نشسته بود چهار زانو روبه روی من ٬ طوری که در اطاق رو پشت سرش میدیدی...

چشمای سیاه با رگ های قرمز متورم شده ٬ تازه گریه کرده بود ٬ این رو وقتی فهمیدم که

اومد جاشو عوض کنه تا به من نزدیک تر بشه ٬ یقه ی پیرهنش بوی اشک میداد.

حالا نزدیک من بود ...اونقدر نزدیک که یه لحظه خودم و کشیدم کنار٬ نه اینکه فکر کنی

ترسیده باشم نه...آخه کی از یک آدم ترسو ی گریه کرده اونم اون موقع شب میترسه....

من هم که اکثر غریب به اتفاق در چنین مواقعی ترجیح میدم شجاعتم و حفظ کنم...

چون فقط کافیه طرف بفهمه ترسیدی...

اون وقته که باید فاتحه تو بخونی...

خیلی آروم لبام و بردم نزدیک گوشش بهش گفتم چته؟!

سرش و انقدر تند برگردوند که اگه یه لحظه دیر جنبیده بودم شاید دماغش میرفت تو دهنم...

با چشماش که حالا میتونم به جرات بگم پُر از اشک شده بود فقط نگام کرد...

انقدر نگام کرد که فکر کنم لای چشماش داشتم کش میومدم...

عینکم و برداشتم شروع کردم به پاک کردنش..

 عینک چیزه خوبیه.... اونم وقتی که  ادم  میخواد استرس یا ترسشو قایم کنه می تونه خودش و

با پاک کردن شیشه ی عینکش سر گرم کنه...

عینکم و دوباره زدم به چشمم...

یه آه بلند کشید تو صورتم که شیشه ی عینکم ُبخار گرفت...

هوا خیلی سرد بود ...

اما اون موقع از سال زیاد طبیعی به نظر نمیومد...

چون من تو راه که میومدم ۱ فالوده شیرازی با ابلیموی اضافه خورده بودم...

مطمئنم بودم که کولر ندارن...

چون همشون از دم به کولر حساسیت داشتن..

یعنی هیچ موقع خدا نبود کولر و بزنی فین فینشون نره هوا...

خب به نظر خانواده ی عجیبی بودن...

چون زمستون ها هم هیچ وسیله ی گرما زایی تو خونشون نبود...

خونشون طرفای لواسون بود...

منم به هوای اینکه دلم واسه خواهرش تنگ شده رفته بودم خونشون ....

خواهرش از من ۴ سال کوچیکتر بود..

بعضی وقتا بهش ریاضی یاد میدادم...

با اینکه ریاضیم زیاد خوب نبود اما نمیدونم چرا موقع یاد دادن به نظر استاد ریاضی

میومدم...اما هیچ کس از شبای امتحان ریاضی خودم که  ۳ تا فنجون قهوه میخوردم

تا خوابم نبره و یه عالمه گیس کنده شده ی کنارم که از نفهمیدن اون همه فرمول و جمع و تفریق

میریخت دورم  خبر نداشت...

دوباره تو عینکم آه کشید...عینکم و برداشتم...

تو چشمام نگاه کرد دوباره یه آه بلند کشید که مجبور شدم چشمام و ببندم...

از جام بلند شدم ...

بهش گفتم درست نیست من و تو تنها ....

بدون اینکه جوابم و بده بلند شد ...وایساد رو به روم...

با چشمام حالیش کردم خوب که چی مثلا...

رفت طرف در اطاق ...

در اطاق و قفل کرد...

کلیدش و اوورد داد دستم...

موقع دادن کلید ...انگشتای دستش خورد به دستم...

داغ داغ بود یا من از ترس یخ زده بودم نمیدونم....

اما تفاوت دمای بدن من با بدنش شاید نزدیک ۱۷ درجه ای می شد ...

اونم اون موقع از سال...

دستاش و اورد بالا ...

چشمام و از ترس بستم...

دستاش روی شونم بود و با فشار خیلی ضعیفی من و نشوند رو تختش...

گفت چشمات و باز نکن...

گفتم آخه چرا ؟!

من و تو که با هم از بچگی بزرگ شدیم...

این کارا یعنی چی...

دستش و گذاشت رو لبم ...اما اونقدر محکم گذاشت که سیم های دندونم کشیده شد رو لبم...

طعم آهن تو دهنم پیچید...اول کم...بعد زیاد تر شد...

گفتم چشمام و باز کنم ...

چشمام و باز کنم....؟!

چشمام و باز کنم....؟

یه چیزی افتاد رو پام...

شلوارم خیس شد...

انگار یه شیشه آب ریخته باشن رو پاهام...

نه ترسی بود ...نه دلهره ای ....

بیش تر دوست داشتم چشمام و باز کنم ببینم این چیه رو پامه که هر لحظه هم داره بیشتر شلوارم و

خیس میکنه...

از بچگی یه قول به هم داده بودیم که هر وقت یکیمون چشم میذاشتیم تا وقتی که اون یکی

نگفته چشمامونو باز نکنیم...

منم مثل قدیما میخواستم زیر قولم نزنم...

اما این رطوبت گرمی که هر لحظه بیشتر احساسش میکردم باعث شد زیر قولم بزنم...

آروم ...آروم چشمام و باز کردم...

جلوم زانو زده بود ...

سرش افتاده بود رو زانو هام ....طوریکه نیم رخ صورتش به من بود ...

تو دست راستشم یه کاتر ....

و شلوار جین آبی من که حالا بنفش شده بود...