امروز صبح رفتم دانشگاه...با رویا و سازین....

رویا دوست همپای دانشگامه...کلا واحد باهم برمیداریم که این راه پر پیچ و دراز و تنها نریم...

سازین هم که دوست دوران دبیرستانمه ۷ سالی میشه باهم دوستیم...

سازین میخواست بره استرالیا برای ادامه تحصیل...ترم دوم مرخصی گرفت...

از اون روز رویا و من همپای دانشگاه رفتن شدیم....

بماند که سازین انقدر جذاب و جالب و دوست داشتنی بود که تا آخر ترمی که نیومد حرف منو رویا همش سر سازین بود.

خلاصه یه ترم دیگه هم مرخصی گرفت و ۲ ترم هم که نیومد...

دیشب رفتنش به استرالیا منتفی میشه تصمیم میگیره برگرده دانشگاه...

رویا هم که ۲ سال تو انگلیس درس خونده اما به خاطر هزینه های بالا برگشته....

حالا ما تو تاکسی نشستیم سازین و رویا سیگار میکشن...راننده هم...

و رویا در حالی که دود سیگار و از دهنش بیرون میده میگه کار خدارو از کجا اومدم قرچک....

اما سازین میگه همینم قنیمته....

من حسرت نمیخورم....چون از اولم میخواستم همین کارو کنم...

فقط دارم یخ میزنم از سرما شیشه ها پایینه ...بوی گند سیگارم که توی ماشین ...

شروع میکنم نصیحت کردنشون که نکشید تو رو خدا....

مگه گوششون بدهکاره...من نمیدونم اینایی که سیگار میکشن از چه چیز سیگار خوششون میاد...؟

بوی گند دودش...چیه والا...؟

میرسیم دانشگاه....دیدن چهره ی رییس دانشگاه...خیلی هیز بود ....

هر چند هیز نبود...چون رو میزش حافظ بود....شاید برداشت ما این بود...

گُه بگیرن این برداشتای غلطو...

کار سازین درست میشه...

میریم از ساندویچ های دانشگاه میخوریم که بوی قدیم و میده...

سازین میگه اصلا من واسه ساندویچ های دانشگاست که برگشتم...

منو رویا با هم میگیم نه بابا...!

برمیگردیم از دانشگاه طرف خونه...باز سیگار میکشند...

راننده تاکسیه ۳ روزه ترک کرده....

منم شروع میکنم به تشویق کردنش...

کاش آدم های دور و برم اینقدر برام مهم نبودن....

دست خودم نیست ...آدم هارو دوست دارم...

ولی خیلیا برداشتای بدی میکنن...

برید انقدر برداشت بد کنید که بترکید...

ایستگاه ترمینال جنوب پیاده میشم....

میدون بهمن از تاکسی پیاده میشم...

از پل عابر پیاده میگذرم....

از کنار اطلاعات فرهنگسرا عبور میکنم....

صدای عیلرضا افتخاری توی حیاط فرهنگسرا ریخته...

بغضم میگیره...نمیدونم چرا..

دوباره برمیگردم دم در فرهنگسرا...

نه !....من باید برم.....دوباره برمیگردم....

گر مرد رهی میان خون باید رفت....

                                              با پای فتاده سرنگون باید رفت.....

تو پای در راه نه و هیچ مپرس....

                                              خود راه بگویدت که چون باید رفت...

۱۰۰ دفعه تو دلم این شعر و میخونم....

قدمام استوار تر میشه ....مهدیه دوست کلاس بهبودیمم میرسه....

دستاشو تو دستام فشار میدم....وجفتمون با دلی قرص پامونو میذاریم سر کلاسای

حمید خان پور آذری....

عالی بود کلاسش در یه کلمه...

بهترین قسمتشم....آویزون شدن از نرده ها بود....

یاد اجرای رویای شب نیمه ی تابستون "حسن معجونی" افتادم که جن و پری ها خودشونو

آویزون میکردن...حالا اونا طناب داشتن ما به هیچ جا وصل نبودیم...

نرده ها رو میگرفتیم انقدر تاب میخوردیم تا پامونو برسونیم به نرده جلویی بریم بالا...

از دختر ها فقط یه نفر تونست بره.....

پور آذری که دید من چقدر تلاش میکنم اما نمیشه....کمکم کرد رفتم بالا...

حالا رفتم بالا حمید میگه بسه بچه بیا پایین....

خوشم اومده بود خوب...به زور رفته بودم بالا....

وای اومدن پایینش بدتر از بالا اومدنشه...

حمید میگه عینکتو بده نشکنه...

عینکمو میدم ...دستامو به نرده ها گرفتم بین زمین و هوا لای نرده ها گیر میکنم....

حمید میگه بپر ...کولی بازی چیه...

میگم خوب کتفم در بره چی...میگه پس بمون بالا....

آخرش بچه ها میگیرنم میام پایین....

راستی دست یکی از پسرها شیکست...

کلاس  پور آذری پر بود از شیطنت...به آدم اجازه میده شیطنت کنه...

من هم که خیلی وقت بود حس رها شدن و تجربه نکرده بودم...

خالی شدم بازم....

اینبار رفتم سر کلاس های بازیگری اما نه به خاطر صرفا بازیگر شدن به خاطر آروم شدن....آدم شدن

به خود پور آذری هم گفتم...

موقع برگشتن با اتوبوس برمیگردیم....

تا میدون ولیعصر....

تمام راه پور آذری پیشم وای میسته و به حرفام گوش میده...

خلی حرفاش آرومم کرد....

خیلی دوست داشتنیه خیلی...به من گفت منم مثل تو دلی برخورد میکنم با مسایل...

الان شبه...کف دستام تاول زده...بهشون نگاه میکنم....چقدر این تاولا دوست داشتنین...

* من همین جا اعلام میکنم عاشق هیچ فرد مذکری در زندگی ام نیستم....!

پس لطفا به من کسی را نبندید...!

*برای من الان چیز های مهمتری از عشق و عاشقی و این لوس بازی ها هست...

*به هر احساسی عشق نگوییم....شاید یک دوستی زیبا را خراب کند....

*من فعلا میخوام تنها باشم....نمیخوام ریخت هیچ کسی و که خودم میدونم و ببینم...

حتی تو....!