دختر رفت توی اطاق پشتی....

صدای موزیک که توی خانه پیچیده بود را با بستن در کمتر کرد...

کیفش رو با زیر و رو کردن کیف بقیه ی مهمونا پیدا کرد...

از توش سرنگ و در اوورد...

تا اومد آستین لباسشو بالا بزنه و تزریق کنه....

پسر در اطاق رو باز کرد...

صدای موزیک با تمام شدت هجوم اوورد تو اطاق...

یک لحظه هر دو نگاهایشان در هم قفل شد...

پسر در را بست و بی خداحافظی رفت...!

تولد دوست مشترکشان بود...

دختر سرنگ به دست بغضش را مکید...

لباس هایش را پوشید ٬ از خانه بیرون آمد...

توی کوچه ی سرد و تاریک که حالا بارانی هم نم نمک شروع شده بود...

چقدر دلش هوای نان خامه ای کرده بود ...

اما قندش انقدر بالا بود که نه میتوانست به شیرینی لب بزند ....

و نه هیچ پسری تحمل آنقدر شیرینی را داشته باشد....!

باز هم محکوم بود به تنهایی ....

دختری با قند ۳۲۰...!