چه شد که نمایشنامه نوشتم....
(بوي دلمه فضاي خونه رو پر كرده، يك خونه ي كوچولوي نقلي
كه اصغر بابايي خونه و اكرم مامانيه خونه وسورنا پسر قند عسل
بابايي و ماماني در آرامشي نسبي روزگار و سپري ميكنند،
اكرم در حال پخت وپز در آشپزخانه است و هر از گاهي در
قا بلمه اي ، قاشقي چنگالي زمين مي افته، در همين لحظه
اصغر آقا خريد به دست وارد ميشود)
اصغر: به سلام اكرم خانم عجب بويي راه انداختي ،
بوي غذات تا دم دره ادارمون هم اومده بود ،(احساس ميكنه
اكرم باور نكرده با قاطعيت ظاهري)به خدا اكرم خانم.
اكرم: سلام، بسته بسته نميخواد انقدر چاخان سر هم
كني .بيا دست وروت و بشور كه غذا حاضره.
اصغر : اي به چشم. اين پسر بابا هنوز نيومده ؟
اكرم : نه، امروز سورنا با دوستاش رفتن پارك
فوتبال بازي كنن.
آصغر: (در حاليكه به سمت آشپز خانه ميرود)
رونالدينيو ي بابا ست ديگه.
(نگاهش به در قابلمه مي افته كه آستين لباسش
به دور قابلمه گره خورده)
خانم اين آستين لباس كه دور قابلمه گره زديد چقدر
به نظرم آشناست.
اكرم:آره ديگه همون لباسي كه مامانت پارسال برا تولدت
خريده بود.
اصغر : بله ، صحيح حالا اينجا چي كار ميكنه؟؟
اكرم: مگه كوري نمي بيني ، كردمش دم كني ديگه.
اصغر: بله، ببخشيد ميشه يك سئوال بكنم؟
اكرم: (با اشوه) ده تا سئوال كن.
اصغر: (سعي ميكنه عصباني بشه ) چرا لباس
منو كردي دم كني؟!
اكرم: (با بي خيالي) وا پس با چي دم كني درست ميكردم؟!
اصغر: با لباساي خودتون.
اكرم: شوخي مي كني، لباساي من به درد دم كنيه در ديگ
ميخوره نه يك قابلمه ي فسقلي.
اصغر: (در حالي كه تسليم شده) خوب حداقل مواظب باش
دگمه هاي لباسم نيوفته توي برنجت كه ظهر بايد
دگمه پلو بخوريم.
اكرم: خيالت راحت دگمه هاش و قبلا كندم.
اصغر: بله در اينكه شما خيلي با هوش هستيد،
هيچ شكي نيست.
اكرم: پس چي رتبه ي 54 هزار كنكور شدن فكر كردي الكيه؟!
اصغر: نه ،نه اصلا فقط من نميدونم چرا با اين رتبه ي شاهكار
ادامه ي تحصيل ندادي؟
اكرم: به خاطر اينكه ظرفيت پر شده بود.
اصغر: (در حاليكه خنده اش را نگه داشته)
بله حتما همين طوره كه شما مي فرمائيد.
اكرم: بسته ديگه چقدر حرف ميزني برو لباساتو
عوض كن دست وروتم بشور بيا غذا آماده است.
اصغر: باشه خانم(به طرف اطاق ميرود)
خانم اين پيرن مشكي گلدار قرمزم كجاست؟!
اكرم:بستمش به تي ، آخه پارچه ي خودش پاره
شده بود.
اصغر: (در حاليكه نا اميد شده) خانم پس ديگه
سراغ بيژامه راه راه نارنجي ام رو نگيرم؟
اكرم: آخ اصغر ميدوني چي شد ؟
امروز همسايه بقلي زنگ زد گفت بچه ام توي
راه پله خرابكاري كرده، يه كهنه اي چيزي داري؟
اصغر: (به سمت اكرم ميرود) و شما هم كهنه تر از بيژامه ي
من چيزي پيدا نكردي؟!
اكرم: آخي ناراحت شدي؟
ميدونم هفته ي پيش مامانت بيژامه نارنجي رو بهت داده
بود اما همسايه بود ديگه چي ميگفتم بهش؟
چند روز پيش ازش سيب زميني گرفته بودم
اين بيژامه رو دادم بلكه ير به ير بشه.
اصغر: عجب ير به يري! بيژامه در عوض
سيب زميني!
اكرم: حالا بيا ناهار تو بخور ول كن اين حرفا رو
تو كه انقدر خسيس نبودي، بودي؟!
اصغر: نه خانم خسيس چيه ، حالا بگو غذا چي
داريم؟
اكرم: (با ذوق)دلمه داريم
اصغر: پس برنج و واسه چي پختي؟
اكرم: اونو برا شام پختم
اصغر: آهان ، تو دلمت لپه كه نريختي؟
اكرم: (دستپاچه) ها ....نه نريختم
(اكرم غذا را در ظرف مي كشد وجلوي اصغر
ميگذارد)
اصغر: (در حاليكه كله اش را روي غذا دولا كرده
وبو ميكشد)مرسي دستت درد نكنه،عجب بو ورنگي
اكرم: (با اشوه و در حاليكه شين را ميكشد)
نوش ش ش جونتون.
اصغر : خانم اينا چيه؟
اكرم: چي چيه؟
اصغر: اينا رو ميگم ، اين لپه ها ، خيال كردي
كت تنشون كني نمي شناسمشون؟
اكرم: كت ديگه چيه؟
اصغر: (در حاليكه برگاي دلمه رو با چنگال
بالا گرفته) ايناها ديگه اين برگاي دلمه رو مثل
كت تنشون كردي.
اكرم: آخه يه حرفي ميزني اصغر آقا، مگه
ميشه تو دلمه لپه نريخت.
(صداي زنگ _ اكرم به طرف در ميرود و در را
باز ميكند)
سورنا: (با يه عالمه انرژي)سلام ماماني
اكرم : سلام پسر خوشگلم
سورنا : سلام با بايي
اصغر: (با ناراحتي) سلام دسته گل بابا
سورنا : (به سمت اصغر ميرود) چي شده بابا؟
اصغر : (لپه هاي غذايش را به سورنا نشان ميدهد)
آخه ببين
سورنا: مامان تو كه ميدوني بابا لپه دوست نداره پس چرا
هي تو غذاش لپه ميريزي؟
اكرم: تو ديگه چي ميگي وروجك ،دلمه حتما
بايد لپه داشته باشه.
سورنا: قورمه سبزي و ماكاروني و خوروشت كرفسم
بايد لپه داشته باشه!!!!!
اكرم: بيا برو تو اطاقت لباستو عوض كن
بشين درس و مشقتو بخون،بدو
سورنا: مامان ميخوام كارتون ببينم
اكرم: (در حاليكه سورنا را به طرف اطاقش هل ميدهد)
برو ديگه بچه، اول درس بعد كارتون.
اصغر: ببين داستان لجبازي شما با بنده تا كجاست
كه اين نيم وجب بچه هم فهميده كه تو از لجت
توي غذاها ي من لپه ميريزي.
اكرم: ميخواي بخور، نميخواي هم ميتوني تشريف
ببري خونه ي مامان جونت املت نوش جان كني.
اصغر: والا دوربين هاي خبري اگه بدونن من اينجام
بي خودي انقدر پول نمي دن برن آفريقا از آدم هاي
لاغر مردني شون فيلم بگيرن.
اكرم: ماشاء لات باشه اصغر آقا با 105 كيلو وزن
تو رو قاطيه سو ء تغذيه اي ها نشون بدن كه چي؟
اصغر: 105 كيلو كه وزني نيست خانم برو مرداي فاميل
رو ببين همه بالاي 120 كيلو ان.
اكرم: من ميگم شما با اين فاميلاي محترمتون
يك باشگاه قوي ترين مردان احداث كنيد
خيلي بهتون ميادا.
اصغر : بد فكري ام نيست.
خانم ما كه معده مون چيزي گيرش نيومد
يك چرتي بزنم شايد گشنگي ام برطرف شه.
(صحنه ي بعدي- سورنا ، اكرم و اصغر همگي در
حال نشستن، سورنا روي زمين دفتر كتاباشو
پهن كرده، اكرم بادمجان پوست ميكنه،اصغر
روزنامه ميخونه)
سورنا: مامان پاك كن داريم؟
اكرم: نه عزيزم ، يك دونه بيشتر نداشتيم كه
اونم امروز با نخ بستم به گردنت پسرم،
از همون استفاده كن تا تموم شه.
سورنا: (دستپاچه)مامان، آخه پاك كنش گم شد.
اكرم: چي...مگه ميشه ؟! به گردنت بسته بودم،
توي اين هفته اين سومين پاك كني كه بي علت
گم ميشه ها.
سورنا: خوب چي كار كنم گم ميشه ديگه.
اصغر: (در حاليكه روزنامه را ورق ميزند)
خانم چي كارش داري ، روزي يه پيرن يه
شلوار ما رو از دور خارج ميكني حالا گير دادي
به پاك كن بچه، سورنا جان خودم فردا برات 10 تا
پاك كن ميخرم.
اكرم: وايسا ببينم ، بچه بد عادت ميشه .
تا نگه پاك كن شو چي كار كرده از پاك كن
جديد خبري نيست.
سورنا: اصلا پاك كن نميخوام ، مثل بغل دستيم
تف ميزنم به انگشتم بعدش اينجوري ميكشم رو كاغذ،
آهان ببين پاك شد.
اكرم: بچه نكن اينجوري كاغذ دفترت چرك شد
اگه به ماماني بگي پاك كنت و چي كار كردي
قول ميدم برات اون جامدادي كه عكس ديجيمون
داره رو بخرم.
سورنا: راست ميگي مامان؟
اكرم: آره پسرم
سورنا: قول؟
اكرم: آره ، قول
سورنا: مامان پاك كنم رو گرو گذاشتم تو بوفه
تا 3 تا پفك بخرم.
اكرم: چي كار كردي؟!
سورنا: پاك كنم رو گرو گذاشتم تا 3 تا....
اصغر: (روزنامه را مي بندد)و يهو زير خنده ميزند
اكرم: واقعا كه پسر كو ندارد نشان از پدر
اصغر: خوب خانم، پسرمون ماشاء لا واسه خودش
مردي شده ،پاك كن گرو ميذاره،پس فردا سيبيل گرو
ميذاره،پس اون فردا خونشو گرو ميذاره.......
سورنا: بابا مگه سيبيل رو هم ميشه گرو گذاشت؟!
اصغر: آره پسرم زمان ما بچه ها رشدشون سريع تر بود
زود سيبيل در مي اوردن يه دونه سيبيلشونو مي كندن گرو
مي ذاشتن يك ساندويچ ميگرفتن.
سورنا: اه ه ه ، حالا كو تا من سيبيل در بيارم
اصغر: ميخواي من يه سيبيلم رو ميكنم ميدم تو ببر
بده به بوفه تون بگو اين سيبيل بابامه 1 ساندويچ توپ بدين.
اكرم: چي ميگي واسه خودت هي مي بري و ميدوزي.
توي كتاب روانشناسي كودك نوشته بچه هر چي پدرومادرش
بگه رو قبول ميكنه چه درست باشه چه غلط.
اصغر: خوب كه چي؟حالا 2 تا كتاب و مجله ي روانشناسي
خوندي فكر كردي خيلي بارت ميشه.
اكرم: خوب كه چي؟ همين فقط بلدي پسرم و مثل خودت
بار بياري، دروغگو ،پر رو ، راحت طلب.
اصغر: چه ربطي داره خانم من كجام دروغگو ئه من
فقط يك كم شوخم همين.
اكرم: تو از همون اول هم منو گول زدي ، بابام ويلا داره
تو شمال 1000 متر رو به دريا ، بعد ديديم يه آلونك قراضه
است وسط يه بيابون بي آب و علف .
اصغر: دروغ نبود كه خانم زمينش 1000 متر بود
خونش كوچيك بود ، تازه دريا هم داشت اگه يه كم
قدرت تصوير سازي داشتي اون جوبي كه از جلوي
خونه رد مي شد آ مثل دريا ميديدي ، مشكل از ديد
شما خانم هاست.
اكرم: واقعا كه خيلي رو داري، اينو كه ديگه نمي توني
انكار كني ، اولش به من گفتي تك فرزندي ، نه خواهر
داري نه برادر ، اما بعد عقدمون دونه دونه خواهراتو
رو كردي.
اصغر: تك فرزند بودم ديگه خانم، اون 9 تا كه همشون
دختر بودن پس ديدي دروغ نگفتم.
اكرم: ديگه داري خستم ميكني اصغر
(بادمجان ها را به يه طرف پرت ميكند)
من اصلا ميرم.(به طرف اطاق ميرود ساكش را بر ميدارد
و دوباره ميگويد من رفتم)
(اصغر خودش را به نشنيدن زده و روزنامه را جلوي
صورتش گرفته)
اكرم : من ديگه رفتما براي هميشه
(اصغر و سورنا ساكت هستند)
اكرم : (با عصبانيت)من ميرم ولي با مامانم بر ميگردم.
سورنا:بابايي ،بابايي مامان ميگه اگه بره با مامان بزرگ
بر ميگرده ها
اصغر : (در حاليكه دستپاچه شده) نه خانم كجا تشريف
ميبريد؟ نفرمائيد اين حرفا رو ، دل من طاقت يه روز
دوري از شما رو نداره ،بديد من اون ساكو اين حرفا
چيه ، چرا به مادرتون زحمت ميديد بيان اينجا ، تو خونشون
راحت نشستن تخمه شون رو ميشكنن ، چرا ميخوايد
آرامشش رو بهم بزنيد؟
اكرم : خيلي پر رويي اصغر، فقط به خاطر سورنا قبول
ميكنم كه بمونم.
اصغر : شما خانم ها اگه بچه نداشتيد چي باعث موندنتون ميشد؟!
اكرم : (درحاليكه عصبي شده فرياد ميزند) مي رما.......
اصغر : نه خانم ،شوخي كردم به خدا.
سورنا : مامان نرو تو رو خدا ، من نميدونم بابا
چرا وقتي كم مياره پاي منو ميكشه وسط.
اصغر : تو هم كه هميشه طرف مامانتو ميگيري ،
آخه بچه جان اول مامانت پاي تو رو كشيد وسط
نه من (به سورنا چشمك ميزند) ديگه از سيبيل و
ساندويچ خبري نيست.
سورنا : خوب منظورم هر دوتون بوديد.(هول شده)
اكرم : قوربون پسرم بشم من كه هميشه طرف مامانشه
مگه نه؟(به سورنا چشمك ميزند)اون جامدادي ها!
سورنا : آخه من هنوز نمي تونم بين يك ساندويچ
خوشمزه و يك جامدادي خوشگل فرق بذارم.
اكرم : مهم اينكه بچم منو به خاطر خودم
دوست داره.
اصغر : عجب رويي داري خانم بچه داره علنا ميگه
نمي تونه بين ساندويچ و جامدادي فرق بذاره
اونوقت تو ميگي منو واسه خودم دوست داره؟!
اكرم : من نميدونم ولي همه ي بچه ها ماماناشونو
بيشتر دوست دارن، اصغر بيا اين ساكو بگير بذار
تو اطاق ، اون سوئيچ ماشينتم بر دار بيا.
اصغر : خيره ايشالا ، به سلامتي كجا تشريف
مي بريد؟!
اكرم : مي خوام يه سر برم پيش مامانم
اصغر : اونوقت شب مي موني يا بر ميگردي؟
اكرم : بده من اون سوئيچ و با مامان بر ميگرديم
اصغر : بله من و پسر قند عسل هم خونه رو تميز ميكنيم.
اكرم : خوشحالم كه بعداز اين همه سال متوجه
وظايفت شدي.
اصغر : بله من در بست مخلص شما و مادر گرامتون
هستم.فقط يه نكته ي رانندگي رو خدمت شما عرض كنم.
اكرم : خودم ميدونم شما نميخواد عرض كني،
ماشين بزرگتر از چيزيه كه من فكر ميكنم.
اصغر : ببين اكرم خيلي خيلي بزرگتر از چيزيه كه تو فكر ميكني.
مخصوصا پشت چراغ قرمز و موقع پارك كردن اين بزرگي
به 10 برابر هم ميرسه.
اكرم : نترس پيكان گوجه اي عصر بوق ارث
پدرتون رو به جايي نمي زنم.
سورنا جان خدافظ مامان.
اصغر : فكر كنم منم اينجا وايسادم ، يعني تو اين
هيبت و نديدي؟!
اكرم : انقدر خود تو لوس نكن اصغر ، خدافظ.