عید امسال به گونه ای دیگر برایم رقم خورد ....

آنقدر متفاوت که هیچ کلمه ای قادر به توصیف لحظاتش نخواهد بود...!

از آنجایی که همیشه پر گویی کردم ....این بار به صورت خلاصه ترین حالت آن را مینویسم...

هم برای تاثیر گذاری بیشتر و هم به خاطر اینکه اکثر خوانندگان قضیه ی مهم شاید هم غیر مهم

مرگ مولف را جدی نمیگیرندو پس فردا حرف در می اورند و سوژه دست میگیرند ....

البته خود من هم تا حدودی مرگ مولف را جدی نمیگیرم...

اما موقع خواندن متن سعی میکنم به یاد بیاورم هر چه نویسنده نوشته حتما واقعی نیست

و حتما نباید به نویسنده ربطش داد....

همین حالا هم بحث به اندازه ی کافی طولانی شد....

من از دوشنبه ۳/۱/۸۸ تا ۹/۱/۸۸ وارد جایی شدم که گویی گریز از آنجا نا ممکن بود...

شب اول بعد از کلی کار و در حالیکه باید روی زمین میخوابیدیم چون هیچ تجهیزاتی متاسفانه

یافت نمیشد موقع خواب به خواهرم که یزد بود این اس ام اس رو دادم ...

بنانا (اسم مستعاری که گاهی وقت ها من او را به این اسم صدا میزنم گاهی هم او من را )

ما داریم میخوابیم شب اول به خیر گذشت ٬ تنها بدیش اینکه اینجا دستمال کاغذی نیست!

صبح بلند شدیم در حالیکه شب قبل بیشتر از ۱ ساعت خوابم نبرده بود...

به دلیل نا مناسب بودن جای خواب و...

شب دوم و اس ام اس بعدی : بنانا شب دوم هم به خیر گذشت فقط کاش با خودم حوله اوورده بودم

...اینجا حوله هم نیست...موهام داره کم کم چرب میشه....کاش حوله داشتم...

شب سوم : بنانا شب سوم به خیر گذشت...اگر چند شب دیگه به همین منوال سپری بشه

میتونم برم هند مرتاز بشم..دلم واسه تخت خودم تنگ شده...کاش مثنوی معنوی رو با خودم اوورده

بودم....نه ....نه...خیام بیشتر جواب میداد...!

شب چهارم  : آبجی بنانا بالاخره مامان من و به زور فرستاد حموم...کثیف بودن و میتونستم

تحمل کنم ولی بدون حوله بودن و اصلا...راستی یه مداد کوچیک پیدا کردم ....که باهاش توی حاشیه ی

سفید روزنامه چیز مینویسم...حالا وقتی شب ها خوابم نمیبره بی کار نیستم...

قراره ۲ روز دیگه هم بمونیم...فرار کردن از اینجا غیر ممکنه ....مگر اینکه معجزه ای رخ بده...

شب پنجم : بنانا جان یه شب دیگه هم گذشت ...امیدوارم واقعا فردا آخرین شب باشه...

بماند که تا حودودی هم با شرایط کنار اومدم و عادت کردم...ای خداااااا.........................

عادت کردن و از بنده هات نگیر....!

شب ششم : امشب هم به خیر گذشت بنانا ...فردا بر میگردیم...انقدر خوشحالم که خوابم نمیبره..

تمام حاشیه ی سفید روزنامه ها رو کندم توش چیز نوشتم...

انقدر ریز نوشتم که خودمم به زور باید بخونمشون....

ولی فکر میکنم اگه همین حاشیه ی سفید روزنامه ها هم نبودن این ۲ شب چقدر سخت میگذشت....

شب هفتم : نمیدونم چرا آدمیزاد هر چی زور میزنه یک چیزی بشه نمیشه و از اون ور هم گاهی وقت ها

هر چی زور میزنه یه چیزی نشه اک میشه...

ما امشب هم موندیم آبجی بنانا.......................!

تعطیلات عید امسال بد جوری داره خوش میگذره....

انقدر زیاد که دیگه طاغت این همه خوش گذشتن و ندارم ....

اگر میشه یه بلیط واسه یزد برام بگیر...

فقط به هیچ کی نگو سمیه داره میاد ....

میخوام فقط بخوابم....همین!

راستی فردا حتما میاییم تهران آخه خاله زرین زنگ زد گفت پدر شوهر دختر عمه ی مامانینا

فوت کرده فردا مسجد گرفتن براش ...

۱۰۸ سالش بوده....فکر کنم معجزه ای به وقوع پیوسته...

مرگ پیرمرد ۱۰۸ ساله منو از یاس فلسفی نجات داد....

خدایش بیامرزد...

نقطه سر خط ۱ : اگر میخواین کسی رو بشناسین باهاش برین بنایی...!

نقطه سر خط ۲ : قدر زندگی رو بدونید چون مثل آبی که میریزی روی گچ سریع سفت میشه !

نقطه سر خط ۳ : برای بالا بردن تخیل خوانندگان از توضیح اضافی معذورم...

نقطه سر خط ۴ : برای عدم سوء برداشت ذکر این نکته الزامی است : در این مکانی که من ۶ شب

توش حضور داشتم مامان و بابا به همراه دایی عزیزم هم حضور داشتن...!

نقطه سر خط ۵ : این روزها حالم زیاد خوب نیست...جدی میگم....حالا هرکی خندید دلیل نمیشه که

حالش خوبه...پس زیاد گیر نده بخند ....میخوام یه چند روزی عکسم زشت بیوفته ...به تو چه....!