ای مهربان من را بی غرض بخوان ...لطفا...!
پست پایین خیلی تند شد...خوب عصبی بودم...ترجیح دادم خودم و با نوشتن خالی کنم...
حالا تو بخوان ....از تویش هزارها حرف ناگفته بیرون بکش....
تو که انقدر خوب از تو متن آدم ها چیز های مختلف میکشی بیرون و جار میزنی....
یه تلاشی کن یه زوری بزن...اصلا یه بلاگ خودت درست کن...بیکار خودتو نگه ندار...
واسه سلول های خاکستری مغزت زیاد خوب نیست بیکار بمونی...
آفرین عزیز دل انگیز...
تازه گی ها آنقدر رک و بد جنس شده ام....که خودم هم در حیرتم که من واقعا خودمم؟!
بله دوست من ٬شرایط آدم ها را تغییر میدهد...
*بیایید عاشق نباشیم...اما دوستی هایمان را به یکدیگر اثبات کنیم....!
بیایید کمی با هم مهربان تر باشیم....به کی میگم اینارو من....
ای کاش دهانت کمی چفت و بست داشت....
ای کاش کمی چسب رازی در دهانت میریختی...
به توصیه ی یکی از دوستان به پامچال و بامداد کتاب رنده شده با نوشابه دادم...
بامداد خوشش اومد...آروغم زد تازه...
اما پامچال یه ذره خورد تف کرد رو فرش...براش معجون کتاب بستنی با چسب رازی درست
کردم....گمونم بیشتر خوشش اومد ...آخه تفش نکرد...
الان کودکانم...در قوطی کفش زیر تختم آرام و بی صدا آرمیده اند....
به صورت های پاک و بی گناهشان نگاه میکنم....
آرزو میکنم هیچ گاه بزرگ نشوند...
تا هیچ وقت آلوده و کدر و بی مصرف نشوند....
اما مگر میشود ....؟!
..........................آخر تو را چه می شود.................!
.........................آخر من را چه می شود.................!
.........................آخر ما را چه می شود..................!
می نشینم روی زمین .....
۲قوطی کفش را از زیر تخت بیرون میکشم.....
در گوش خفته ی ۲ فرزندم....میخوانم.....جای لایی لایی....
*در زندگی آینده ات ای فرزندم.....دهن بین مباش.....هر چه شنیدی باور نکن.....!
میخوام از امشب....هر شب یه جمله تو گوششون بخونم تا آویزه ی گوششون بشه...
قوطی کفش ها رو هل میدم زیر تخت...
می نشینم پشت میز ...
مولانا میخوانم....دعا میکنم برای خودم....برای دوستانم...که ذهنشان را از آلودگی ها
پاک کنند...وسعتش را زیاد کنند...کودک های درونشان را درست تربیت کنند...
آمین....
نیم جان بستاند و صد جان دهد آنچه در وهمت نیاید ٬ آن دهد
تو قیاس از خویش میگیری ولیک دور دور افتاده ای ٬ بنگر تو نیک....