عشق از نظر شما يعني چه؟؟؟؟؟
اگر به شما بگويند عشق شبيه چيست ، چه جوابي ميدهيد؟
عشق چه رنگي است؟؟؟؟
.....قرمز
....آبي
......زرد
....بنفش
......آهان صورتي؟؟
.....نه ، سفيد
......من ميگم مشكي ، به قول شاعر مشكي رنگه عشقه !
جدا ، عشق رنگ هم داره؟؟؟؟؟؟
خداييش كي ميتونه عشق رو معنا كنه؟
مگه نه اينكه عشق ديدني نيست؟!!
پس رنگ از كجا اومده ؟؟؟؟؟؟
تازه گي ها دارم به يه نتايجي ميرسم ......
عشق رنگ نداره ، عشق رنگ هواست ....
چه عشقولانه .......
خير سرم قول داده بودم از ذكر عشقولان نامه و مصيبت نامه پرهيز كنم
اما توي اين دوره زمونه كي سر عهد و پيمونش وايساده كه من وايسم؟؟؟؟
حالا دارم درباره ي عشق مينويسم خيال خام برتون نداره
كه فكر كنيد عاشق شدم ، ....نخير اصلا از اين خبرا نيست
من هر گونه شايعه ي پيش از موعد رو تكذيب ميكنم !!
ولي يه كم از عشق بگم
چند شب پيش ساعت 9:30 يا 21:30 سوار تاكسي شدم
چون دير وقت بودم خيلي نگاه كردم كه راننده چه شكلي باشه تا
خطر دزديده شدنم توسط باند كركس سياه و عقاب تيز چنگال و
عنكبوت هاي رو زميني و زير زميني و خر چوسونه هاي بد بو و
كلاغ پير و تزار ها و تنارديه ها كمتر باشه ....
يك پيرمرد كه سنش دور و بر 70 بود جلوي پام وايساد ....
هيچكي تو ماشينش نبود ، سريع در جلوي ماشين رو باز كردم و
پريدم رو صندلي و يه نفس راحتي كشيدم و در و بستم .....
يه نگاه به پيرمرده كردم و يه لبخندم براش زدم كه يعني
اي ول كه مارو سوار كردي.....
1 دقيقه گذشت .....
ماشين هنوز در حالت ايستا بود ......
2 دقيقه گذشت .........
باز هم حركتي از سوي راننده مبني بر اينكه پا روي پدال
گاز بگذارد ديده نشد.....
3 دقيقه گذشت ......
همچنان متعجب بودم و در دل به خود ميگفتم از عواقب پيري است
4 دقيقه گذشت .........
خودم را با تلفن همراه (موبايل سابق) مشغول كردم......
5 دقيقه گذشت......
الكي براي دوستام اس ام اس فرستادم.....
6 دقيقه گذشت ......
كمربند ايمني ام را بستم شايد بفهمد و راه بيوفتد....
7 دقيقه گذشت ......
يه نگاه من بهش كردم يه نگاه هم اون بهم كرد.....
8 دقيقه گذشت .....
تلفنم زنگ زد دختر خاله ام بود گفت يه فيلم خوب شبكه 2 گذاشته
خيلي با حاله زود بزن شبكه 2 گفتم تا 5 دقيقه ي ديگه ميرسم خونه
ميبينم.
9 دقيقه گذشت ......
كمي پنجره را پايين كشيدم ، چون از اينكه ديرم شده بود
و پيرمرده هم انگار نه انگار داشتم خفه ميشدم....
10 دقيقه گذشت .....
پيرمرد دنده را خلاص كرد پايش را از روي ترمز برداشت
و ماشين در حالت خلاصي يه نيم متري حركت كرد ....
و دوباره ايستاد.......
11 دقيقه گذشت .....
همچنان ايستاده بوديم پشت سر ماشين هايي كه به گمانم
تمام راننده هايشان پير بودن و كمي هم از مشكلات مغزي
در رنج بودند .......
12 دقيقه گذشت........
منطق حكم ميكرد سكوت را بشكنم
گفتم : ببخشيد مشكلي هست
راننده : چطور؟؟
گفتم : خوب چرا از اين ماشين ها يي كه جلوي شماست
سبقت نميگيريد كه زودتر برويم
راننده : خوب چه اشكالي داره آروم بريم ، اين طوري مزه اش هم بيشتره
گفتم : (در دل گفتم اين ديگه كيه و باز در دل گفتم مگه خودت
خواهر و مادرو نوه و نتيجه نداري)ببخشيد منظورتون چيه؟؟؟؟
راننده : ناراحت نشو آخه تو منو ياد يه عشق قديمي ميندازي
گفتم : من؟؟؟؟؟
راننده : (در حاليكه چشم از من بر نميداشت )آره يه عشق
قديمي ، حتي بوي اونو ميدي.....
گفتم : (در حاليكه شالم را به سمت بيني ام بردم و بويش كردم
اما تمام عطري كه صبح بهش زده بودم پريده بود)اما من كه بو
نميدم.!!!!
راننده : چرا ميدي ، خودت حس نميكني .....
سريع كمربند را باز كردم و در يك عمليات يهويي و سريع
از ماشين بيرون پريدم ...
پيرمرد هم چنان به من نگاه ميكرد....
يك ماشين ديگه جلوي پام وايساد و من ديگه نگاه نكردم
كه راننده اش چه شكلي ميخواد باشه ، و سوار شدم ...
همين طور كه داشتم به پير مرده كه هنوز داشت منو نگاه ميكرد
نگاه ميكردم و ماشين شروع به حركت كرد و من با چشم بقيه ي
ماشين هايي كه جلوي ماشين پيرمرده بود را نگاه كردم تا به
يك پمپ بنزين رسيدم.....!!!!!!!!!!!!!
فكرشو بكنين پير مرده تو صف پمپ بنزين وايساده بود و من انقدر
هول بودم كه پريده بودم تو ماشينش بدون اينكه بدونم
مسافر كشه؟؟؟؟؟؟؟؟
خوب پيرمرده هم حق داشت كه از اون حرفا به من بزنه
انقدر شرمنده شدم كه خدا ميدونه......
شايد اثرات همون گيجيه كه تا حالا با من مونده...........
و من معتقدم كه اين كارت هاي سوخت باعث ترافيك
در نزديكي پمپ بنزين ها شده ، كه خودش باعث ميشود
جوانان گيجي مثل من اشتباهي سوار شوند و خداي ناكرده
سر از نا كجا آباد در بياورند...........
پس به جاي گشت و بگير بگير هاي الكي و دولكي
فكري به حال صف هاي پمپ بنزين بكنيد....
تا جوونا از دست نرفتن
اين يك داستان كوتاه بود و برداشتي آزاد از يك
اتفاق غير واقعي...............
اميدوارم به مزاغتان خوش نشسته باشد.