موزه ی ....آرزو های ....زنی....خسته ....از اختناق...!
بوی مرگ میدهم...
صبح ها...
در گیر و دار شبی پُر از کابوس کتک زدن ها و کتک خوردن ها و ...
بوی مردن میدهد....
انگشتانم...
انگشتان دستم را که بو میکنم ....بوی مردن میدهد...
همیشه دوست داشتم بدانم چطور میمیرم....
دیشب خواب دیدم...
جایی منفجر شد...
انگشتان دستم...
چسبید به سقف جایی که تاریک بود...
آه....آرزوهای کوچکم...
دیگر امیدی نیست به بر آورده شدنتان...
جسم هزار تکه ام وقتی متصل میشد به اطراف...
در هر تکه اش ...آمالی...آرزویی...دردی ...را از خود به جا گذاشت...
در انگشتان دستم...
آرزوی نوشتن....
در چشم هایم...
دیدن فرزند...
در قلبم...
عشقی یگانه و بی همتا...
در مغزم...
افکار بلند و بی پروا....
در پاهایم...
شوق رسیدن را...
هزار ها سال بعد ...
جایی که بدنم تکه تکه شد...
تبدیل شد به بزرگترین موزه ی دنیا...
و حالا مردم پول میدهند تا ببینند...
آرزوهای زنی خسته از اختناق را......!