داشتم میدویدم... کنار رودخانه...دیر شده بود...؟....نه...! این بار میدویدم ٬اما دیرم نشده بود...!

دلم برای دیر شدن ها تنگ شده بود...حواسم رفت پیش گنجیشکی که احتمالا عابری یا ماشینی

زیرش گرفته بود و چسبیده بود به زمین...

چاله ی آب جلوی پایم را ندیدم....

افتادم توش...اومدم بلند شم ٬ دیدم جای زانوی شلوار راستم سوراخ شده...

خون از توی سوراخ شلوارم زد بیرون...توی چاله شیشه خرده بوده نمیدونم یا چیز دیگه ای ...

هر چی بوده خون بی امان میزند بیرون...

دستم را میگیرم روی زانوم...نزدیک خونم...ولی ترجیح میدم تنهایی برم اورژانس بیمارستان کیان...

یه پانسمان ساده است دیگه..چرا بی خود نگرانشون کنم...

وارد بیمارستان میشوم ...بخش اورژانس...پایم را نشان دکتر میدهم...میگوید فورا بخش جراحی...

باید شیشه ای که توی زانوی شماست رو در بیاریم...

وای...شانس گند من...

گوشی ام را خاموش میکنم...

لباس هایم را در می آورند...

لباس سبزی تنم میکنند...که از پشت بند میخورد...

اما....من که فقط زانوم...میخوام اینارو به پرستار بگم....اصلا گوش نمیده..داره کار خودشو میکنه...

میگه همراه دارید...؟میگم نه....میگه خوب...لباس ها و وسایلتون پیش من میمونه موقع

رفتن بیا بگیر...

شالم را از سرم باز میکنند ...کلاه سرم میگذارند...

کفش هایم را در می آورند...دمپایی سفیدی که روش آرم بیمارستانه پام میکنند...

مینشانند من را روی ویلچر....پرستار به سرعت من را عبور میدهد از لابلای آدم ها....

راهرو های پیچ در پیچ و طویلی که بوی بتادین و الکل حال آدم را به هم میزند...

وارد آسانشور میشویم....طبقه ی دوم...دینگ دینگ...

صدای فریاد...ناله ی زنان...جیغ نوزادان...فضا را پر کرده...

بر میگردم به پرستار بگویم اشتباه شده ٬ میبینم پرستاره نیست...

ویلچری که روش نشستم خودش داره حرکت میکنه...روبرویم بخش زایمان را میبینم...

در اطاق عمل باز میشود...من وارد میشوم...در محکم پشت سرم بهم میخورد...

حالم بهم میخورد...روی در نوشته بود...ورود افراد غیر مترقبه ممنوع...تنها چیزی که یادم مانده...

همه چیز توی اطاق عمل آماده است...کاش به کسی خبر داده بودم...

نمیدانستم یک شیشه از توی زانو کشیدن بیرون این همه تشریفات پزشکی میخواهد..

۲ پرستار دستانم را میگیرند...مینشانندم روی تخت...میگویم ...من میترسم...

گریه ام گرفته...سرم به شدت درد میکند...دکتر فشارم را میگیرد...۱۸ روی ۹....

بالاست ببریدش بخش فشارش که اومد پایین ....

ساعت ۶ بعد از ظهر است ...نشسته ام دارم فکر میکنم قرار است چه بلایی سرم بیاورند...

ساعت نزدیک ۱۲ است...گوشی ام را روشن میکنم ...اما سایلنت....

ترس دویده توی چشمانم....پلکم میپرد...هیچ کس در بیمارستان با من حرف نمیزند...

همه فقط نگاهم میکنند ....اما نگاهشان از آن نگاه های معمولی نیست...

نگاه توام با سرزنش....آخر من را چه میشود؟!

۲ عدد پرستار وارد میشوند مینشانندم روی ویلچر ....دوباره به سمت اطاق عمل...

بر میگردم بگویم زانوم خوب شده....میبینم نیستن...همون بازی همیشگی...

چشم باز میکنم روی تخت جراحی دراز کشیده ام...پرستاری انگار ترس من را دریافته....

پیشانی ام را نوازش میکند...چقدر دستانش مثل دستان مادرم گرم و سنگین است...

بشمار ۱...۲....۳....تا ۱۰ که بشماری...دیگر هیچ چیزی نمیشنوم...

وارد تونل سرد و تاریکی میشوم...که چکه میکند سقفش...قندیل هایش تاب میخورد روی سرم...

مینشینم کف تونل...سرم را میگذارم روی زانوم...خاطرات کودکی ام ورق میخورد جلوی چشمانم...

روز بارانی...تصادف...ضربه به سر...۱۲ ساعت نخوابیدن...زانوی راستی که همیشه ی خدا زخم بود...

مانتو شلوار مدرسه ای که بعد از ۴ سال اندازم شد....مقنعه ای که روش جای کتری داغ بود...

مداد هایی که همیشه نتراشیده بودن...پاک کن هایی که همیشه گم میشد...

استرس جا ماندن از دیکته...کفش هایی که گاهی مال خواهرم بود...کیف هایی که اکثرا تهش

سوراخ بود...بگو مداد ٬پاک کنام چرا همیشه گم میشدن...

شکلات هایی که همیشه کف دستم توی تخت خواب آب میشد...آدامس هایی که همیشه به موهام

میچسبید...بوی مانتوی مامان ...مداد های توی جیبش...بوی کمد آهنی زنگ زده ی اداره ی

مامانینا ....ترس از رئیس اداره...بوی کتابخونه ی بزرگی که آرزوم بود تو ۹ سالگی همه ی

کتاباشو بخونم...خط های سفید کف حیاط مدرسه...درگیری ذهنی عمیق برای طی کردن

همه ی خط ها....شهر جادوگرای خواهرم که توش پر بود از شکلات و آب نبات و پاک کن های معطر و

جامدادی.. آدامس های خروس نشان...جویدن گوشت دور ناخنام...صدای دعوای مامان و بابا...

گریه های یواشکی تو حموم...کشف کردن یک برادر که هم برادرت هست هم نیست...

اما هر چه هست دعوای مامان وبابا از آن است..جعبه ی شیرینی که توش یه ذره پفکه یه ذره چیپس

یه پر کالباس یه دونه سوسیس یه ذره شکلات یه دونه آب نبات نوشابه ای...برای روز مبادا...

چاله ی آب زلالم...

.....میزند کسی توی گوشم ...من از تونل میپرم بیرون...۲ پرستار ایستاده اند جلوی چشمم

با دستان زبرشان میزنند توی صورتم...چشمانم را باز میکنم...به زور...پرستارها خدا رو شکر گویان

از من دور میشوند...میخواهم بلند شم....وزنم زیاد شده...سنگینم...

دردی مرموز از جایی که نمیدانم کجاست میپیچد...اما از زانو نیست...

پرستاری نزدیک میآید ...همانی که قبل از عمل پیشانی ام را نوازش کرد...

رویم خم میشود...پیشانی خیس از عرقم را میبوسد...میگوید...مبارک است...مادر شدی...

بغض میکنم...میخواهم جلی بغضم را بگیرم...گوشه ی لبم را گاز میگیرم ...پلک هایم را سفت فشار

میدهم....صدای هق هق رها شده ای یکباره سکوت اطاق را پاره میکند....

اشک هایم بی امان میچکد...روی ۲ قلوهایی که به دنیا آورده ام....

کودک هایم غسل میکنند زیر باران اشک هایم...

پامچال و بامداد...یک دختر و یک پسر...

دوباره ترس وجودم را در مینوردد...

مشکل جدید ۲ بچه ی بی پدر را کجا ببرم؟!

پلک هایم سنگین میشود....چشمانم را میبندم و در خواب میبینم که پامچال و بامداد را قورت داده ام....!