هی....های...های...های...آی...وای...مای...لای...نای....دای...کای...ناش...ناش...
گره زدن بلد نیست...
طناب کنفی....
چار زانو نشسته رو زمین...
آنطرف تر ...
دختری دلش لقاح مصنوعی می خواهد...
زیر آفتاب خوابیده...
با موهای چرب...
دست میکشه لای موهاش...
یه اشک یواشکی از گوشه ی چشمش میچکه رو بالشش...
نگاهش که میکنم ...پاهاشو جمع میکنه تو شیکمش...
ملافه رو میکشه رو سرش...
سر میچرخونم...
بغض قورت میدم....
آه قورت میدم...
داره با تلفن حرف میزنه....
ته سیم تلفن توی دماغشه...
گوشی تو دستشه بر عکس...
قوربون صدقه ی کی میره...
شاید خدا...
یکی میاد طرفم...
دستم و میگیره ...
میرم دنبالش....
از ساختمون میریم بیرون...
یه گوشه کنار باغچه رو نشون میده...
میگه پی پیه...
چشمام و میبندم دوباره باز میکنم ...
راست میگه پی پیه...
میگه پی پیه ....گربه است...
میگم آفرین...
میره طرف پی پیه گربه...
میشینه جلوش...
انگولک میکنه...
اسید معدم میاد بالا ....
................................................................
دوباره بر میگردم تو ساختمون...
یکی خوابیده....
دهنش بازه...آب میچکه از دهنش رو بالش چرکش...
دندوناش زرده...
یکی نشسته رو زمین ...
تند تند میزنه رو پیشونیش...
دستش و میگرم...
تو چشمام نگاه میکنه...
تُف میندازه تو صورتم...
دستشو ول میکنم...
با دستش میکوبه تو دهنم..
تند تند پشت سر هم میزنه تو صورتم...
هیچ کاری نمیکنم...
مقنعه ام رو در میاره میندازه اونور...
چنگ میزنه تو موهام ....
موهامو میکشه...
.....
چند تا از بچه ها میخوان بیان کمک...
با دست اشاره میکنم .کاری نداشته باشن...
فقط عینکم و میدم به رویا...
یه ۵ دقیقه دیگه به کارش ادامه میده...
خسته میشه...
نگاش میکنم...
داره گریه میکنه....
سرم و میندازم پایین...
چند دقیقه تو سکوت نگام میکنه...
پاشو میاره بالا...
با لگد میزنه تو کتفم...
بعد رو شو میکنه به دیوار سفید جلوش...
با خودکار بیک تو خالی شروع میکنه به سوراخ کردن دیوار...
.........
همون دختره که منو برد بهم پی پی نشون داد ...
دستامو میگیره ...
از رو زمین بلند میشم...
دست میکشه رو صورتم ...
موهامو میزنه پشت گوشام...
لباش و میذاره رو لبام...
لبم خیس میشه...
ای...به روم نمیارم...که چندشم شده...
مقنعه ام رو سرم میکنم....
از ساختمون میام بیرون ...
میرم طرف باغچه ...
همین طوری که خودم و میزنم....
تُف میکنم تو باغچه...
تُف ...
تُف...
صدای یه عالمه پا میاد...
بر میگردم...
۱۰۰ تا شایدم بیشتر با دستای گُهی دارن میان طرفم...
جیغ میزنم...
فرار میکنم...
ساعت ۳ صبحه...
یه تبخال زد گوشه ی لبم...!