ساعت ۸:۳۰ دقیقه ی چند شب پیش...

نشسته ام توی اتوبوس غرازه ای که با هر تکانش صدای شلخ شلخ پنجره هایش آرامش نسبی ذهنم

را پاره میکند و یک مشت گرد و خاکی را که انگار سالهاست لای پنجره ای که هیچ وقت خدا کسی

بازشان نکرده تا کمی هوای تازه بپاشد توی اتوبوس دم کرده ای که تو هر لحظه احساس می کنی از

بوی تنفس و عرق گندیده ای که شاید مال ۲ ٬ ۳ روز پیش باشد رها شوی ٬ مینشیند روی مقنعه ی

بیرجندی جدیدی که تاه خریدم از مطهری...

 

اتوبوس چراغ هم ندارد آن موقع شب تا کتابی را که از توی مترو خوانده ای و رسیدی به صفحه ی

۱۵۷ اش را ادامه بدهی...

مجبور می شوم کتاب را ببندم بذارم توی کیفم که انگار وسایل توی کیف هم همدستی کرده اند

و نمی خوان عضو جدیدی رو بپذیرن...به زور جاش میدم...

به خاطر پیرزنی یا شاید به خاطر روزی که خودم پیر شدم ٬ از جایم بلند می شوم

جایم را به او میسپارم...دعای خیرش را در گوشم نجوا می کند...

لذت میبرم...که هنوز این دعاهای خیر را دوست دارم...

خودم را از زیر دستان زنی که میله را سفت چسبیده عبور میکنم...

سرم میخورد به ۱۲ النگویی که در دست راستش انداخته...

دیلینگ و دیلینگی به پا میشود...بیاو ببین...

خودم را به زور میرسانم به نزدیکی های دراتوبوس...

گوشی ام را در می اورم به خواهرم اس ام اس میزنم نگران نشود....

باران امده ترافیک سنگین حقانی...کسی من را نمی دزدد....

این موقع شب دختر و پسرهای جوان دوست دارند کنار هم باشند...

توی اتوبوس یا دختر به قسمت مردانه می رود  یا پسر به  قسمت زنانه...!

امشب به پست ما پسری خورده که آمده قسمت زنانه...

دختر با سر و گردن پسر ور میرود شاید نوازش لفظ قشنگتری بود اگر در جای مناسب تری

این کار را میکردند...!

گاهی دختر به من و کسانی که بالای سرش ایستاده ایم نگاهی میاندازد...

لبخند شیطنت آمیزی تحویلمان میدهد و به کارش ادامه می دهد...

کمی عقب تر مادری با پسر حدودا ۱۴ ساله اش نشسته...

پسر عینیکی ست...از آن عینکی خنگ ها  ...که اگر به امان خدا رهایشان کنی

شاید به غیر از زمان خواب ۲ پلکشان هیچ وقت خدا به هم نمی رسد مگر برای یک دهم ثانیه...!

همین طور پسر مات مانده و مادرش لب بر می چیند از خجالت...

دختر سرش را روی پای پسر می گذارد..پسر شانه هایش را میمالد...

مادر پسر عینکی با انگشت اشاره ای میکند به مناظر بیرون...!

خوب من نمیدانم لای ان همه قطره ی باران و بخاری که شیشه ی اتوبوس گرفته می خواهد

کدام کبوتر و بلبلی را آن موقع شب که حتما از سرما کز کرده اند زیر ایرانت تکه پاره ی

گاراژی شاید حوالی میدان راه آهن ٬ را نشان پسرش بدهد...

دختر و پسر دست بر دار نیستن...

البته من هم فضول نیستم اما هر از چند گاهی که نگاهم نا خود اگاه...

شاید هم خود اگاه بهشان می افتد ...میبینم یک سیکل منظم را تکرار میکنند...

که در شأن آن اتوبوس غرازه در آن موقع شب با آن همه مسافر خیس نیست...

دختر سرش را میگذارد روی پای پسر ٬ پسر شانه اش را میمالد....

۱ دقیقه ی بعد دختر سرش را بالا می آورد...پسر سرش را روی شانه ی دختر میگذارد...

دختر با گردن پسر ور میرود...

چند پسر جوان هم هر از گاهی نگاهی به حرکات دختر و پسر میاندازند و ریز می خندند...

و من نگاهم را میاندازم روی کفش سفیدم که توی چاله ی آبی فرو رفت رو به روی ترمینال جنوب...

و الان جورابم خیس شده...و اصلا حس خوشایندی نیست...!

 

 

۵ دقیقه ی بعد.....

 

پسر ها هم چنان عشق بازی دختر و پسر را نگاه میکنند ...

 

من کفشم را....

 

و مادر عینک پسرش را به بهانه ی تمیز کردن از چشمانش در می آورد...