گاهي وقتا آدم انقدر زياد حرف ميزنه كه ديگران متوجه حرفاش نمي شن.

 

فقط يه سري تكون ميدن كه يعني آره ما فهميديم چي ميگي.

 

گاهي وقتا انقدر مطالب توي وبلاگمون رو طولاني ميكنيم كه هر كي

 

مياد وبلاگمون رو بخونه همون 2 يا 3 خط اول رو كه خوند خسته ميشه

 

بعد اگر دوست داشت يه نظر ميذاره اگرم حال نداشت بي تفاوت ميگذره.

 

راستش اين يه چند وقتي كه نبودم كه به نظر خودم خيلي طولاني هم شد

 

يه سري وقايع اتفاقيه به وقوع پيوست كه اگر ميخواستم بنويسم حتما رو

 

نوشتم تاثير ميذاشت چون من معتقدم نوشتن بايد در لحظه اش بيايد

 

اگر نيايد به زور هم نمي آيد ، گاهي وقتا در خواب اين اتفاق برايم مي افتد.

 

اما به دليل خستگي بي خيال شده ام و به خود گفته ام صبح وقتي بيدار شدم

 

مينويسم اما صبح همه چيز از ذهن كوچكم ميپرد و چقدر درد آور كه ذهن

 

آدمي انقدر كوچك است.

 

گاهي اوقات فكر ميكنم موضوعي براي نوشتن نيست چون انقدر درگير

 

روز مره گي ها ميشويم كه فراموش ميكنيم كمي از خودمان فراتر رويم.

 

و مسلما تا زندگي در جريان است موضوع براي نوشتن هم است.

 

مثل الان كه من با چاييدگي (سرما خوردگي) در حاليكه آب از دماغم

 

روان است مشغول تايپ كردنم چون ذهنم به من ميگويد بنويس

 

و من چاره اي جز نوشتن ندارم . و ذهن آدمي از هر چيزي قوي تر

 

 

است.

 

مي خواستم درباره ي يك شنبه 19 اسفند بنويسم اما نميدانم

 

اين همه مقدمه چيني براي چه بود؟؟؟؟؟؟

 

شايد ذهن فرمان ميداد!!!!!!!!!!!!!!

يك شنبه ها برايم روز خوبي است چون كاري ميكنم كه

 

دوستش ميدارم ، نترسين كار بدي نميكنم.

 

كلاس بازيگري ميروم در عين اينكه ميدانم اين هنري

 

است بي وفا به قول يكي از اساتيد عزيزم كه چون

 

برايم عزيز است اسمش را نمي آورم كه ميگفت:اين

 

حرفه و اين هنر يعني بازيگري مثل شوهر است بي وفا

 

آخ كه راست ميگفت او.

 

و من گاهي اوقات به همين نتيجه ميرسم.

 

داشتم ميگفتم در كلاس هاي بازيگري آقاي ....

 

باز هم چون استاد من است و بزرگتر اسمش را نمي آورم

 

هميشه ما اتود (يعني يه چشمه از هر چه بلديم بازي ميكنيم)

 

ميزنيم آن هم بداهه ، البته اوايل روي متن اتود ميزديم كه

 

راحت تر بود اما الان بيشتر اتود هاي بداهه ميزنيم تا شايد

 

كمي مغزمان از آكبندي در بياد البته بماند كه من استاد اين نوع

 

اتود زدن ها هستم ولي خوب استاد ما هيچ وقت به من اجازه نميدهد

 

خودم باشم ، راحت باشم ، من را از من ميگيرد ...........

 

ديروز نام من را صدا زد براي اتود زدن شوكه شدم

 

چون زياد به من پا نميدهد فكر ميكند پر رو ميشوم

 

ولي به خدا قسم من آدم راحتي هستم كه اتفاقا اصلا

 

هم پر رو نيستم چقدر از خودم تعريف كردم  نه ؟؟

 

ببخشيد اما خدا وكيلي شما كه مرا ميشناسيد....

 

خلاصه من را انتخاب كرد با پسركي حدودا 18الي19

 

ساله ، بايد روبه روي هم بشينيم و خودمان يه موضوع

 

انتخاب كنيم من هر چه به پسرك نگاه كردم چيزي نگفت

 

چون كلا تا آنجا كه ميشناسمش همين طور است

 

من هم كه اوضاع را اينگونه يافتم موضوعي يافتم بداهه

 

و شروع كردم به بازي ، نميدانم تا كي در بحر خودم و

 

نقشي كه خودم براي خود ساخته بودم ، بودم.(ميدانم كه نبايد

 

2تا بود بياد كنار هم اما خدايي شما بوديد به جاي من از چه

 

واژه اي بهره مي جستيد؟)

 

 

خلاصه من در نقش خود غوطه ور بودم كه يهو يه

 

لنگه كفش به طرفم پرتاب شد، لنگه كفش كه بود

 

به نظر شما ؟؟؟

 

درست حدس زديد لنگه كفش استادمان بود كه با

 

بي رحمي يه سمتم پرتاب كرده بود .

 

آخ كه در آن لحظه احساس كردم آب سردي بر

 

آتش ذوقم پاشيده است اما چه كنم؟؟؟

 

بعد اينكه كفش را پرتاب كرد بلند گفت : سميه

 

 

كم حرف بزن ، چقدر داستان به هم مي بافي

 

نذاشتي اين طفل معصوم (منظورش همان پسرك بود)

 

حرف بزنه.

 

اما استاد ما نديد كه من در نقش ساختگي ام چقدر از

 

پسرك سئوال پرسيدم و او حتي جواب من را هم نداد.

 

من خودم را دخترك 12 ساله اي كردم و پسرك را

 

15 ساله كردم كه اين دو پسر خاله و دختر خاله هستند

 

من خودم را شيطون كردم ، بچه كردم(البته من هنوزم هم بچه ام)

 

آن همه انرژي گذاشتم يك ريز حرف زدم تا شايد صداي اين پسر در بيايد

 

اما نيامد و استادمان با بيرحمي تلاش من را نديد و گفت تو

 

چقدر قصه مي بافي، شايد استادمان نميداند من

 

مينويسم ، او نميداند من ميرزا بنويسم،او نميداند

 

خيلي چيزهايي را كه ادعا ميكند ميداند.

 

و من با خنده اي تصنعي كفشش را برايش جلوي

 

پايش گذاشتم اما او ندانست كه با همين لنگه كفش

 

ذوق بازي ام را از من گرفت ولي در عوض

 

به ذوق نوشتنم كمك كرد تا شايد اين سوژه اي

 

شود كه من تا  پاسي از شب برايتان بنويسم

 

و بدانم كه گاهي اوقات پرتاب اين لنگه كفش ها بي خود

 

و بي علت نيست و من واقعا از اين اتفاق ناراحت

 

نيستم . و چه خوش گفت سهراب :

 

قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر.

 

قتل يك قصه سر كوچه ي خواب.

 

قتل يك غصه به دستور سرود.

 

قتل مهتاب به فرمان نئون.

 

قتل يك بيد به دست دولت

.

قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ.