پرنده تلاش می کند از تخم بیرون آید...!....؟
مامان بود گفت سالومه داره میاد اینجا...زود بیا....سر راه هم بستنی بگیر دوست داره...
ریتم راه رفتنم و سریع تر کردم...به جای اتوبوس سوار تاکسی شدم...
بدو بدو خودم و رسوندم خونه...
اومدم تو اطاقم دیدم صفحه ی بلاگم بازه....سالومه داره تند تند می خونه...
انقدر سرگرمه خوندن بود که نفهمید من پشت سرشم...
نوک پا و آروم از اطاق میام بیرون...
محکم می زنم تو پیشونیم ...عجب گُهی خوردم بازم....یا تمیز ترش عجب غلطی کردم...
خوب بنده خدا شاید دوست نداشته باشه ازش چیزی بنویسم...
وای ....وای ....دیدی آدم یه موقعی یه خبطی می کنه....
بعد گیج می مونه به کی بگه...؟چون به کسی هم ربطی نداره...
ترجیح می دم شجاع باشم...دوباره میرم تو اطاق...با یه ظرف بستنی...
بستنی رو میذارم جلوش...و در همین حین یه سلام کوچیکم بهش میدم...
بر میگرده نگام کنه...سریع نگام و میندازم رو ناخن پام که ۱ ماه پیش روش یه شیشیه
سُس بزرگ افتاد و الان در حال افتادنه...
سالومه دوباره می خنده...
سرم و میارم بالا تو چشای سیاهش نگاه می کنم...
اثری از ناراحتی نیست...اتفاقا خوشحالم هست...
بهش می گم خوشحالی؟....
با سر تایید میکنه که آره خوشحالم...
میگم واسه اینکه دارم اتفاقای خودمونو می نویسم ٬ ناراحت نیستی....؟
سرشو میگیره بالا میگه نوچ...آخه بعضی واژه ها رو می تونه بگه....البته نوچ رو هم یه چیزی
تو مایه های تُ میگه...
بهش می گم فکر کن یه روز داستان های من و تو کتاب بشه...هم تو معروف می شی هم من...
خوشحال می شه میخنده....
میگم بسه دیگه هر چی من می گم میخنده...
یهو میاد طرفم....می شینه پیشم رو تخت...
همینطوری نگام میکنه...بعد یهو شروع میکنه به بو کردنم....
می گم ها چیه؟!بو میدم؟از صبح بیرونم....بدو بدو....مترو...و...
نگام میکنه...با حرکت دستش و یه کم واژه ی نامفهوم بهم می فهمونه برم حموم...
می گم اذیت نکن ...خستم صبح رفتم حموم....الان میخوام برم سریال "اشک ها و لبخندها "
رو ببینم بعد بخوابم...فردا صبح خورشید نزده میرم...
ول کن نیست...تا میام به خودم بجنبم می بینم زیر دوش وایسادم...
دارم با کف هایی که تو گوشم رفته ور میرم....زود خودم و گربه شور می کنم...
میام بیرون...خیس خیس لباسامو می پوشم...یه شلوارک گشاد ۴ جیب٬وای واقعا نمیتونم
شلوار یا شلوارک یا دامن بدون جیب رو متصور بشم...من کلا عاشق جیبم...
تو جیباشم همیشه پُره...آدامس...کتاب های کوچیک یک تجربه...خودکار...یه مداد آبی...صورتی...
بنفش...یه کاغذ سفید که ۴ تا شده...چند تیکه خُرده پاره های روزنامه...تلفن همراه...یه بسته پاستیل
بعضی اوقاتم اسمارتیس...کلا جیب های جادویی...یه لباس بنفش هم می پوشم که توش خط های آبی
به صورت افقی کشیده شده...فاصله خط ها از هم دیگه ۵/۱ سانته...
در ضمن رنگ شلوارکه سبز یشمیه...
یه روسری هم مثل خانم های محترم رشتی می بندم به کلم که موهام خود به خود نم گیری بشن ...
عینکم و می زنم...دست به سینه می شینم جلوی سالومه....
سالومه با ناراحتی نگام میکنه...
از قیافش می شه فهمید...که تو دلش داره بهم فحش می ده این چه ریختیه؟!
خوب منم پُر رو تر از این حرفام...با نگام بهش میفهمونم که به تو چه دوست دارم این تیپی بگردم...
از اطاق می ره بیرون ....منم شروع میکنم به نوشتن...هنوز اولین کلمه ای که به ذهنم رسیده روی کاغذ
جا خشک نکرده یهو دیدم یکی از پشت روسری مو از سرم کشید....
که انقدر محکم کشید فکر کنم چند تار موی بی گناه هم لای روسری کنده شد...
روسری و پرت کرد رو تخت...یه پیرهن آبی انداخت رو میزم...که درست رو کاغذایی که داشتم
توش چیز می نوشتم فرود اومد...
برگشتم نگاش کردم...
گفتم خوب که چی این مسخره بازیا...
با حرکت دستش و صداهای عجیب غریب فهموند که این لباس و بپوش...
بهش می گم ول کن ترو خدا...من حوصله ندارما...اون از حموم زورکیت...
این از این لوس بازیای مسخرت...یه کار نکن پرتت کنم بیرون...
همینطوری بچه پُر رو وایساده زل زده به چشمام...
بهش میگم خیلی دیونه ای مسخره...
شونشو به نشونه ی اینکه برام مهم نیست حرفی که زدی میندازه بالا...فکر کنم شونه ی چپش بود...
چشماشو می بنده...
این حرکتش یعنی یالا بپوش لباس رو...
حالا چون من یه لباس خواب بهت دادم ...رفتی تو هم یکی واسه من گرفتی ..
عجب آدمی هستی تو...اینارو میگم و لباسی که سالومه داده رو می پوشم...
لباس آبی فیروزه ای...با یقه ی گردی که یه کم بازه و منو معذب می کنه....
و دامنشم به زور خودشو می کشونه تا زیر زانو هام....
راستی یه جیب کوچولو هم سمت چپ لباس هست که روش یه گل همیشه بهاره به رنگ قرمز...
خوب خدا رو شکر جیب داره....
دست چپم و می کنم تو جیبش می گم اگر جیب نداشت درش می اووردم...
به زور منو میشونه روی صندلی ....موهامو شونه میکنه....از دو طرف برام میبافه....
به ته بافته ها هم کش آبی میزنه...
سر م و بوس می کنه....
با اشاره و صدا های گنگش بهم می فهمونه که قدر زندگی رو بدون....!
بی صدا می ره رو تختم...پشتشو می کنه بهم...و انگاری می خوابه...
منم الان آروم نشستم دارم این اتفاقات و تایپ می کنم...تا بیدار نشده...!
فعلا شب همگی به خیر....