مدرسه...
مدرسه ٬ مدرسه برای من هیچ جیزی نداره جز یه مشت خاطره ی پُر استرس...
از مدرسه فرار کردن برای رفتن به خونه و برداشتن شلوار ورزشی بگیر تا خطر
سقوط از در آهنی ...بالا رفتن از درخت توت و زمین خوردن های زیاد...بچه ی شری
نبودم ولی محیط دفتر کار ناظم مدرسه رو خوب می شناختم...میدونستم تلفن خانم
مدیر قرمزه و تلفن خانم ناظم سبزه...من حتی به جرات می تونم بگم بیشترین
اشکی که ریختم توی دوران سه سال راهنمایی بود...بسکه سر چیزای جزیی من و
میبردن دفتر...آخه کدوم آدم عاقلی ی بچه ی ۱۲ ساله رو که خواسته آب بازی کنه
میبره تو دفتر و زنگ میزنه به باباش...؟حالا فکر کن تازه باباهه موبایل خریده
و اولین تماس از مدرسه ست که دخترش مثل موش آب کشیده ست...
اوف که چقدر سر ایم موضوع من اشک ریختم...تازه باباهه هم دعوام نکرد
فقط گفت دخترم شان خودت و حفظ کن...راستش من هنوزم نمی فهمم شان یعنی چی...؟
بعد اصلا مگه ربطی به آب بازی داره...کلا مدرسه چیز خیلی خوبیه....با تمام سختی صبح
بیدار شدن و جا نموندن از سرویس و این اتفاقا خیلی دوست دارم زمان دوباره برگرده
عقب...شاید یه کم عاقلانه تر برخورد کنم و در حفظ شان بکوشم...
جمله ی تحت تاثیر گذارنده ی امروز تا آخر شب :
" ز گهواره تا گور دانش بجوی "
ما رفتیم چایی شیرین نون پنیرمون و بخوریم...
صبحتون به خیر ....