بهداشت روانی....!
دستاش از دو طرف آنقدر کشیده شده بود که سینه ی راستش ورم کرده بود....
روی سینه ش دونه های کبود به چشم میخورد...
مثل بادکنک شده بود ....شب تا صبح هر کاری کرد خوابش نبرد....
از درد...
از اضافه شدن چیزی که تا کنون با او نبود...
تا صبح کابوس دید...
در خواب دید از گوشه ی ناخنش شیر بیرون میآید...اما درد از سینه زوزه میکشید...
خواب بیمارستان شلوغ....
و بعد خبر مرگ خودش را به خودش دادند....
۲ روزه که همش می ترسه مبادا بمیره...
این دفعه کاملا جدیه....
می ترسه شاید سرطان سینه گرفته باشه...
عمه ی یکی از دوستاش اول سینه هاش ورم کرد بعد کبود شد...
بعد جفتشو از ریشه کندن....حالا فردا صبح داره میره دکتر...
دیدی آدم از استرس حالت تهوع میگیره....
خود من تجربه ش کردم...یه بار وقتی انگشتم برید....
خونش بند نمیومد...گفتم دیگه کارم تمومه...
کلا وقتی آدم میدونه کارش تغریبا دیگه تمومه....ترس برش میداره.
خیلی می ترسه....انقدر زیاد که منم پا به پاش ترسیدم...
راستی چه درس شیرینیه این بهداشت روانی....!