دست شستن از چیزهایی که روزی آرزویم بود....!
در هر دو صورت انسان باید تلاشش را بکنه برای رسیدن به آنچه میخواد....
اما نه با لگد مال کردن احساسات دیگران...
کاری که من کردم و الان چوبش را تا ته خوردم...کاش حرف عمو رضای(بهبودی)
را گوش کرده بودم....خوب آن موقع داغ تر از این حرف ها بودم...
فقط به یک چیز می اندیشیدم....و آن بازیگری بود...
میخواستم برسم به تئاتر شهر ....تنها هدفم آن موقع همین بود...
برایش خیلی زحمت کشیدم...تا صبح نخوابیدن....خواندن نمایشنامه...
تمرین های زیاد...کلاس های رنگا وارنگ و جور واجور...
هدفم آن قدر برایم بزرگ شده بود که خیلی وقت ها خودم رو هم از یاد می بردم...
و فقط چشمان مضطرب مادرم دنبالم بود با آه و نفرین هایی که بدرقه ی راهم میکرد...
برو ...یا نیستی یا داری کتاب میخونی...باشه...قیافتو تو آینه دیدی...
فکر کردی بازیگر میشی با این کارا...بازیگر شدن پارتی میخواد...
نمیدونم...یعنی مامان راست میگفت...؟
بابا که مخالفت نمیکرد ...اما از ته دل هم راضی نبود...خواهرم که همش نگران بود که مبادا
کرکس و خفاش شب منو ندزدن....
دور شدم از خودم...از خدا...بابا...مامان...خواهرم...
آنقدر دور که احساس میکنم نمیشناسمشون...
من کره خر الاغی بیش نیستم....خودم هم میدانم...پس دیگر سرزنشم نکنید...
من به تمام اشتباهات گذشته ام اعتراف میکنم...من گنه کارم...من را مجازات کنید....
باید خودم را دوباره تغییر بدم....دوباره شکل بدم....کاری سخت ...اما ممکن....
فروید عزیزم کجایی بیایی ببینی این عقده ها و تعارضات حل نشده ٬آدمیزاد
را تا کجاها که نمی برد...من نمیدانم در کدام مرحله٬ تعرضاتم حل نشده باقی ماند...؟
مرحله ی دهانی...؟مقعدی...؟احلیلی....؟ ...که شدم اینی که الان هستم....
من تعارضات درونم را نمیشناسم...من قبل از ۳ سالگی ام را ٬خاطره های تلخ و شیرینش
را که به نا خود آگاهم فرستادم را به یاد نمی آورم....پس از کجا بدانم....مشکلم از کجاست...؟
تا از نو شروع کنم....فروید ٬...جان من ....خودت هم تعارض حل نشده ای داشتی؟!
اصلا تو از کجا میدانستی ما دهشتناک ترین خاطره های قبل از ۳ سالگی مان را به نا خود آگاه
میفرستیم؟ که قرار است بعدها راهی پیدا کنند به خود اگاهمان و ما را شکنجه کنند...؟
کاش میشد جلوی نا خود آگاه سدی کشید به قامت دیواری از جنس زنی خسته در باد...
چی میگم من نصفه شبی ...!
دلم برای ویولونم که با پول های تو جیبی ام خریده بودم تنگ شده....
۱ سال تمام پول هامو جمع کردم که ویولون بخرم...۶ ماه کلاس رفتم....
که زد کلاس های باشگاه رادیو قبول شدم...ویلونم رفت گوشه ی کمدم....
تا حالا...
امشب رفتم سراغش...باورم نمیشد...
بعد ۳ سال هنوز نت ها یادم بود....
چه آرامش عجیبی گرفتن آرشه و کشیدنش رو سیم های ویولون به من داد...
الان حالم خیلی بهتره ....من دوباره ویولون خواهم زد ...
و در صدایش ...صدای جادوییش خودم را از نو خواهم ساخت....
خدایا این دفعه هم کمکم کن از اول آدم بشم...من آدم شدن و دوست دارم...