هی....

دل غافل....

مردم را میگویم...

همین طور که ظرف می شورم ...

به فکر مردم می افتم...

که هر کدامشان چقدر عقل دارند ...و این عقل را تا به کجا به کار میگیرند...

زمان میگذرد...

قابلمه ی قرمز ارث مادر بزرگ از طرف پدری ام را دارم می سابم...

دیشب من و پدر محترم تنها بودیم...

و برنجی که گذاشته بودم دم بکشه...سوخت...

خوب این روزها زیاد فکر میکنم...

و پدر بزرگوار برای اینکه نشون نده عصبانیه...

با یه لحن شبیه شوخی و کنایه...گفت دخترمون هنرمنده...پُز روشنفکریش...

بقیه حرفاش و نمیشنوم...

خوب چه ایرادی داره...

برنج سوخت..

اما نون بربری که داریم...

میتونیم اسم زرشک پلو با مرغ رو هم عوض کنیم...بذاریم زرشک بربری با مرغ...

چرا برای مردها و کلا خیلی از آدم ها یه چیزهایی مهم میشود...در حالیکه برای من مهم نمیشود...

پدر محترم کنار نمی آید ...

دوباره برنج میگذارم...در قابلمه ی سبزی که درش از این قُلمبه ها که باهاش در قابلمه باز میشه

رو نداره...و مجبوری ته قاشق چای خوری که باریکه رو بکنی تو سوراخش که کنده شده تا درش و باز 

کنی...

کار لذت بخشی است...

(نکته ی انحرافی )در ضمن این قابلمه هم مثل اون یکی ارثی میباشد...!

میتونید هر طور دوست دارید فکر کنید...حتی میتونید فکر کنید که اینجایی که من توش

هستم یه سمساریه...اشتباه هم فکر نکردید...!

همین طور دارم سوخته های برنج و از ته قابلمه میکنم...

پامچال بدو بدو میاد طرفم...

مامان...مامان...

جونم...

آزادی یعنی چی...؟

....

این بچه ها هم که با سئوال کردناشون آدم و همیشه میندازن تو هچل...هشل..هجل...

شیر آب و میبندم...

دستکشامو از دستم در میارم...

قابلمه ی عتیقه رو میذارم تو سینک کناری...

آشغالهای که ته سینک جمع شده رو بر میدارم...

در پوش سینک رو میذارم...

شیر آب و با شدت باز میکنم...

پامچال با تعجب نگاه میکنه...

زیر بغلشو میگیرم...

بغلش میکنم...

میگم دخترم نگاه کن...

آب به سرعت در حال بالا اومدنه...

سینک پُر میشه از آب...

آب از تو سینک میریزه بیرون...

پامچال میگه چی کار میکنی...؟

شیر و ببند...

میگم دخترم شیر رو که نمیشه بست...

میگه پس چی کار کنیم...

میگم نمیدونم...

به نظر تو باید چی کار کنیم...

میگه مامان شیر و ببند و گرنه خونه رو آب میبره...

میگم نه مامان جون...آب باید در جریان باشه...

نمیشه جلوشو گرفت...و گرنه یه جا میمونه میگنده...

میگه پس چی کار کنیم...

میگم باید در پوش سینک و بر داریم تا آب هر جا خواست بره...

و گرنه سر ریز میشه...

همه جا رو آب میبره...

بهش میگم آزادی یعنی اینکه تو در پوش سینک و برداری نه اینکه شیر آب و ببندی...

همون طور که تو بغلمه دولا میشه با دستای کوچیکش در پوش سینک رو بر میداره...

آب با حرکات دایره ای شکل هورت کشون میره پایین...

موهای لخت و سیاهش و میزنم کنار...پشت گوشش رو می بوسم...

میذارمش پایین...

بامداد با یه کاغذ آ۴ میاد طرفمون...

میگه مامان نقاشیم قشنگه...

یه خونه کشیده که نه در داره نه پنجره...یه گل کشیده که توش و رنگ نکرده...

یه خورشید نصفه...

یه ور دیگه ابر کشیده...

که داره ازش بارون قرمز میچکه...

میگم مامان جان چرا بارونت قرمزه ؟

میگه مداد آبیم گُم شده...

مداد آبیش گُم شده...

مداد آبیش گُم شده...

مداد آبیش گم شده...!

آفرین پسرم...دست هم و میگیرن میرن تو اطاق...

صدای شلوغ کردنشون میاد...

اما تو گوش من فقط یه صداست...

صدای ندا...

.........

اینجا نون بر بری ها چه زود لاستیک میشود...

ستاره ها چه زود غیب میشوند...

انتظارها چه دیر به پایان میرسند...

سبزها چه زود قرمز میشوند...

انسان ها چه زود فراموشکار میشوند...

غم ها چه دیر فراموش میشوند...

آزادی اینجا چقدر گران میشود...

و دروغ تا دلت بخواهد ارزان میشود...

مدا آبی ها همیشه گُم میشوند...

اما قرمز ها همیشه پیدا میشوند...

دل درد ها چه دیر به پایان میرسند...

شیب ها چه دیر صاف میشوند...

چهار گوش ها چه دیر گرد میشوند...

چشمان من چه زود  تر  میشود...

بچه ها چه دیر بزرگ میشوند...

پدر بزرگ ها چه زود کودک میشوند...

آدم ها چه دیر عاقل میشوند...

لاک پشت ها ٬ لک لک ها٬مورچه ها ٬ سوسک ها ...

کلاغ ها...

مگس ها...

انترها...

منتر ها...

چه زود عاقل میشوند...!

 

مشمئز کننده ترین جمله ی این هفته : "قانون فصل الخطاب است"