خوب امروز مثل همیشه بود ...البته نبود...

یه روز استثنایی بود ....چون هر چی میتونستم کارهایی کردم که تا حالا نکرده بودم...

روزی پُر از گذشتن از خط قرمزهای مسخره که خودمان داده ایم کسی یا خودمان با خودکار بیک

مسخره ای که که در رقابت شدید با خودکار رینولدز و سایر رقبا دارد آخرین جوهرهایش را به زور

پس می اندازد روی کاغذ سفید یا شاید هم ماسک یا نقابی که به صورت زده ایم .

جدا خط قرمز زندگی که برای خودمان ساخته ایم تا کجاست...؟!

کاش زندگی خط قرمز نداشت ...تا از کرده ی خودمان پشیمان شویم....

البته من در زندگی برای خودم هیچ خط قرمزی نگذاشته ام و این بر میگردد به خاطرات تلخ

دوران دبستانم...دیدن آن همه نمره ی افتضاح که همه شان با خودکار بیک قرمز بود من را از هر خط

قرمزی متنفر کرد....

البته من هم در زندگی برای خودم خط دارم ...خطی که دور خودم کشیده ام سبزه...

توی خط سبز من فقط یک سری روابط پُر خطر مثل اعتیاد به انواع مواد مخدر...

عیاشی...دوست پسر بازی و مواردی از این دست مورد دار است...

بقیه موارد را با کمی چشم پوشی به راحتی میتوان خط سبز دورش را پاک کرد و از آن سوی خط سبز

مهربان بود...دیوانه بود...احمق بود و به قول استادم خنگ بود...

به شدت خط سبز دور خودم را دوست دارم...

گاهی وقتا احساس می کنم توی جنگل زندگی میکنم ....

توی کارتون عصر یخبندان و من همان "سید" احمقی هستم که مدام دور و بر" مندی "میپلکد و

در عین اینکه گاهی وقتا مایع آبروریزی است ولی به شدت بی غل و غش است...

میبینید چقدر خودم رو تحویل میگیرم ...خوب واقعیتیه...

توی خط سبز من حسادت ..کینه...دشمنی...زیر آب زدن...و هر چی که خودتان نامش را

میخواهید بگذارید از موارد چیزهای منع شده هستند ...درست مثل همون مواد مخدر و ...

کاش همه ی آدم ها خط دورشان سبز بود...

خسرو شکیبایی کجایی؟!بیا دختر مست از عشق در آستانه ی در ایستاده....

و منتظر فقط یک جمله از دهن توست...اونم اینکه سبز باشید...سبز...سبز ...سبز...

و دیگران رو هم سبز ببینیم....

من یا ۳۰ سالگی ام را نمیبینم...یا جشن تولد ۳۰ سالگی ام را در یک تیمارستان جشن

خواهم گرفت...شک نکنید...که احتمال حالت اول بیشتر است....

چون وقتی روبروی آینه می ایستم...و به چشمانم نگاه میکنم...آن سوی نگاهم...

جایی پشت تمام سیاهی ها و مویرگ ها و شکنج ها ....هیچ اینده ای را تا بعد از ۳۰ سالگی ام

نمیبینم...

همه چی ختم میشود به ۳۰ سال....

قشنگه در ۳۰ سالگی مُردن...

در ۳۰ سالگی دیوانه شدن...

در ۳۰ سالگی مادر شدن شدن...

در ۳۰ سالگی مادر بزرگ شدن...

در ۳۰ سالگی نابینا شدن...

در ۳۰ سالگی غلتیدن...

در ۳۰ سالگی ناشنوا شدن...

در ۳۰ سالگی معتاد شدن...

و در ۳۰ سالگی ریدن...شاید هم دیدن...شاید هم خیدن...

تمام اینها رو گفتم تا بگم اگر میخواستم با خط قرمز خیلی از آدم های دورو برم زندگی کنم دیدن

یه کار خوب رو از دست میدادم...هر چند هنوز معتقدم "بخوان" قوی تر بود...

روز خوبی بود جای شما خالی...

امروز به اندازه ی تمام عمرم ترسیدم...

لرزیدم...صلوات فرستادم...و جیغ کشیدم درون خودم...

ولی خیلی خوب بود....

اما الان که دارم اینارو مینویسم به این فکر میکنم که منم خط قرمز دارم...

و یه جاهایی مجبورم خودکار بیک بد رنگ رو از کیفم در بیارم و دور خودم یه خط قرمز بکشم..

این یعنی نقض کردن تمم جملات بالایی ام؟!

نه این  فقط یعنی کاربرد خودکار بیک قرمز در زندگی... ! اشتباه نگیرید...

بی ربط: امشب وقتی رسیدم خونه...رفتم دستشویی...جیش کردم...

و همون طوری که نشسته بودم یهو صدای زن همسایه بقلی که داشت بچه شو دعوا میکرد و

شنیدم...صداش شبیه مریم خدا بیامرز بود...و من ۱۵ دقیقه تو دستشویی موندم تا صدای زن

همسایه رو گوش بدم...

مریم کاش زنده بودی...به کارام میخندیدی...تاییدم میکردی...تشویقم میکردی که خل باشم...

مثل خودت...بعد با خنده میگفتی سمیه از دست تو...

چقدر دلم برای شنیدن اسم خودم از زبون تو تنگ شده...

حالا که اون بالایی به خدا سلام من و برسون بهش بگو دلم واست تنگ شده...

یه بلیط نصف قیمتی چیزی واسم بگیر بیام ببینمت...

اگه میشه یه کاری کن قبل امتحانا همدیگرو ببینیم...

چون این ترم وضعیتم به حد هشدار رسیده...

بسه دیگه چیو میخونید مگه کار و زندگی ندارید که گوش وا میستید ببینید من به دوستم چی میگم..

هی بچه پُر رو برو رد کارت....و گرنه میزنم شل و پلت میکنما..

د...د...د.....د...واستاده من و نگاه میکنه....

گفتم برو رد کارت...دهه...