روی سنگ فرش خیابان نشسته بود...

والدینش چون عاشق پسرکی شده بود از خانه بیرونش کرده بودند...

لباس پاره ای به تن داشت...

روزها بود چیزی نخورده بود...

یک لیوان پلاستیکی که رویش نوشته شده بود نسکافه گرفته بود دستش...

خون از بینیش می ریخت تو حلقش اونم توفش می کرد تو لیوان...

ولی کم کم فهمید که خون از دهنش میاد...

شاید سل گرفته بود...

سل بیماری عاشقان آن زمان بود....

باران شروع شده بود...

مه نزدیک زمین آمده بود...

فرشته ی مرگ آرام انگشتان سرد و یخ زده اش را گذاشت روی شانه اش...

صدای ناقوس کلیسا شاید آخرین صدایی بود که در ذهنش باقی می ماند...

اگر فرشته ی مرگ کمی دیر تر به سراغش آمده بود...

خودش را در کلیسا می دید ...

دخترهایی با لباس زرد ...موهای تمیز و گل هایی در دست...

سرود مذهبی شان را می خواندند ...

چهره ی مریم مقدس در حالی که عیسی را در آغوش داشت...حک شده بود بر سنگ مرمری

پایین پنجره ی بلند کلیسا که نور عصر سعی می کرد خودش را به زور بیاندازد روی صوت عیسی...

مردی پیانو میزد....

مرد کوتوله و چاقی که اسمش را فراموش کردم...شاید نامش پیستوریوس بود...

کلیسا خالی بود و دخترک از صدای سرود مذهبی که در فضای خالی کلیسا می پیچید...

هر لحظه گرم تر می شد...

دیگه از دهنش خون نمیومد...

لباس سفید و صورتی بر تن داشت...

موهایش بوی گل می داد نه بوی جوب و فاضلاب...

پسرکی که دوستش می داشت هم به کلیسا امده بود...

دختر آرام و بی صدا نشست پشت پسر...

آرام و بی صدا به شانه ی پسر زد....

یک بار ...

دو بار...

سه بار...

از پشت شانه ی پسر را بوسید....

و در آغوش مریم مقدس گُم شد...