومد و موقع انداختن آبنباته تو سطل آشغال من میپریدم و آبنبات رو رو هوا میزدم...خیال نکنین من از اون بچه هایی بودم که پول تو جیبی نمی گیرن و زنگ های تفریح آویزون این و اونن...من فقط عادت داشتم چیزی حروم نشه...قدرت تخیلم توی بچگی در حد صفر بود...برای من همه چی جدی بود...فقط نمی دونم چرا یادم نمی موند وقتی زنگ تفریح می خوره با بقیه ی بچه های کلاس هجوم ببرم سمت بوفه...ترجیح میدادم زنگ تفریح ها توی کلاس بمونم و مشق های ننوشته ی زنگ بدی م و که دیشبش فراموش کرده بودم و بنویسم...بعضی وقتا هم مشق های دوستام و می نوشتم...کلا زیاد اهل دوست و رفیق نبودم...من بیشتر وقتمو توی زنگای تفریح به نگاه کردن کفش و مانتوی بچه ها می گذروندم...عاشق مانتوهایی بودم که سر آستینش کش داره و کفش های اسپرتی که رنگش سفیده...من اون موقع ها شروع کرده بودم به شمردن بچه هایی که کفش سفید اسپرت دارن....درست وسط جمع آوری اطلاعاتم بودم که خونمون عوض شد و تحقیقاتم نا تموم موند...از اون روز عاشق کتابا شدم...به نظرم کتابا به صد تا کفش نوی سفید و اسپرت می ارزه....( نمیدونم یهو یاد مدرسه افتادم...دلم واسه اون روزای خوب تنگ شد....اینکه این متن برگرفته از تخیل منه یا واقعیته رو نمیدونم...خودتون هر جوری که دوست دارین تصور کنین...اینجا همه چی آزاده....حتی تصور....)