هورتون فیل فداکار....و داستان شهرداری که 96 فرزند داشت...
در زمان امتحانات و مواقعی که دپ زده هستم...
زمانی که توی لاک پوسیده و بد قواره ام چمباته میزنم و گوشی تلفن همراهم را
به خاطر اینکه کسی متوجه نشود در کدام گورستانی به سر میبرم خاموش میکنم...
و همان طور در لاک خمیده و بد قواره ای که مدت هاست دیگر سایز تنم نیست
شروع میکنم به فرستادن صلوات تا بلکه ناجی پیدا شود و دستم را بگیرد و
از لاک حقیرانه ام برهاند...
توصیه ی آخر هفته برای زندگی بهتر فرزند کمتر :
"موجود٬ موجود است. هر چند ریز باشد. در این دنیای تمیز ."
زمین بزرگی که زمین میخوانیمش...شاید٬ فقط شاید ذره ی ریزی باشد روی گل همیشه بهار
صورتی رنگی ٬ پیچیده شده در خرطوم خاکستری رنگ فیلی...
زندگی در زندگی جاری است و زندگی ها در زندگی های دیگر...
ما درگیر و دار یک سیکل منظم همین طور میچرخیم و میچرخیم....
ایستگاه های مهمی که که روی این سیکل دایره ای شکل است به
ترتیب از راست به چپ :۱)تولد ۲ )عشق۳)مرگ
خیلی ها نمیتوانند درست و به موقع از این سیکل عبور کنند و دنیای شان واژگون میشود...
مقررات سختی دادر که اگر نتوانی درست از آن عبور کنی نفر بعدی جایگزینت خواهد شد...
یک نکته ی انحرافی در این مطلب نهفته است ٬ که من به شما میگویم شاید روزی به کارتان امد
برای درست پیمودن این راه پر فراز و نشیب٬ به جای زیر آب زدن و همدستی با مراجع قدرت
باید خلاقیت داشت تا پیروز شد...فقط خلاقیت....
به همین راحتی!
به همین دلیل مراجعه میکنیم به کتاب بهداشت روانی صفحه ی ۳۸ ٬ پاراگراف وسط :
جبران حمایت کننده یا کتمانی
"بدین ترتیب نشان دادن نیرو و توانایی غالبا علامت ضعف نهایی و اعتراف نا کرده است٬
چه آنکه واقعا نیرومند است احتیاج ندارد زور و بازوی خود را به رخ دیگران بکشد ٬
علت هذیان بزرگ نمایی٬
چیز دیگری جز جبران کوچکی و کهتری واقعی نیست"
و شهرداری که ۹۶ فرزند داشت که از این ۹۶ تا ۹۵ دختر و ۱ پسر...
سر میز صبحانه پدر فقط ۱۲ ثانیه به فرزندانش وقت میداد تا خود را نشان دهند انطور که واقعا هستند...
۱۲ ثانیه فرصت زیادی است ...
۱۲ ثانیه میشود به اندازه ی تمام طول عمر یک انسان بالغ به استثنای زمان هایی که خواب است
یا مشغول اجابت مزاج یا در حال حمام...
برای نشان دادن خود باید انگشتانی کشیده داشت و البته شاعرانه....
چیزی که من ندارم ....و خیلی از ما ....
منظورم از ما دقیقا خودم هستم.....
خودم ضرب در زمان حال تقسیم بر خاطرات گذشته ام به اضافه ی قدر مطلقی از زمان اینده
مجذور اینها را وقتی از یک کم کنیم و انگاه ضرب در عدد ۱۴/۳ کنیم تازه میرسیم
به عددی که قطر جمجمه ام میشود و اگر بخواهیم در مقیاس وسیع تر محیط بدنم را
بدست اوریم در صورتی که بدن را تشکیل یافته از یک مستطیل بزرگ با ۲۰
مستطیل کوچک که نماد انگشتان دست و پاست در نظر بگیریم میشود
معمای بزرگی که که دانشمندان را به گاز گرفتن انگشت حیرتشان وا میدارد.....!
و برای اینکه مثل دانشمندان نشویم تا انگشتمان را گاز بگیریم ترجیح میدهیم شعر بخوانیم و
شعر بخوانیم و حرص بخوریم از اینکه متن قشنگ تری را که نوشته بودیم را فقط با اشاره ی یک
دکمه به باد فنا سپردیم...
پس همه با هم برای اینکه کمترحرص بخوریم این شعر را میخوانیم...
ای دل اگر عاشقی...
در پی دلدار باش....
بر در دل روز و شب ...
منتظر یار باش.....
دلبر تو جاودان بر در دل حاضر است......
روزن دل برگشا...
روزن دل برگشا....
حاضر و هوشیار باش.......
حاضر و هوشیار باش.....
حاضر و هوشیار باش........
حاضر و هوشیار باش........