جک اسم سگ لوسی بود.لوسی ۱۵ سالش بود.سگش ۵ سالش.از وقتی جک رو مامانش

مارگاریت به دنیا آورده بود با لوسی و پدرو مادرش زندگی خوبی رو میگذروندن.

لوسی فکر میکرد جک برادرشه.پدرو مادر لوسی هم همیشه تاکید میکردن که جک برادرته.

و وقتی غذای جک زودتر حاضر می شد و لوسی بهونه می گرفت می گفتن خوب برادرت از

تو کوچیکتره طاغتشم کمتره ولی تو بزرگتری تو طاغتت بیشتره.

لوسی بعضی وقت ها از خانم معلمشون که اسمش یرما بود اجازه می گرفت تا جک رو به مدرسه ببره.

با اینکه یرما زن خشک و بد اخلاقی بود اما از اونجایی که میدونست لوسی عاشق سگشه

قبول کرد که جک رو بعضی وقتا با خودش به مدرسه بیاره.

یه روز که لوسی برای جک یه استخون بزرگ از قصاب محلشون فدریکو گرفته بود و شاد و

خندون به سمت خونه میومد...

دید جک افتاده درست وسط خیابونی که میرسه به خونشون...

لوسی بدو بدو رفت طرف جک...جک دست و پاهاش چسبیده بود به آسفالت...

اما سرش سالم بود و زوزه ی خفیفی میکشید...

لوسی شروع کرد به جیغ زدن...

دیگه صدایی از لوسی در نمیومد از بس که جیغ زده بود از حنجره اش خون میریخت ...

به اصرار لوسی جک رو تو باغچه خاک کردن...

لوسی یه چوب برداشت سرش یه دستمال سفید گره زد فرو کرد تو خاک٬ درست

جایی که جک خاک شده بود...

تا صبح ۴ بار اومد خاک ها رو زیر و رو کرد جک رو از خاک کشید بیرون و

در آغوش فشردش و دوباره خاکش کرد...

این شد کار هر روز لوسی...لوسی الان ۸۵ سالشه...و هر روز ۴ بار جک و از خاک بیرون

می کشه ....بیچاره جک....روحش آروم و قرار نداره....!