در این که اعتماد به نفس من گاهی از صفر به سمت منفی بینهایت میل میکند هیچ شکی نیست...

قدیم تر ها هر ۲ ماه یکبار اعتماد به نفسم میرسید به بینهایت منفی...

چند وقتی است تازه گی ها  یک هفته یکبار این حالت به من دست میدهد..

وچند روزی است که هر روز این حس به من دست میدهد ...

تا اعتماد به نفسم را کامل از دست نداده ام باید بروم دنبال درمانی چیزی...

کاش آمپول اعتماد به نفس داشتیم...

آنوقت من هر شب به خودم تزریق میکردم...

فکر کن بعد از چند مدت هم معتاد میشدم به این آمپولها...!

نه بابا عرضه ی معتاد شدنم نداشتم....

من خیلی ترسو هستم آیا!؟

من خیلی بچه هستم آیا!؟

من خیلی نفهم هستم آیا؟!

من خیلی تک بعدی هستم آیا؟!

یه یشنهاد دوستانه... جدا طرف کتاب های روانشناسی و این حرفا نرید که دردسره...

تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها...

همه میگن روانشناسا خودشون از همه دیونه ترن...

خوب راست میگن...

وقتی تو بشینی هی حالت های مختلف رفتار رو با انگیزه هاشون بهم ربط بدی٬ حالت بهتر از من

نمیشه...

دوشت من از یک رفتار می شود هزار نیت خود آگاه و نیمه آگاه و نا خود آگاه بیرون کشید به

قول دوست بسیار عزیزم فروید ٬ که تنها بدشانسی من این است که چرا در زمان زنده بودنش از نزدیک

ندیدمش تا انگشت کوچک پای چپش را ببوسم و بگویم الحق که همان یه دونه بودی که هستی...

من تازه گی ها با نا خو آگاهم مشکل پیدا کردم...

نمیدانم این بخش نیمه اگاهم خواب است یا مست....

خیر سرت وظیفه داری که از هجوم افکار و رفتار نا خوداگاه به بخش خوداگاه جلوگیری کنی...

پس چرا حواست نیست...

من کم کم دارم از دست میروم...

بدون کوچکترین احساس هویتی...

راستی من کیستم....؟!

سمیه....

اگر نامم چیز دیگری بود سرنوشتم دگرگون میشد..؟!

من گم شدم در حیرت میان ۴حرف...

من پریدم ۴بار از روی نرده ی سفیدی که خاک گرفته بود...

و ۱ بار دستم لیز خورد و از نرده ها افتادم...

و من هنوز در حسرتم که چرا هر ۴بار نیوفتادم...

چون لذتی بود  درافتادن که در پریدن نبودن....

چون پریدن ارادی بود..... و افتادن غیر ارادی....

آخ که من عاشق اتفاقات غیر ارادی ام...

آخ که چقدر دلم میخواست این متن تا بینهایت ادامه داشت...

چون هنوز سبک نشدم....

نمیدونم تا کجا باید نوشت که سبک شد....

اصلا با نوشتن میشه سبک شد....

اصلا سبک شدن یعنی چی؟!

اصلا مگه سنگینی هم داریم؟!

ما تمام اینها رو ربط میدیم به روح؟!

آقا اصلا یه سئوال روح یعنی چی؟!

آیا همه ی روح ها ترسناکن؟!

آیا همه ی ناشناخته ها برای انسان ترس برانگیز است...؟

پس من کی قرار است بمیرم...؟!

من که دیگر کار نکرده ای ندارم؟!

من تمام زورم را زدم خدا....

تو شاهدی که من هر کاری کردم توی این ۳ سال تا به آرزوم برسم...نشد...

اصلا من بی استعداد....

من بد شانس....

چقدر تازه گی ها دیوار ها بد قواره و زشتند...

این اوس بناها پس سرشون با کجاشون بازی میکنه که دیوار ها انقدر شکم میدهند...

کاش پسر بودم...

تا هر اتفاق بدی که برام می افتاد بگم به اونجام...

اما دخترم و باید بگریم زیر ملافه ی چهار خونه ی یزدی که خواهرم از یزد برام اوورده...

بسه دیگه تا صبح هم بنویسم حالم خوب نمیشه انگار ....

اینم بگم...دیگه شب به خیری کنیم....

کاش پسر بودم تا برای معشوقکی که نامش نگار بود از صبح تا شب شعر می سرودم ....

و گم میشدم در حلقه ی گیسوانش  که بوی شامپو ویتامینه ی پن تن را میداد...