ماشین نویسندگی م روشن شده...

مدیون دغذغه های کوچیکی هستم که ذهن متلاشی شدم قدرت هضمشون

رو نداره و مدام بزرگ و بزرگ ترشون میکنه...

من ... یه آدم...بدون سلول های خاکستری..یا با همان اندک سلول خاکستری

نیم شوز شده...و کلید خانه ای که گم شده...و من متهم ردیف اولم چون از همه گیج ترم...

چون این روزها حواسم معلوم نیست کجاست...حواسم نیست....

هی می گویم برایم یک ماشین تایپ بخر که صدای تق و توق بده...

اینطوری شاید بتونم متمرکز شم...من خودم نیستم..یک بغض بزرگ رو به ترکیدن...

درد میکند ستون فقراتم و دکتر دوشنبه ها تا یک ماه دیگر وقت آزاد ندارد...

اشتهای کور شده....و افتادن در برزخ بزرگی به نام نمیدانم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بالا رفتیم دوغ بود...

پایین اومدیم ماست بود...

قصه ی ما دروغ بود...