روزی بد...

گریه ی بی امان من پشت ماسکم سر کلاس داشت لو میرفت...

کلاس تاریک بود یک دل سیر گریه کردم...

خدا عمرش بدهد استادمان را بدون موسیقی کاری نمیکند ....

و گرنه صدای هق هق منفجر شده ای از سینه ام در رفت که به خیر گذشت و کسی نفهمید

زیر ماسک دختر همیشه خندان دارد زار میزند...از دردی مجهول و عجیب...

تازه داشت حالم بهتر میشد...

افسردگی ۲ قطبی من ....!داشتم میرسیدم سر آن قطبش که مانیک است و پُر انرژی...

ولی کسی انگار هُلم د اده باشد توی دپرسیوش انگار....مثل وقتی که ۶ سالم بود و معلم شنایم من

را بی مقدمه پرت کرد توی گودی...دست و پا زنان خودم را رساندم به پله ها....وقتی از آب

در آمدم رفتم تو رختکن....

از فرداشم کارم شد همین میشستم تو رختکن و تو آب نمیرفتم....

هنوز که هنوزه من پام به گودی استخر نرسیده...!

حالا در این لحظه گویی کسی من را پرت کرده باشد از خودم بیرون...

و من دست و پا زنان آخرین تلاشهایم را میکنم تا برسم به کالبدم...

کالبدی که از دست این روح متغیر و بی ثبات به تنگ امده...

من از کالبدم معذرت میخواهم که هر دفعه به هر طریقی به وسیله ی روحم میآزامش...

و دم نمیزند ....در سکوت نجیبانه ای هر از چند گاهی نگاهی میاندازد به روحم...

پوزخندی میزند و رد میشود...

من گیج شده ام توی این دنیای بزرگ...

دنیای هزار رنگ نیرنگ و بی انصافی...

کسی بود انگار در گوشم زمزمه میکرد آدم ها نان دلشان را میخورند....

نان که دستمان ندادند هیچ....یک تُف بدرقه ی راهمان کردند عزیز...

آدم ها چوب دلشان را میخورند در این دوره زمانه ی بی مهری...

فقط این را بگویم که خواندن چند جمله من را بس بود ...

تا ریده شود به حالم امروز...

شاید هم فردایم...

امیدوارم کار به پس فردا نکشد...

دلم هزار تکه شد...شکست....شاید هم منفجر شد...یا منهدم...با صدایی مهیب...

اما تو همچنان کر باش و خودت را به نشنیدن بزن...

چقدر احساس میکنم کوچک شده ام...

چقدر احساس میکنم اضافه بودم...

چقدر وجودم اطرافیانم را آزار میداد...

خوب طناب داری...قرصی چیزی برایم میگرفتید ...

جای آن همه تعریف های غلو آمیزی که مطمئنم هیچ کدامشان را باور نداشتی...!

این همه تعریف را خرج کسی کردی که انقدر برایت مایع دردسر بود...!..؟

کاش کمی باهوش تر بودم و خودم زود تر میفهمیدم قبل از انکه مقابل دیدگانت انقدر

حقیر و نا چیز شوم...خودم را گورم را گم میکردم از جلوی دیدگانت...تا دیگر مجبور نباشی....را بکشی..

.........

چشمانم هنوز درد میکند...

هر لحظه بغضی ...گلویم را میفشارد...

هر لحظه حالی به من دست میدهد که اصلا خوشایند نیست...

کاش زودتر فهمیده بودم مزاحمم...

کاش...!!!!

آز آن شب هاست که غرق شوم توی اطاق پُر از اشک....

همان اشک هایی که میریخت از دو طرف توی گوشم...

اما این بار طوری میخوابم که اشک هایم سُر بخورد روی دماغم و از آنجا بچکد روی گونه ی کناری ام...

حیفم میآید زود برسند به بالش و فرو روند توی پنبه هایش که انگار تا آخر دنیا جا دارند برا اشک های

شورم....!