امروز ساعت ۹ بیدار شدم...

ساعت ۱۱ کلاس داشتم...زبان تخصصی...ترم دیگه ترم آخره...چاره ای نیست باید این ترم

برش میداشتم که ترم دیگه متون ۲ رو بردارم...

از اول یه طلسم افتاده بود روی این درس ...هی برش میداشتم هی حذفش میکردم...

بابا داره میره واسه جراحیه لثه اش...میگه تا یه جایی میرسونمت...

با اینکه ترجیح میدم تنها برم...آخه ماشینش و نمی بره کارواش...

ماشین مشکیه اما انقدر کثیف شده که به خاکستری میزنه...

بابا میگه چه فایده ببرم کارواش فردا بازم همینه...

بذار بارندگی تموم بشه...

آخه اومدیم بارون خواست همین طوری هی بیاد...تکلیف چیه؟!

میرسم به کلاس...

چهارمین جلسه شه...واقعا خسته نباشم من...

خوب به زور هم که شده یه چیزایی میفهمم....

کلا بیشتر از یک ساعت ذهنم کشش نداره...حالا فکر کنین کلاس ۴ ساعت بود...

۳ ساعت بعدش در تفکرو مکاشفه گذشت...یه داستان کوتاه تو ذهنم ساختم....

مردی که زنی رو دوست داره...اما انگشتای دستش قطع شده....

مرد انگشت نداره...روش نمیشه بره به زنه بگه دوست دارم...

زنه هم خیلی مرد رو تحویل میگیره...

مرده هم پیش خودش خیال کرده که بله....

تهشو نمیدونم چی شد....آخه تو فکر بودم که تهش چی میشه....استاد آنتراک(همون

زنگ تفریح دوران دبستان )و داد...خوب منم گشنم بود تا رفتم یه آب پرتقال پاکبان با یه

کیک دوقلوی آشنا بگیرم....داستانه از ذهنم پریده بود....

.....................

با این فامیلی که من دارم ....روز اوله استادرو میبینم اسمم و یاد گرفت....

میگه شما با کدومشون نسبت دارید؟...

میخندم میگم هیچ کدوم...والا ...عجب گیری کردیما....

بچه که بودم هرکی ازم سر کلاس میپرسید٬ الکی میگفتم آره من از نوادگان همون شیخ عطار

شاعرم...خیلی حال میداد...اما یه حس عجیبی به من میگه شایدم واقعا نسبتی داریم و

خودمون خبر نداریم....

 

بر میگردم طرف خونه....با راننده ی تاکسی سر قیمت اجاره ی مسکن و بودجه ی امسال

دولت بحث میکنیم...آقای راننده میگه امسال بهتر از پارسال میشه...

پارسال تمام بودجه رو صرف بازسازی کشورهای جنگ زده ی مجاور کردن....

اما امسال جنگی نیست...این بوش هم بیکار بودا...!

هی خراب کرد گند زد ما روش ماله باید بکشیم.....(حرف های تکراری لوسی بود میدونم

آخه قراره هر چی شد و براتون بنویسم...میخوام خیانت در امانت نشه)

 

میرسم به امام زاده اسماعیل ....یکی از عجیب ترین و با حال ترین امامزاده هاست

دوستش دارم...کوچیک و دنج....دارن دورو برشو میسازن...کاش میذاشتن همین طوری اصیل

و کوچیک بمونه....

گاهی اوقات کوچکی و سادگی به بزرگی می ارزه...

مامان زنگ میزنه میگه کجایی میگم امام زاده....

میگه سر راه از تره بار پیاز و خیار و هویج بگیر....

تره بار نزدیک امام زاده است....

میرم تو تره بار...

مامان دوباره زنگ میزنه...یادش افتاده چند تا چیزه دیگه هم میخواد....

ساقه های کرفس و میزنم زیر بغلم....

تو یه دستم کیسه ی پیازه و خیار و هویج و کاهو

تو یه دستم هم سیب و نارنگیو سیب زمینی ...

تا برسم سر کوچه تا تاکسی سوار شم دو بار میذارمشون زمین...

یه بار به خاطر اینکه عینکم داشت سر میخورد...

یه بارم مقنعه ام و داشت باد میبرد...

سوار تاکسی میشم...ساقه ی کرفس تو گوش یکی از افاغنه ی محترم که پیشم نشسته میره....

از آن افغانی خوباست...اینو از چشماش فهمیدم...

بهم میخنده....منم بهش میگم جای خنده کمک کن در این کیسه ها رو گره بزنیم..

میرسم سر کوچه...پیاده میشم...

توی کوچه دارم میرم...تمام مانتوم گلی شده از ساقه ی کرفس...

خودم میدونم چقدر مضحک شدم...هر کی از کنارم رد میشه میخنده...

منم میخندم...سعی میکنم راه رفتنم همراه با مراقبه باشه...با ۵ ٬ ۶ کیلو بار میخوام شبیه

بودا راه برم...

آرام و محکم و با لبخندی بر گوشه ی لب....

میرسم خونه ....عود روشن میکنم....مامانم بدش میاد ...میگه بوش خفمون میکنه...

زود میارم تو اطاقم میذارمش تو جا قلمی ...

آروم آروم میسوزه ...خاکسترش میریزه روی میزم....

و من آروم میشم...

پامچال و بامداد رو بالا میارم ....

میخوابم رو تختم یه ورم پامچال و میذارم یه ورم بامداد و دستای کوچولوشونو میگیرم تو دستم..

میخوابم....یه ساعت دیگه باید پاشم درس بخونم....!