امشب طرفای ساعت ۱۰ بود که اومد پیشم...

بی خبر...

حتی یه زنگ نزد که داره میاد..

توپش هم حسابی پُر بود ٬ انقدر که جرات نکردم بگم چرا بی خبر...

سرشو مثل همیشه انداخت پایین یه راست اومد تو اطاقم...

منم دنبالش اومدم.

در اطاق و بست...

تو چشمام نگاه کرد...دستشو اوورد بالا بزنه تو صورتم شایدم گوشم شایدم دهنم...

اما دستش نرسیده به صورتم تو هوا خشک شد....

انگار یکی دستشو گرفت...

شالشو از سرش برداشت..

خشکم زد...

سالومه مو نداشت...

دیگه خبری از اون گیس بلند که من عاشق این بودم گره بخوره تا به این بهونه شونشون کنم

نبود...

همینطور صورت بی رنگ و مات سالومه رو نگاه کردم...

شرمنده شدم...

حق داشت از دستم عصبی بشه...

کارش به شیمی درمانی کشیده بود و من خبر نداشتم..

اما خُب منم سرم شلوغ بود...

نشستم براش توضیح دادم...

کلاس بودم امتحان داشتم

بعدش هم که خودت میدونی شلوغ پلوغی اخیر...

اصلا انگار نه انگار...

اما خُب حق داره...

من خیلی بی معرفت شده بودم...بنده خدا توقع داشت یه زنگ بهش بزنم...

دست کرد تو کولش ...

یه دسته موی بافته شده رو داد دستم...

با یه نامه که به زبون اینگلیسی بود و من هیچی سر در نیوردم...

با ایما و اشاره بهم حالی کرد باید پُستش کنم...

گفتم واسه کی؟!

بهم حالی کرد واسه عشقش...

مثل همیشه بی سر و صدا و بی تعارف رفت رو تختم خوابید...

روی زمین واسه خودم جا میندازم...

چراغارو خاموش میکنم...

موهای سالومه تو دستمه...

همینطوری که نازشون میکنم....

به این فکر میکنم که اگر جای سالومه بودم این دسته مو رو به کی میدادم...