خوب همونطوری که مشخصه و در تیتر می بینید بالاخره من هم قاطی خروس ها شدم...

بماند که چقدر پدر و مادر و خواهر و دامادو خاله و دایی و (آخه ی خدا بیامرزدش...یه فاتحه بخونید

همین جا).......................................................................................................

اللهم صل علی محمد و آل محمد...

عمو و عمه و دوست و اشنا به من گفتن نکن این کار رو ولی خوب چاره چیه...

دل صاب مرده وقتی عاشق بشه که سن و سال نمی شناسه...

من از اولم می دونستم که من آخرشم گیر یه پیرمرد می افتم...

بس که پیر مرد ها به من گیر می دادن....

ولی من داغ بودم و هیچ وقت فکر نمی کردم قراره قضیه جدی بشه.

البته هنوز ازدواج نکردیم.

ولی با اجازه ی خانواده ی جفتمون می تونیم یه رابطه ی مشروعی رو با هم داشته

باشیم تا اخلاق همدیگه دستمون بیاد.البته همه ی این رفت و امد های قبل ازدواج کشکه

والاآدم وقتی طرفشو دید و پسندید که دیگه دست دست نداره باید بره پای سفره یعقد بشینه و

وقتی عاقد گفت وکیلم تو همون دفعه ی اول بگه بله...که چی مثلا خودتو لوس میکنی بعد ۳ دفعه میگی.

خلاصه من و همسر ایندم مش ممد...البته مش محمد می باشد که چون هم اسم میشود با

نام پدر اینجانب بهش می گم ممد که مشکلی پیش نیاد...

خوب من و مش ممد امروز با هم میریم خانه ی سالمندان تا به پدرو مادرذ همسر آینده م یه سری زده باشیم..

از اونجا هم احتمالا میریم تجریش...یه جیگری بزنیم...

نمیدونم چرا انقدر مش ممد گیر داده میگه رنگت پریده است...

از اون جا هم احتمالا بریم سینما...

نمی دونم کار درستی دارم میکنم یا نه؟!

خوب من و مش ممد تو پارک باهم آشنا شدیم...

من داشتم تاب بازی می کردم ...بعد اومدم از رو تاب بپرم پایین که یهو خوردم زمین...

کف دستم پوستش رفت و یه کوچولو خون از زیر پوستم زد بیرون...

یهو دیدم همین مش ممد بدوبدو داره میاد طرفم...با یه چسب زخم ...

دستمو گرت چسب زخم و برام زد گفت دختر جون انقدر شیطونی نکن...

سرم و بلند کردم که ازش تشکر کنم دیدم کُپه بابا نوئله...

لوپ های صورتی ...موهای جوگندمی...چشمای عسلی ...

آخ که چقدر مهربون بود...دستم و گرفت و منم مثل مسخ شده ها دنبالش راه افتادم...

من و با خودش برد دارینوش برام آنا کارنینا گرفت گفت یه کم کتاب بخون...

گفتم من خیلی کتاب می خونم ...گفت هر کتابی رو که نمیخونن دختر جون...

گفتم تو کتاب یه دست خطی چیزی بنویس که بدونم یه روزی کی بهم داده..

شروع کرد به نوشتن...

کتاب و باز کردم این جمله رو نوشته بود : برای عشق گمشده ام ...

کسی که مدت ها به خاطرش رنج تنهایی را به جان خریدم...

برای چشمانت که پُر ود از حرف ها و رازهای نگفته...

اکنون که یافتمت از دستت نخواهم داد...

مش ممد ...! امضا هم کرده بود تاریخ هم زده بود ۱ /۲/۸۸

و از اون روز تا حالامن و مش ممد زندگی خوبی رو سپری می کنیم...

الان تو دانشگام و دارم این داستانا ذرو مینویسم ...

ببخشید یه کم عجله ای شد ...

اخه دوستام دارن اذیت میکنن ...منم هی ذهنم گُم میکنه که چی میخواستم بنویسم...

حالا بعدا بقیه ی ماجراهای خودم و مش ممد و مفصلا می نویسم...

با تشکر از شکوفه که نقش مهمی در پیدا کردن همسر من داشت...

با تشکر از سایر دوستان...

بچه های خوب پارک زرگنده...

تاب و سر سره و آکسسوارو بقیه عوامل...

با تشکر از آنا کارنینا ..

با تشکر از کتاب فروشی دارینوش و خود کار بیک....