مرگ آسونه ...زندگی کردن سخته...

جمله ای که پسرک کوچکی فال به دست زمزمه میکرد...

از آن پسر فال فروش های کوچکی که همیشه ی خدا دستشان سیاه است و اغلب یه کیسه ی

سیاه هم که معلوم نیست توش چه چیزی گذاشته اند را  با یک دسته فال حافظ که من به

شدت اعتقاد دارم به این فال ها به خصوص اگر از دستان سیاه همین پسر فال فروش ها باشد...

با آن دمپایی های سوراخشان که داده اند کسی برایشان کوک زده با نخی کلفت که رنگ

دمپایی شان نیست و باید همیشه به این فکر کنند که چقدر بهتر بود تا نخ کوک زده شده

به دمپاییشان همرنگ دمپایی بود...

آنوقت چقدر اعتماد به نفسشان بالا میرفت و چقدر میتوانستند فال بیشتری بفروشند...

اما نخ کوک زده شده همرنگ دمپایی نیست و این اول بد شانسی است...!

فال میگرم ازش....از همان پسر ...دمپایی سوراخ....دستان سیاه...نخ کوک غیر همرنگ و....

در فال آمده....

"دوش میآمد و رخساره بر افروخته بود

                                                     تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود

رسم عاشق کشی و شیوه ی شهر آشوبی

                                                  جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود"

عین فالی دراومد که صبح گرفته بودم....

حافظ همیشه با من بازی میکنه و از این بازی هم به شدت لذت میبره...

من هم همینطور ...حافظ جان خیلی دوستتت دارم ....کاش زنده بودی تا فاصله ی بین ابروانت را

به نشانه ی احترام میبوسیدم...البته بعد از بوسیدن انگشت کوچک پای چپت...

 

دوباره میخ پسر فال فروش میشوم ...که آدم دوست دارد بر دارد ببردش حمام نمره

یه پولی هم بگذارد دست دلاک و بهش بگه تا میتونی چرکش کن...

مطمئنم اگه از حموم دربیاد یه ۲ ٬ ۳ درجه ای رنگش وا بشه...

ایستگاه ترمینال با من پیاده میشه...

با اینکه ازش فال خریدم ولی چسبیده به من ول کن نیست...

از ایستگاه ترمینال که بیرون میاییی بوی فلافل و سوسیس بندری و جگر و کباب فضا را همیشه ی

خدا پُر کرده....انقدر این بوها زیاد است همیشه ٬که تو فکر میکنی شاید بو رفته به خورد این تکه

از هوا...یعنی انقدر بو شدید است و وسوسه انگیز که حتی اگر یه چیز برگر با سالاد و سیب زمینی

سوپر استار رو با یک تکه از مرغ سوخاری  دوستت را هم خورده باشی باز به اینجا که میرسی ٬

بوی روغن داغ سوخته ای که باید حداقل مال یک هفته ی پیش باشد و سوسیس هایی که

معلوم نیست کدام آدم تمیزی که بعد از رفتن دستشویی دست هایش را به آب هم نمیزند

بلکه کمی در مصرف آب اسراف کرده باشد با چاقویی که معلوم نیست سر کدام پیرزن

مایه داری را بریده اند و طلاها و کیفش را دزدیده اند و دست آخر هم بهش تجاوز کرده اند و

جسدش را انداخته اند گوشه ای که مگس ها و پشه های ۲ فرسنگ انطرف تر را خبر کرده

تا بیایند و کمی بچشند از پیرزنی که سالهاست مُرده توی گونی زرد رنگی کنار بیابان های

بهشت زهرا و جسدش به شدت غسل میخواهد و نماز میت...بیچاره فرزندانش....!

و تمام کثیفی و روغن مانده ها و دست های کثیف هیچ کدام تو را از خوردن فلافل ها و سوسیس

بندری های ترمینال جنوب منصرف که نمیکند هیچ تو را ترغیب میکند که هر روز بعد از کلاس با برو بدس

بروی یه لنگه پا وایسی مثل گشنه ها که از قحطی آمده اند تند و تند ساندویچت را گاز بزنی و

باکت هم نباشه که موقع گاز زدن ساندویچ ٬ گوجه ای خیار شوری چیزی از لای چک و دهن مبارکت

بیوفته و مایه ی خجالت و آبروریزی بشه...

و بعد از آنکه سیر شدی و یک عدد لیموناد هم نوش جان کردی خودت را بتکانی و دوباره

بشوی همان آدم متشخصی که فقط رستوران های زنجیره ای نایب را قبول دارد....

که من هنوز معتقدم پول دکوراسیون و مبل و صندلی هایشان را میگرند تا پول چیزی رو که جلوی

شما میذارن...

بعد در دلت به خودت میخندی که گاهی وقتا چه ماسک مسخره ای داریم ما ...

که رویمان نمیشود بگوییم کجاها رفتیم و سانسور میکنیم خودمان را...

آخر برای چه کسی؟!

در این شهر پسرگ فال فروشی است با دستان سیاه پینه بسته با چشمانی که من مطمئنم چشمان

یک پیرمرد ۶۰ ساله است تا یک کودک ۶ ساله...

و تو دوست داری برایش فلافلی چیزی بخری بدهی دستش...

اما مثل مو ر و ملخ دورت جمع میشوند و تو  باید برای ۱۰ ٬ ۱۵ تایشان ساندویچ بخری...

تازه گیریم که خریدیم...

فردا چه؟!

اصلا چرا راه درو ٬ شام شبشان چه؟! خودشان٬ خواهرانشان٬ مادرانشان٬ پدرانشان...

پس فردا چه ...۱ ماه بعد ....سال بعد...

اصلا تاب زمستان سرد را میآورند...؟

یا یخ میزنند زیر ماشین گران قیمت مرد کارخانه داری که تفش را هم روی زمین نمیانداخت...

تا شاید مورچه ای رد شود و یک دل سیر بنوشد از آن همه ویتامین و املاح معدنی و پروتئین...

اینچنین است حال و روز بچه های کار ...

بچه هایی که زود تر از آنکه بفهمند زندگی چیست دنبال راه گریزی میگردند بلکه تمام شود

این کابوس دهشتناک ...

من شنیدم پسرک فال فروش

توی گوشم زمزمه میکرد ...

با درد ....با رنج....

که ...مرگ آسان است...

چیزی که مشکل است زندگی کردن است...