سالومه ....دوست قدیمی من...!
من و سالومه با هم تو یه روز به دنیا اومدیم...
تو یه بیمارستان....
جفتمون ۶ شهریور سال ....چه فرقی میکنه شاید ۶۵ بود...
ساعت ۹ صبح تو بیمارستان مدائن به دنیا اومدیم....
من همیشه به شوخی بهش میگفتم ٬ به خاطر همینکه من عاشق تئاترم...
آخه بیمارستان مدائن تو یکی از کوچه های روبه روی تئاتر شهره...
خوب من چشم که باز کردم تئاتر شهر رو دیدم...
همیشه با لبخند ملیحش جوابمو میداد...
سالومه لال بود....ولی توی نگاهش یه دنیا میشد حرف پیدا کرد...
همیشه به موهای بلند و شبقش نگاه میکردم که روی قوس کمرش ریخته می شد...
همیشه تو دلم می گفتم اگه یه روز پسر بودم بی شک سالومه ایده ال ترین دختر برای ازدواج بود...
چشماش مشکی بود...انقدر مشکه که گاهی اوقات میشستم فقط تو چشاش زل می زدم تا
مردمکشو لای اون همه سیاهی پیدا کنم....
فکر کنم هیچ وقت هم پیدا نکردم...
من یه جورایی زبون سالومه بودم...
چون از حرکت دستاش می فهمیدم چی می خواد...
کم کم حرکت دستاش به من منتقل شد...
خوب آدم نا خود آگاه تحت تاثیر قرار می گیره...
یه دوربین عکاسی الکی داشت ...قرمز بود....
همیشه می نداخت دور گردنش الکی فرت و فرت باهاش از من عکس می گرفت...
مامان سالومه دوست و همکار مامان من بود...
پدرش سالها بود که از مادرش جدا شده بود...
و رفته بود خارج....
مامان من و تهدید کرده بود که جلوی سالومه بابا ...بابا نکنم...
و من هر وقت میخواستم بگم بابام فلان حرف و زده ....به بای اول که میرسیدم حرفم و میخوردم و
حواس سالومه رو می دادم به مورچه ای عنکبوتی چیزی که روی سرش داره راه میره....
بعد اون می ترسید....دور خودش می چرخید....
سالومه چند سال پیش یه مدت رفت پیش پدرش....
۱ ماهه که برگشته ....
با سینه ی راستی که ورم کرده و کبود شده...
امروز بردمش دکتر....
دکتر آزمایش خون براش نوشت...
تاکید کرده بود جوابش و اورژانسی بدن....
سالومه بهم فهمونده بود که جواب آزمایش هر چی بود به مامانش چیزی نگم...
منم قبول کردم....!
سالومه سرطان خون گرفته....!
حالا چی کار کنیم...؟!