توی این چند وقته که سالومه اومده پیشم....خیلی تغییر کردم.

نگاهم به دنیا عوض شد.به آدم های دور و برم.

آخ که چقدر ذهنم کوچیک بود.

و چقدر نگام تهی.چقدر اشتباه کردم.وچقدر اشتباه می کردم.و چقدر اشتباه خواهم کرد....!

زندگی کلاف پیچیده و در هم تنیده ی یه سری اتفاقات غیر مترقبه همراه با اشتباهه...

اشتباهاتمونم از اونجا ناشی میشه که توی یه لحظه ما انتظار یه سری از اتفاقات رو نداریم...

وذهنمون انقدر درگیر و بسته و کوچیکه که اون لحظه نمی تونه بهترین گزینه رو انتخاب کنیم....

و ما همواره در زندگی مرتکب اشتباهاتی می شویم٬ غیر قابل جبران...

مثل من که الان چند وقتیه که پامچال و بامداد رو فراموش کردم....

باورتون نمی شه اگه بگم دیروز چه اتفاقی افتاد....

دیروز رفته بودم سوپر خرید کنم٬ مثل همیشه یه بسته شوکولات فندقی هم واسه خودم خریدم...

داشتم دوباره از کنار همون رودخونه ای که خوردم زمین و تو پام شیشه رفت و ....باقی ماجرا...

خلاصه داشتم رد می شدم دیدم یه دختر بچه ی ۵ ساله با موهای لخت مشکی که تا روی شونش

میومد...چتری هم داشت که روی ابروهاشو پوشونده بود...چشای مشکی...پر از شر و شور و

شیطنت ...یه پیرهن آبی تنش بود که توش خال خالای قرمز و زرد بود...با یه کفش سفید...ایستاده

کنار یه پسر با موهای فر ریز با چشمای سیاه ٬متفکرانه .... با پیرهن سفید و شلوارک

جین گشاد با کفش مشکی.

به نظرم آشنا میومدن...

هر دوشون یه لبخند شیطنت آمیز گوشه ی لبشون بود...

اما من محل نذاشتم ...اومدم برم که دیدم دارن صدام میزنن....

برگشتم دیدم ....ای وای پامچال و بامدادن...

چقدر بزرگ شده بودن توی این چند وقت...

تو کمتر از ۱ ماه ۵ سال رشد کردن...

اگر بگیم هفته ای ۱ سال ٬ بازم ۱ سال بزرگتر بودن...

دست جفتشون و گرفتم ...شو کولات فندقی رو باز کردم ...

نصفشو دادم به پامچال نصف دیگه شم دادم به بامداد...

رسیدیم خونه...کسی نبود ....حالا من توی شوک بودم که با اینا چی کار کنم؟

تا سر برگردوندم دیدم پامچال رفت خوابید زیر تخت...

بامدادم یه کتاب برداشت و شروع کرد به ورق زدنش...

صدای زنگ در....سالومه اومده...

دستاش و گرفتم ...ماچش کردم...

چقدر دختر داغی تو...خوبی....؟

سالومه تو بغلم رها شد...

به زور اووردمش تو اطاق...

مانتوش و شالشو جوراباشم در اووردم...

 تو یه تشت پلاستیکی آب سرد ریختم...

با یه دستمال که تو دست راستم از ناراحتی فشار می دم اومدم بالا سر سالومه...

پا شویش می کنم...نزدیک ۲ ساعت خوابید...

منم بالا سرش نشستم و به صورت قشنگش که انگار خدا نقاشی کرده زُل زدم...

از این دختراست که اگه ببینین می گین شبیه مینیاتوره...

چشماشو کم کم باز میکنه...

چشمش می افته به بامداد که روی پام نشسته ...

تو چشاش تعجب و خوندم....

بهش میگم پسرمه...

نمی شنوه...آخه سالومه شنوایی شم مشکل داره...از سمعک استفاده میکنه...

دوباره ولی اینبار با اشاره ی دست می فهمونم که پسرمه...

چشاش از تعجب گرد شده...

پامچالم یهو از زیر تخت میاد بیرون به سالومه نگاه میکنه....

سالومه از تعجب کم مونده شاخ در بیاره...

بهش می گم واقعا بچه هامو می بینی...

سرشو تکون میده به علامت تایید...

پامچال حسودیش میشه به بامداد...بامداد و میکشونم رو پای راستم زیر بغل پامچال و می گیرم

میذارمش رو پای چپم...

بیچاره سالومه...الان تو دلش چه خیالایی که نمی کنه...

میگم دیوونه اینا بچه های منن...شاید بچه هام نه....اینا خود منن...فقط در سایز کوچیک...

با دستاش می گه پس پسره چیه؟!

می گم مگه نمی دونی وجود آدمی ترکیبی از دو جنسه...

اونیکه بیشتر تقویت بشه جنسیت اصلی ما همون می شه...

پامچال آنیموس منه...بامداد هم آنیمای من...

تازه یه چیزایی دستگیرش میشه...

پامچال و بامداد و می فرستم برن یه کم بریز به پاش کنن...

به سالومه می گم دختر تو کی می خوای به مامانت بگی مریضی آخه...

به آسمون ابری بیرون نگاه می کنه...قطرات  بارون خودشونو محکم می کوبن به پنجره...

می گه موقع بر آورده شدن آرزوم...

میگم کدوم آرزو...

میگه به تو چه...

میگم باشه...با ما هم...!

یه سیگار از تو کیفش در میاره...روشنش می کنه شروع میکنه به کشیدن...

صدای شکسن یه ظرف از تو آشپز خونه میاد...

لابد کار این ۲ تا ووروجکه...!

سالومه سیگار میکشه....صدای هق هق گریه هاش پنجره ی اطاق و می شکنه...!