بر می گردیم به حاات اولیه مان...همان حالات یک دانیاسور از اغما بر گشته...شاید هم از کما برگشته...

برای منی که هیچ آینده ای پیش رویم نمی بینم...بی تعارف چنگ زدن به گذشته و بالا رفتن از شاخ و برگ هایش

بهترین کار ممکن است...

لذا امروز نزدیک 3 روز می شود دچار اسهال شده ایم....گلاب به رویتان انقدر دستشویی رفته ایم و

دست هایمان را شسته ایم پوشت دستانمان در حال ور آمدن است...

با این حال نزار می رویم تا دم سوپر برای خودمان یک دوغ به ظاهر بی گاز می خریم...

که اینبار از شانسمان واقعا بی گاز بود...!!!

بعد می آییم نان بربری فانتزی بخریم چون حال در صف ایستادن نان بربری معمولی را نداریم...

شاتر نان فانتزی می گوید برو 5 دقیقه ی دیگه حاضره....ما هم از نفس تنگی این اسهال می نشینیم

که نار رودخانه ی دم خانه و به بطری های خالی آب معدنی و نوشابه که مردم حتما اشتباهی

از دستشان رها شده و توی آب افتاده زل می زنیم...

مثلا اگر الان حالم مساعد بود و اسهال نبودم جای جمله ی بالا می گفتم " به رقصیدن بطری های

آب در رودخانه زل زده بودم که مردی از راه رسید و به من گفت : رودخانه گذر عمر انسان است"

حالا بماند ما اسهالیم فردا 8 صبح کرج امتحان داریم باید 5 صبح از خواب برخیزیم..هیچ جیزی در ذهنمان

نیست جز اشعاری که محسن چاووشی خوانده ...

راستی نون بربری فانتزی کلا تمام شده بود و من نان بربری معمولی خریدم...

حالت تهوع...استرس...مقدار رقیق شده ای از عشق نا فرجام...دل پیچه...همه و همه من را

دچار این پرسش اساسی می کند  که آیا مشکلات جسمی بر روح و روان تاثیر می گذارد...؟

یا مشکلات روانی ریشه ی بعضی نا هنجاری های جسمی ست...؟

حالمان خوب نیست بر گشته ایم به گذشته به همان دانیاسورهای فسیلی ما قبل تاریخ به درد نخور

روی مخ بو گندو....

پی نوشت : آخ که اگر بر می گشتی من تا سال 3000 میلادی میزدم جلو....