برایم کمی سنتور بنواز
واقعا نميشه همچين اتفاق بدي بيوفته و آدم سكوت كنه من هم نتونستم.
دارم از اتفاقي صحبت ميكنم كه همه كم و بيش تا حالا ازش با خبر شديد.
اكران سنتوري به دست، دست فروش ها البته اين تيتر يكي از روزنامه ها بود
و به نظر من عنوان قشنگي داشت، اين واقعيت تلخ قطعا به ضرر سينماي رو به
افول ما خواهد داشت ، اصولا من منتقد نيستم هيچ سر رشته اي هم در اين
كارها ندارم ولي احساسم كه از اين واقعه ي تلخ آزرده خاطر شده را تنها با
نوشتن ميتوانم كمي آرام كنم، مگر نه اينكه افراد هنرمند احساسات خود را
كف دست ميگرند تا با قدرت خلاقه ي خود بياميزند تا اثري بيافرينند
كه در جسم و جان بيننده اثر كرده باعث تغيير و تحولي هر جند اندك در
بيننده شوند ،مثلا هدف من از ساخت اين وبلاگ اين است كه با يكسري مطالب
غير جدي حتي به اندازه ي نيم دقيقه خنده اي به اندازه ي نخود بر لبانتان
بنشانم خوب من يك آدم كوچك در حدو اندازه ي خودم دوست دارم مطالبم
ديده شود چون براي شما مينويسم اگر مطالبي كه مينويسم خواننده نداشته
باشد در وبلاگم را گل مالي ميكنم ،ببينيد اينجا نكته اش مشخص ميشود
كارگرداني نام آشنا به نام داريوش مهرجويي كه به نظر من بهترين كارگردان
حال حاظر سينماست ،كسي كه تماشاچيه خود را به خوبي ميشناسد و از حالات
و روحيات آنها با خبر است ، تا به حال نشده فيلمي از اين كارگردان ببينم و
نگويم چقدر شبيه من ، چقدر شبيه فلاني ، آدم هاي فيلمهاي
داريوش مهر جويي زنده اند آنها را ميشناسيم گويي در آنجا حضور داريم
مثل فيلم درخت گلابي ، داستان عاشقانه ي دو نوجوان، عشقي كه مطمئنم
همه ي ما در سنين 15 يا 16 سالگي آن را تجربه كرده ايم صحنه اي از
فيلم را هيچ وقت فراموش نميكنم و آن زماني است كه پسركي كه عاشق ميم
شده لبه ي پله ها مي نشيند و كفش هاي دلبرك خود را در دست ميكند، دقيقا
واقعيت عشق هاي دوران نوجواني همين است ، پسرك از موهاي
كوتاه شده ي ميم كلاه گيس درست ميكند ، ميم ميداند پسرك دلبسته ي
اوست براي او كلاس ميگذارد، (ايفا گر نقش ميم در درخت گلابي گلشيفته فراهاني
بود نام پسرك در خاطرم نيست) و صحنه اي از فيلم كه پسرك با يك تكه ذغال
روي بدنش اسم ميم را مينويسد، كدام فيلم داريوش مهرجويي واقعيت نبوده؟!
آيا جلوگيري كردن از اكران سنتوري عين مقابله و فرار از واقعيت نيست؟
چرا همه سكوت كرده اند؟!
بهاي واقعيت چيست؟!
تا كي ميخواهيم سرمان را مثل كبك زير برف كنيم؟(جمله اي تكراري كه به
هيچ دردي نميخورد)
مگر ما اطرافمان معتاد نداريم؟
مگر اين معضل ، معضل بزرگي نيست؟
مگر نه اينكه هر روز از خبرها ميشنويم فلان باند قاچاق مواد دستگير شد؟
از چه چيزي ميترسيم؟!
سنتوري فيلمي كه به آرامي مينوازد و وارد دل ميشود
علي ، معروف است مشهور است همه چيز دارد ، زن خوب زندگي خوب
ولي به يكباره همه چيزش را به خاطر مواد از دست ميدهد
اما در آخر باز سنتورش به دادش ميرسد همان سازي كه مادرش با
آن مخالف است، اين فيلم يك نكته ي بزرگ دارد و آن اينكه
حواسمان به دوستاني كه بر مي گزينيم باشد ، همان حرفي كه تمام
افراد معتاد به آن اعتراف كرده اند كه رفيق بد باعث سقوط به چاه است.
اين فيلم براي جوانان آموزنده بود و من واقعا نميدانم چرا بر سر اين فيلم
چنين آمد ، البته چند وقتي است به نتايجي رسيده ام ، بعد از اكران فيلم نقاب
سرو صدا بلند شد، و اين شانس بد سنتوري بود كه بعد از نقاب نوبت اكرانش بود
من در خبري خواندم يكي از مسئولين گفته به دليل جو نا مساعد سينما ها سنتوري
تا اطلاع ثانوي اكران نميشود ، و چه درد آور كه سنتوري قربانيه نقاب شد.
هر چه بگويم باز هم حرف دارم ولي ديگر مجال نيست فقط يك جمله ي پاياني
و آن اينكه قدر هنرمندان اين سرزمين را بدانيد اميدوارم باز هم داريوش مهرجويي
برايمان فيلم بسازد و بداند كه تا ساليان سال مردم او و فيلم هاي زيبايش را فراموش
نميكنند، در آخر تبريك ميگويم به مسعود رايگان، رويا تيموريان، بهرام رادان و
گلشيفته ي هميشه در اوج ، و از خدا ميخواهم كه به اين عزيزان گرام صبر
عنايت فرمايد.
ديگر عرضي نيست خدا حافظ شما باشد.