رد پای سوسک در خورشت قورمه سبزی........

ساعت 5 بعد از ظهر بود كه دوست مامانم كه تازه از خارج

 

برگشته بود ، زنگ زد به مامانم گفت براي شام بريم پيشش

 

من هم كه عاشق سوغاتي ، بدو بدو حاضر شدم و زودتر از

 

همه وايسادم دم در و گفتم من حاضرم ، مامانم گفت :چه خبرته

 

دختر ، نترس سوغاتي تو رو به كس ديگه اي نميدن.

 

منم در جواب گفتم : مامان جان واسه سوغاتي كه نميگم ، اگه دير بريم

 

زشته ، ميگن سلام بر سفره اومدن .

 

مامانم گفت : آره جون خودت.

 

خلاصه راه افتاديم و در راه من و خواهرم همش به اين فكر ميكرديم

 

كه دوست مامانم سوغاتي برامون چي اوورده.

 

رسيديم به دم در خونشون يه خونه ي قديمي توي خيابون جلفا

 

نماي خونه آجر سه سانتي بود و يه حياط بزرگ هم داشت با

 

يه حوض كه توش آب نبود و كثيف بود و توش برگ درخت ها ريخته بود.

 

خوب برا كسي كه فقط 2 ماه در سال ايران اين وضعيت زياد دور

 

از ذهن نيست.

 

رفتيم تو خونه و سلام و عليك و ماچ و روبوسي و از اين اداها و

 

اطوارها و به زور خنديدن و خوشحال بودن و الكي تعريف كردن كه

 

چقدر لاغر شدي در حاليكه چاق تر از پارسال هم به نظر ميرسيد و

 

چقدر جوون شدي در حاليكه چروك هاي پيشونيش بيشتر از

 

پارسال شده بود و خيلي از اين تعارفات هميشگي و

 

بعد نوبت شام رسيد ، قورمه سبزي

 

به به ، از بدو ورودم به خونه فهميده بودم كه قورمه سبزي دارن

 

چون بوي شمبليله چسبيده بود به درو ديوار خونه

 

و من كه عاشق قورمه سبزي بودم مست شده بودم

 

و به اين فكر ميكردم كه اي كاش يه ليمو عماني نصيبم بشه....

 

سر ميز شام نشستيم و دوست مامانم برايمان غذا كشيد و

 

من هم شروع كردم به خوردن ، هر چقدر بگويم كه

 

چقدر خوشمزه شده بود كم گفتم ، طبق عادت بد كه سر غذا

 

به جاي خوردن همش حرف ميزنيم ، دوست مامانم شروع كرد

 

پرسيدن سئوال هايي كه مسلما جوابش را مي دانست.....

 

چه رشته اي هستي؟

 

درست چطوره؟

 

در كوزه بازه؟

 

دم گربه درازه؟

 

شير چرا سفيده؟

 

شب چرا سياه؟

 

كم مونده بود بگه اينجا چي كار مي كنيد كه يهو يه چيزي رفت

 

زير دندونم ، اولش فكر كردم پوست ليمو عمانيه ولي بعد از اينكه

 

ديدم اصلا جويده نميشه دست بر دهان كردم و پوسته

 

را گرفتم و بيرون كشيدم ، چشمتان روز بد نبيند

 

يه سوسك له شده كه فقط يه كم از بال هاش مونده

 

بود ، احتمالا ماده بود ، چون خيلي توپولي بود

 

با ديدن سوسك از ترس جيغ بنفشي كشيدم كه

 

وقتي خواهرم گفت چي شده و من سوسك را نشان دادم

 

اون هم يه جيغ بنفش كشيد و وقتي مامان پرسيد چيه

 

وقتي سوسك له شده را نشانش دادم اون هم يه جيغ بلند كشيد

 

و وقتي دوست مامان پرسيد چي شده من سوسك له شده رو

 

نشونش دادم اون هم يه جيغ كشيد و از جاش بلند شد و رفت.

 

بعدش هم نميدونم چي شد چون اين داستان براي يكي از

 

اقواممون افتاده بود كه من تا همين جاش يادم مونده بود

 

حالا اگه يادم اومد بقيه اشم براتون تعريف مي كنم.

 

حالا اگه شما دوست داشتيد بقيه ي اين داستان رو به

 

دلخواه برام بنويسيد ، بگيد كه آخرش چي ميشه

 

اين جوري يك كم هم شما مشاركت كنيد بهتره ، منم بيشتر

 

خوشحال مي شم.

 

به هر كي كه پايان بهتري براي اين داستان بنويسه به قيد قرعه

 

يه سيم كارت اعتباري ايران ....ل (جاي خالي رو پر نميكنم چون تبليغ ميشه)

 

اهدا ميشه.

 

ببينم چه ميكنيد ...........

 

قوربون همگي، سلام به خانم بچه ها و عمه و شوهر عمه

 

و خاله و دايي و زن دايي و شوهر خاله و باجناق بزرگه و باجناق

 

كوچيكه و شوهر دختر خاله تون هم برسونيد.

 

 

کنکاشی در سریال های عید 87

سلام به دوستان هميشه همراه ، اميدوارم كه حالتون خوب باشه

 

عيد امسال هم زودتر از عيد پارسال گذشت و پريشب با ديدن آخرين

 

قسمت سريال «پيامك از ديار باقي» فهميديم كه عيد چقدر زود گذشت

 

و ما مثل هميشه از زمان عقب افتاديم.

 

مي خواستم درباره ي سريال مهران مديري يه كم بنويسم ، ولي

 

تصميمم عوض شد و با خودم گفتم يهو از تمام سريالهايي كه اين مدت

 

پخش شد يه چند خطي بنويسم .

 

به ترتيب شبكه اي كه سريال از آن پخش شد مي نويسم كه غرض ورزي

 

نشود .

 

شبكه 1:«پيامك از ديار باقي به كارگرداني سيروس مقدم»

 

اگر به طور كلي بخواهيم به اين سريال نگاه كنيم سر جمع سريال بدي نبود ،

 

مخصوصا قسمت هايي كه منصور سيم خواه«محمدرضا شريفي نيا»

 

در قبر خوابيده بود و به دليل بد شانسي هايي كه پسرانش آوردند

 

مجبور شد يه  2 روزي در قبر بخوابد ، و بازي بسيار خوب

 

محمد رضا شريفي نيا كه تمام ترس و عذاب زير قبر را به خوبي منعكس

 

مي كرد جاي بسي تقدير است. همون طور كه گفتم سريال تنها در انتقال

 

اين نكته آموزنده بود كه نشان داد وقتي زير خاك رفتي ديگر فرياد رسي نيست

 

جز خداي مهربان.ولي اگر به اين سريال و بازي بازيگرانش دقيق شوي

 

مي بيني كه اين سريال يه جورايي حرفي كه خودش زد رو نقض كرد و با يه

 

سر انجام غير معمول سريال تمام شد ،‌بازي ها در كل زياد خوب نبود

 

بازيگران بين طنزو شوخي و جدي گير كرده بودند .

 

و ما نمي دانستيم چرا پسران منصور يه جاهايي انقدر خودشان را

 

به كوچه ي علي چپ مي زنند؟؟؟؟؟؟

 

و چرا يه جاهايي انقدر جدي ميشود ، فكر كنم مشكل از شخصيت پردازي

 

اين سريال بود كه ما را هم گيج كرد كه با چه موجوداتي طرف هستيم.

 

ديگه به جزييات ريز نمي شم چون مي شه مثنوي هفتاد من (درست گفتم كه؟)

 

ولي يه نكته اي كه بد آموزي داشت اين بود كه مردان پر رو را پر رو تر كرد

 

فكر كنم هيچ مردي نبود كه با سكانس هاي اخر اين سريال لبخندي از سر

 

مسرت بر روي لبانش نقش نبستيده باشد.

 

نشان دادن اينكه مرد مي تواند 2 زن اختيار كند و زنان اين سريال كه

 

مثلا هوو ي هم بودند سريع همديگر را به عنوان هوو پذيرفتند.

 

در حاليكه ما مصداق همچين چيزي را در بيرون نديده ايم.

 

چون هيچ زني نيست كه محبت نصفه ي همسرش را بخواهد.

 

و يك جاهايي اين سريال شبيه سريال «مسافري از هند » ميشد

 

هم به خاطر حضور سروش گودرزي و شيلا خداداد و هم به خاطر اينكه

 

در سريال «مسافري از هند » هم سوژه همين بود مردي براي فرار از

 

بدهكارانش خودش را به مردن زد ، كاش يك كم اين نويسنده ها

 

از خودشون خلاقيت نشون بدن.

 

 

در كل سريال بدي نبود . ولي به عنوان سرگرمي و از سر بيكاري

 

ساعت 22 تا 22:45 ما را پر كرد ، دست سيروس مقدم هم درد نكند

 

بالاخره زحمت كشيدند.

 

شبكه 2: «نشاني به كارگرداني رامبد جوان»

 

بنده خودم از طرفداران رامبد جوان هستم ولي قول ميدهم صرف اين

 

دوست داشتن نظرم را بگويم ، سريال خوبي بود شايد به جرات بگم كه

 

رامبد جوان خيلي خوب از بازيگرانش بازي گرفته بود ، به خصوص از داوود رشيدي

 

كه ما كمتر او را در اين نقش ها ديده بوديم ، پيرمردي شاد و سرخوش

 

يكي ديگر از خوبي هاي سريال نشاني اين بود كه خانواده ي آقاي حميدي

 

واقعا يك خانواده بود و زندگي در ميان اعضا ء خانواده به خوبي حس مي شد

 

سريال زنده اي بود با بازي خوب آتنه فقيه نصيري ، شيطنت هاي فقيه سلطاني

 

و اميرحسينن صديق و ديگر بازيگران.....

 

اما مشكلي كه وجود داشت اين بود كه داستان سير منطقي نداشت ، ورود

 

ليلا«آتنه فقيه نصير» به خانه ي حميدي ها ، تلاش براي پيدا كردن گنج و

 

بر نداشتنش و بيشترين اشتباهي كه به نظر من در متن بود جايي خود نمايي

 

كرد كه اين نقشه ي از پيش تعيين شده ي عمه ي ليلا و خانم حميدي است

 

كه به نظر من كاش اين 2 تا با هم انقدر صميمي نمي بودند ، چون يه جورايي شد

 

وقتي كه ما فهميديم تمام ماجرا را خانم حميدي مي دانسته ، شما خودتان حساب

 

كنيد ، يعني 1 دونه دختر تو تهرون خودمون گير نميومد كه يه دختري از دوبي

 

پاشه بياد تهران تا به بهانه ي گنج از پسر خانواده خوشش بياد؟؟؟

 

سوژه ي داستان هم خيلي تكراري بود اگر سريال «زير زمين»

 

را به خاطر داشته باشيد موضوعي مشابه داشت ولي با موقعيت هاي

 

متفاوت كه به نظر من «زير زمين» از لحاظ متن يه سر و گردن بالا تر

 

از« نشاني» بود.

 

سريال خوبي بود در كل ما كه بدمان نميامد هر شب ساعت 21:15

 

تا 22 سرمان را با اين سريال كه مسلما خوش ساخت بود بگذرانيم.

 

با تشكر از همه ي عوامل اين سريال.

 

شبكه ي 3 : «مرد هزار چهره به كارگرداني مهران مديري»

 

شايد كه نه حتما همين طور بود كه خيلي ها هم گفتند «مرد هزار چهره»

 

بهترين بود و توانست در همان شب هاي اول از ساير رقيبانش پيشي

 

بگيرد ، بازي فوق العاده ي « مهران مديري» كه باعث شده بود اين سريال

 

همواره يك قدم جلوتر از سايرين باشد، ولي فراموش نكنيم كه تجربه ي

 

مهران مديري در ساختن سريال اون هم از اين نوع از سايرين بيشتره و

 

باعث شده كه تا نامش مياد همه ميدونيم كه كار بدي قرار نيست ببينيم.

 

داستان اين سريال خيلي خوب شروع شد ما در يك قسمت تمام

 

گذشته و باورهاي شخصيت مسعود شصت چي را فهميديم ، سير منطقي

 

داستان هم به خوبي پيش مي رفت ، كه مسلما به خاطر متن قوي و بازي

 

هوشمندانه ي «مهران مديري » بود .

 

اين سريال تا آنجا كه در توان داشت سعي كرد ويژگي هاي منفي اقشار جامعه

 

را به نقد بكشد تا خداي نكرده به تريش قباي كسي بر نخورد(املاش نمي دونم

 

درست هست يا نه؟)

 

از خانواده ي خود شصت چي شروع كنيم آدم هاي محافظه كاري كه فقط بلند

 

ماشين وار زندگي كنند و هيچ خلاقيتي ندارند.شايد بهترين ديالوگي كه درباره ي

 

اين شخصيت بود كه از زبان نامزد شصت چي در آمد كه گفت :

 

مسعود براي دستشويي رفتن هم مرخصي ميگيره!!!!!!!!!!!!!!

 

بعد وارد قشر پزشكان مي شود آدم هايي كه هيچي برايشان جز پول مهم

 

نيست ، و بعضا چند كار را با هم انجام مي دهند مثل ساخت و ساز.....

 

(البته فقط بعضی از دکتر های محترم چون ما دکترای دلسوز هم داریم

 

که جون طرف براشون مهم تر از پول تو جیبشونه)

 

بعد شد سرهنگ غفاري ، نشان دادن آدم هايي كه الته بعضي از آنان

 

بدون تحقيق و پرس و جو مردم بيچاره را دستگير ميكردند ، و با كتك زدن

 

از آنان اعتراف ميگيرند ، بدون اينكه بدانند آنان فعلا در جايگاه يك متهم هستند

 

نه يك مجرم !!!!!!!!!!!!!! كه با انان اين طور رفتار مي كردند.

 

بعد شد استاد طوفان آدم هايي كه بعضا خود را هنرمند جا مي زنند بدون آنكه

 

سر  رشته اي از آن داشته باشند(يكيش خود من!)

 

و يك سري اراجيف به هم ميبافند و چون فقط اسم در كرده اند يه عده هم به به

 

و چه چه مي كنند و الي آخر......

 

بعدش هم كه وارد يك باند خلافكار شد و نشان داد يه سري آدم تنها با قدرت

 

و ثروت و نفوذ و مي توانند هر كاري كه مي خواهند بكنند و مثل آب خوردن آدم بكشند

 

بعد هم كه سريال يهو تمام شد و من و همه ي شما ميدانيم كه اين سريال يك قسمت

 

يا دو قسمت ديگر هم داشت كه متاسفانه به دليل كوته نظري مسئولان پخش ، از

 

ديدن قسمت هاي پاياني اين سريال خوش ساخت محروم شديم.....

 

اسم محمد حسينيان در تيتراژ پاياني بود كه ما هيچ وقت نديديم كجاي اين سريال

 

بود اينو گفتم برا مدرك...!

 

و آخرين دادگاه مسعود شصت چي كه «مهران مديري» عينكش را برداشت

 

و بهترين ديالوگ هاي اين سريال با بازي بي نقصش را ما شنيديم :

 

من مال كسي رو نخوردم من هيچ كس و اذيت نكردم ،من ....من

 

من فقط اشتباهي بودم.!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

اين يك جمله خيلي معني داشت آدم هايي كه اشتباهي به جاهايي مي رسند

 

كه نه سواد لازم را دارند نه دانشش را نه تجربه اش را و گند مي زنند به خيلي

 

چيزها من فكر كنم مديران  شبكه 3 و مسئولان پخش هم جز اين دسته از آدم ها

 

قرار ميگيرند ، آنها هم اشتباهي در جايي نشسته اند كه هيچ معلوماتي ندارند.

 

وقتي تمام مديران شبكه هاي سيما و حتي راديو و سينما همه مهندس و دكتر هستند

 

چه اطلاعي از هنر دارند خدا مي داند ، و همين باعث مي شود كه سريال را سانسور

 

كنند و پيش خود هم فكر كنند سر اين همه آدم را شيره ماليده اند‌، خيال خام نكنيد

 

ديگر بچه ي 5 ساله هم عقلش به اين چيزها مي رسد شما يك فكري به حال

 

خودتان بكنيد كه انقدر سوتي ندهيد.

 

با تشكر از زحمات «مهران مديري» و ديگر دست اندر كاران.

 

 

شبكه ي 5 :‌ « قرار گاه مسكوني به كارگرداني جواد رضويان»

 

سريال با مزه اي كه مي توانم به جرات بگم 6 قسمت اولش عالي

 

بود و من خيلي خنديدم با اين سريال ولي قسمت هاي پاياني

 

نه انرژي از بازيگرانش مانده بود نه متني كه بتواند بخنداند

 

مثل اينكه بازيگران قسمت به قسمت تحليل مي رفتند كه فكر كنم

 

به خاطر متن بود ،‌تمام سوژه هاي با نمك را در قسمت هاي اول خرج

 

كرده بودند و در قسمت هاي آخر بازيگران فقط گيج بودند كه چه كار كنند

 

سريال با يك ريتم تند و خوب شروع شد و با پاياني كه اصلا به اولش نمي آمد

 

تمام شد ، اي كاش كل كار با همان ضرب متن اكتيو و شاد و با حال پيش

 

مي رفت ، چون بعد از سريال «مرد هزار چهره» كه موضوعي بسيار نو داشت

 

اين سريال هم به خاطر متن جديد و سوژه ي جديدش مي توانست خيلي به

 

موفقيت هاي بيشتري دست پيدا كند ، كه متاسفانه اين طور نشد،‌

 

با تشكر از تمام عوامل اين سريال كه خنده را به لبانمان نشاندند و

 

به خصوص جواد رضويان كه من مطمئنم به جاهاي خوبي در طنز حتما ميرسد.

 

به نظر من بهترين سريال از لحاظ سوژه ي بديع ( نو و تازه ي خودمون)

 

تعلق ميگيره به «مرد هزار چهره »‌و بعد از اون در رتبه بعدي « قرار گاه مسكوني»

 

قرار ميگيره ، با تشكر از سريال خوب «‌نشاني» كه رامبد جوان با تجربه ي اندكي

 

كه از كارگرداني داره انقدر خوب و استادانه از بازيگراش بازي گرفت.

 

مي بينيد كه علاقه ي شخصي من به «رامبد جوان » رو نظرم تاثير

 

نداشت.!!!!!!!!!!

 

ديگر عرضي نيست ،‌ اميدوارم همه ي شما را خدا به راه راست هدايت

 

كند ،‌ و هيچ وقت اشتباهي نشويد ،‌ قربان شما عزيزان دل انگيز......

 

 

 

 

دروغ سیزذه پیش از موعد !!!!!!!!!

با سلام خدمت شما عزيزان دل انگيز اميدوارم تا به اينجا 13 فروردين

 

بر شما خجسته و نيكو بوده باشد و بدون شكستگي دست و پا و ران و فك و

 

بيني و دندان و .....كلا  بدون تلفات جاني ،‌ مالي ،‌انساني (همون جاني ميشه؟)

 

و اجتماعي ، اقتصادي (همون مالي ميشه؟) و .....غيره و ذالك گذرانده باشيد.

 

سيزده ما كه به شكر خدا به خير گذشت ، مي خواستم زودتر از اين بيايم

 

ديدم چه كاريست كسي نيست كه مطلب ما را بخواند و هم اينكه من نوشتنم

 

بعد ساعت 24 (12 شب خودمون) مياد و من اگر در ساعات ديگر روز بنويسم

 

زوركي است و آبكي و كشككي و پشمكي......و الكي

 

جونم براتون بگه كه ما اومديم روز 26  مارس 2008 ميلادي مصادف با

 

7 فروردين 1387 هجري شمسي و مصادف با 18 ربيع الاول هجري قمري

 

و مصادف با .....فكر كنم همشو گفتم نه؟؟؟؟؟؟؟؟

 

كسي از خوانندگان اگر تاريخ جديدي بلده بگه .......

 

خوب مثل اينكه اكثر خوانندگان حضور ذهن ندارن خوب ايرادي نيست

 

صبر مي كنيم حضور ذهنتون بياد .... هي آقاي محترم ...... با شما هستم

 

آدم بي شعور بي فرهنگ .....دستت و از تو دماغت در بيار .....

 

خجالتم بعضي وقتا خوب چيزيه ها آخه زشته ..........

 

مثلا داريد متن فرهنگي مي خونيد .....خيلي ممنونم (با لحن مهران مديري)

 

خيلي ممنونم ....به ..به..به  ، خواهشا آشغالشو زير صندلي يا يه ديوار نماليد

 

چون ممكنه دكوراسيون اطاقطون مشوش بشه .....

 

خوب بگذريم اي خدا من هيچ وقت آدم نميشم خيلي از دوستان از جمله

 

آقاي نيما دهقاني عزيز كه يكي از نويسندگان بسيار خوب مجله ي 40 چراغ

 

هم هستند  و بنده به شخصه خيلي از نوشته ها و سبك نوشته هاشون لذت مي برم

 

به من توصيه كردن كه انقدر حاشيه نرو و من همين جا اگر صفحه ي وب من روبرويشان

 

است ازشون معذرت مي خوام و مي تونم بگم سالها بايد تا پخته شود خامي .

 

و بر من كمترين ببخشاييد.

 

و من در اون روزي كه خدمت شما عزيزان عرض كردم دروغي گفتم بدين قرار

 

« ابراهيم حاتمي كيا سر فيلم جديدش به اسم (شب زير آفتاب) با من قرار داد

 

بست ، واي ي ي ي فكرشو بكنين بالاخره بعد از اين همه سختي و دربه دري

 

من آكتور سينما شدم ، واسه موفقيتم دعا كنيد.»

 

هنوز چند دقيقه نگذشته بود كه يكي از دوستام زنگ زد و تبريك گفت

 

و من كه خندم بند نميومد بهش گفتم دروغ گفتم ، بعدش هم كلي اس. ام .اس

 

تبريك و زنگ و اين جور چيزا و من شانس اووردم كه فقط به 10 نفر اين اس . ام .اس

 

رو دادم و گرنه تا صبح بايد رفع دروغ مي كردم ، در دل خوشحال بودم از اينكه

 

دوستانم انقدر من را باور دارند و همين جا باز از همشون ممنونم ، باران دوست خوبم

 

اس.ام .اس داد گفت از خوشحالي دارم گريه مي كنم ، اونجا بود كه خدا شاهده خيلي

 

شرمنده شدم ، و اين ماجرايي كه چيزي جز عذاب وجدان براي من نداشت باعث

 

شد كه امسال ديگه دروغ سيزده نگم ، اصلا من كه كاره اي نيستم .من اصلا دروغ

 

بلد نيستم بگم.

 

راستي امشب اخبار ساعت 24(12شب خودمون) شبكه 5 اعلام كرد فردا

 

تمامي مدارس و ادارات دولتي و غير دولتي ، دانشگاه ها و مراكز عالي و غير عالي

 

و دبستان هاي دولتي ، نيمه دولتي ، غير انتفاعي ، متفرقه و ......

 

تعطيل مي باشد + 5شنبه كه يادم رفت بگم .

 

كلا 14 و 15 فروردين تعطيله فيتيله .....

 

به همه ي شما خوش بگذره و از تعطيلات نهايت استفاده رو ببريد

 

در كنار خانواده....

 

(به ياد روي خط جووني با اجراي فرشيد منافي)

 

دوستون دارم ...............دوستون داريم..........

 

قوررررررررررررررررررررربون همه تون

 

تا نوشته ي بعد كه مربوط به سريال مهران مديريه

 

خدافظ.............................

 

 

 

داستان 3 قدیس خندان....

سلام به شما دوستان گل و عزيز و مهربان كه هميشه متن هاي بي سرو ته من

 

 

را با بردباري مي خوانيد ، اميدوارم كه يه روز از خجالت شما عزيزان دربيام.

 

 

البته از اون تعارف هاي الكي بود آخه من چطوري مي تونم از خجالت شما عزيزان

 

در بيام ، ولي باز هم ممنون كه مياييد سر مي زنيد و من رو يه دنيا خوشحال

 

می کنید.

 

امروز يه متن رو از لابلاي متن هاي قديمي ام پيدا كردم وقتي خوندمش مثل هميشه

 

 لذت بردم

 

و در دل گفتم چرا براي شما عزيزان دل ننويسم كه شما هم در اين لذت با من شريك

 

 شويد.

 

پس اين شما و اين هم داستان 3 قديس چيني ، باز هم بگويم كه اين متن را من

 

ننوشته ام

 

متاسفانه اسم نويسنده اش را نمي دانم ، اگر اسمش را يافتم حتما برايتان

 

می نویسم.

 

داستان از اينجا شروع مي شود :

 

اگر افسردگي ات را به شادي تبديل كني ، قادري كه حتي مرگت را به

 

جشني تبديل نمایی.

 

 

 

خنده ي بلند ، تغييري بي اختيار و مسري است.

 

براي ايجاد خنده ي بلند به هيچ چيز ديگري نياز نيست.

 

درباره ي 3 قديس خندان داستاني شنيدم :

 

هيچ كس نامشان را نمي داند ، فقط همه مي دانند كه آن ها 3 قديس چيني خندان

 

بودن ، زيرا آن ها كلامي بر زبان نمي آوردند ، فقط كارشان خنديدن بود و براي

 

اشاعه ي خنده ، از شهري به شهر ديگر مسافرت مي كردند.

 

در بازار هر شهري توقف مي كردند و مي خنديدند و از شدت خنده شكم هايشان

 

را مي گرفتند.

 

اين كار آن ها مسري مي شد و تمامي اهالي بازار به خنده مي افتادند و براي چند

 

دقيقه

 

در دنياي جديدي به روي مردم باز مي شد و برخي از آن ها

 

در مي يافتند كه : تو هم مي تواني تغيير كني .

 

و اين خود ، نكته اي كليدي است.

 

باري ، در يكي از دهكده ها اتفاقي افتاد ....

 

يكي از آن 3 نفر مرد . مردم دهكده گفتند :« اينك اين 2 قديس به مشكل بر خورند ،

 

زيرا دوستشان مرده و اكنون بايستي به جاي خنده ، سوگواري كنند . »

 

اما آن 2 نفر مي خنديدند و مي رقصيدند و مرگ دوستشان را جشن گرفته بودند.!!!!!!

 

مردم گفتند : « اين ديگر بي حرمتي و افراط است. وقتي كسي مي ميرد ، خنديدن

 

و رقصيدن گناه است . آن ها با اين كارشان به دوستشان بي احترامي مي كنند. »

 

اما آن 2 نفر گفتند :« شما واقعيت را نمي دانيد . ما 3 نفر هميشه فكر مي كرديم كه

 

كدام يك از ما زودتر خواهد مرد. اين مرد موفق شد و ما شكست خورديم.

 

او تمامي زندگي اش را با ما خنديده است .

 

چگونه مي توان با چنين كسي با چيزي به غير از خنده وداع كرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

چون اگر ما نخنديم ، حتما او به ما خواهد خنديد و فكر خواهد كرد كه ما احمقيم

 

و به تله ي غم واندوه افتاده ايم. در ضمن چطور ممكن است خنده بميرد ؟؟؟؟

 

ما نمي بينيم كه او مرده باشد؟؟؟؟»

 

طبق سنت چيني ها بدن مرده را بايد سوزاند . پس مردم گفتند :« ما او را طبق

 

تشريفات مذهبي مان خواهيم شست تا براي سوزاندن آماده اش كنيم . »

 

اما 2 دوست گفتند : «او وصيت كرده كه هيچ مراسمي برايش به جا نياوريم ،

 

او را شستشو ندهيم و لباس هايش را عوض نكنيم . فقط او را بسوزانيم.

 

ما هم تصميم داريم تنها خواسته ي او را اجابت كنيم .»

 

در نتيجه مردم بدون هيچ مراسم يا شست و شو يا تعويض لباس ، او را

 

بر روي هيزم ها گذاشتند و هيزم ها را آتش زدند .

 

ناگهان اتفاقي افتاد كه هيچ كس حتي تصورش را هم نمي كرد .

 

پير مرد حقه باز ، در زير لباس هايش فشفشه و لوازم آتش بازي

 

پنهان كرده بود . به همين دليل به محض آتش گرفتن هيزم ها ، همه جا

 

غرق در آتش بازي و نور و شادي شد .

 

تمامي مردم  دهكده به خنده افتادند و به همراه 2 قديس خندان ، آن ها نيز

 

به شادي و پايكوبي پرداختند.

 

آن جا مرگي در كار نبود ، بلكه زندگي جديدي آغاز شده بود .

 

مرگ در جديدي را مي گشايد .

 

وقت آن است كه زندگي تان را با شادي و خنده همراه كنيد .

 

خشك ، جدي و بي روح نباشيد .

 

با همين كار كوچك ،‌ تمامي بار مسئوليت هايي كه بر روي دوشتان

 

سنگيني مي كنند ، از بين خواهند رفت . تمامي ترس از مرگ ،‌ بدبختي و .....

 

همگي نابود مي شوند.

 

كسي كه تصميم ميگيرد زندگي اي بدون درد و غم و بدون هيچ سنگيني اي

 

داشته باشد ، در واقع به قدري سبك مي شود كه قادر به پرواز در آسمان ها

 

نيز خواهد بود .

 

ذهن تمامي لغات جدي را دور ميريزد و لغاتي پر از خنده و شادي

 

به وجود مي آورد . به طوري كه تمامي سير وسلوك تمامي اساتيد ذهن ،

 

تو ام با رهايي و آزادي و از معصوميت كودكانه بر خوردار است.

 

آيا تا به حال درخت مضطرب يا پرنده اي ديده ايد كه از پرواز كردنش

 

نگران باشد ؟؟؟

 

آيا تا به حال حيواني عصبي ديده ايد؟؟؟

 

نه ،  زيرا زندگي آنان مانند ما نيست ...

 

كساني كه فكر مي كنند با هوش و عاقل هستند ، هميشه مشكل دار يا

 

مشكل ساز هستند . اين هوش ، باعث بيماري شان مي شود.

 

پس هوش نمي تواند كمكتان كند ، چرا كه بيشتر شبيه به يك عارضه

 

و بيماري است.  هيچ گاه در هيچ چيزي افراط نكنيد . در تقويمتان به

 

دنبال برنامه ريزي هاي دست و پا گير نباشيد ، خودتان را در دردسرهاي

 

ذهنتان نيندازيد.

 

جشن حقيقي ، از عمق دروني شاد و سر حال طلوع مي كند .

 

شادي در هر لحظه و هر جا ممكن است اتفاق بيفتد.

 

اگر افسردگي ات را به شادي تبديل كني ، پس توانايي تبديل مرگ به زندگي

 

جديد و پر از شادي را نيز خواهي داشت .

 

پس تا هنوز وقت داري اين هنر را بياموز.

تست خود شناسی از روی آجیل عید......

سلام خدمت شما عزيزان دل ، ايشالا سال 87 رو تا به اينجا بدون نفخ معده و

 

و دل درد و يبوست و استفراغ گذرونده باشيد ،‌ (ديگه ما با هم ندار شديم

 

بهتره ديگه يه كم خاكي تر برخورد كنيم به همين دليل ديگه هي نمي گم

 

گلاب تو روتون ، قبوله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ،

 

 چون مي خوايم از اين به بعد يه كم

 

بي تعارف تر حرف بزنيم ،‌ آقا ،‌ خانم ،‌ قبوله ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

مي خوام يه حرفايي بزنم كه از شرم انگشت بر دهان ببريد و آن را گاز بگيريد ، چطوره؟؟؟؟؟؟؟؟

 

آقا ،‌ خانم اصلا مي خوايم دور هم بتركونيم ،‌ پايه اي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

بزن بريم)

 

مطلبي كه مي خوام اين دفعه براي عزيزان دل بنويسم يه تست شخصيت

 

البته من اين تست و خودم اختراع كردم ، اونم با مشاهده ، ممكنه زياد معتبر نباشه

 

ولي من يه روز.......... ،‌ يه روز چي؟!!! آخه دست من كه به دسته ي آفتابه هم نمي رسه....

 

ول كنيد اصلا كي مي خواد مشهور بشه؟؟؟؟؟؟؟

 

كسي تو جمع ما مي خواد از اين غلط هاي اضافه بكنه ،؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

پس ساكت بشينين دست به سينه تا براتون بگم اين تست چطوريه

 

تا حسابي حالشو ببرين.

 

راستي خدمت دوستان عرض كنم ،‌ اگه يه كم تاخير دارم در نوشتن مطالب

 

به خاطر اينكه : اولا ، من يك مونث هستم كه هزار تا كار ديگه هم به جز نوشتن

 

داره ،‌ مثل شستن ظروف ،‌پختن غذا ، جارو كردن خانه به اضافه ي گردگيري و.....

 

البته هنوز به منزل شوهر مشرف نشده ايم ،‌ وضعمان اين است واي به حال

 

اينكه مشرف شويم ، ديگر بايد قيد نوشتن را زد بس كه اين مردها تنبل تشريف دارن

 

(در جايي ديگر ادامه اين مطلب را برايتان مي نويسم كه مربوط به خصايص زنانه و

 

مردانه است)

 

دوما عزيزان دل انگيز(به ياد مارمولك كمال تبريزي ) ايام پر ازدحام عيده

 

اين مهمان مي رود ، نرفته يكي ديگر مي آيد ، يا بايد خودمان به اين ور اون ور برويم

 

پس باز هم وقت كم مي آيد.

 

سوما ، قوربون شكل ماه همتون بشم من (خدا نكنه ،‌ اينو تو دلتون حتما بگيد چون اولا

 

من جوونم كه به اين زودي قوربون شما برم و هم كلي كار دارم)

 

خوب دليل سوم اين بود كه ،‌ مگه طنز نوشتن كشكه ؟؟؟؟؟؟؟

 

خيلي سخته به خدا، تازه من زياد هم طنز نويس خوبي نيستم .

 

ولي به خاطر قولي كه اول وبلاگ به شما گلهاي باغ زندگي دادم

 

مسئولم كه اگر شادتان نمي كنم غمگينتان نيز نسازم.

 

دليل چهارم اين است كه كلي كتاب نخوانده دارم .

 

ولي هميشه در حال پيدا كردن سوژه ي مناسب براي نوشتن هستم

 

همش به اين فكر هستم كه درباره ي چه چيزي بنويسم كه جديد باشد

 

نو باشد ، كه شما رو يه طوري بخندونيم ديگه.

 پر حرفي ديگه بسه بريم سر تست شخصيت شناسي از روي آجيل

 

عيد..............

 

قبل از شروع چشمانتان را ببنديد ، يه نفس عميق بكشيد ،

 

نيت كنيد ، نه نيت نكنيد حواسم نبود فكر كردم فال ..... به خدا شرمنده .

 

ابتدا چشمانتان را ببنديد و فكر كنيد يه ظرف آجيل جلوي شماست

 

طبق عادتي كه اكثرمان داريم ابتدا يه همي ميزنيم ظرف را تا ببينيم

 

مطلوبمان كجاي ظرف قايم شده (منظورم آجيله) مثلا من عاشق نخودچي هستم

 

و اگر يه ظرف آجيل به من بدبد فقط نخوداش تموم ميشه.

 

خوب ديگه فكر كردن بسه ، لطفا ظرف هاي آجيل رو هم بذاريد

 

رو ميز ،‌ هي شما خانم... بله با شمام ، دست نزنيد ديگه ،  شما كه

 

نمي دونيد آجيل چقدر گرونه ، از سهميه بنزينمون فروختيم

 

تا يه ظرف آجيل بخريم ،‌ خيلي ممنون ، فقط نگاه كنيد.

 

1)نخودچي

 

2)پسته

 

3) بادوم زميني(بادام)

 

4)كشمش

 

5)تخمه (هر مدلي فرق نميكنه)

 

6)برگه ي زرد آلو

 

7)گردو

 

8)بادوم هندي

 

9 )انجير

 

10)فندق

 

11)توت

 

خوب بين اين ها يكي را انتخاب كنيد و فقط مطلب مربوط به خودش را بخوانيد

 

 

1)اگر مطلوب شما نخودچي است ،‌ شما آدمي هستيد كه هميشه در بازي هايي

 

كه تعداد شركت كننده ها فرد است ، نخودي ميشويد ، مثل بازي وسطي

 

يعني بيرون مي ايستيد تا يه دور بازي تموم بشه و سري بعد اگر وقت شد

 

در بازي شركت كنيد ، در مسايل مهم تر هم هيچ وقت روي شما كسي حساب

 

نمي كند ، به خاطر همين به مرور اعتماد به نفس خود را از دست مي دهيد

 

و كارتان به اعتياد و تزريق مي كشه، براي شما روزهاي خوشي را در مراكز

 

ترك اعتياد آرزومنديم.

 

 

2) پسته ،‌ شما اصولا آدمي هستيد كه عاشق شكستن مرزها و حدود است

 

بسيار آدم ركي هستيد ، هر حرفي از دهنتان در آيد بدون مزه مزه كردن آن

 

به زبان مي آوريد ، و خيلي هم علاقه داريد كه كاسه و كوزه ها رو سر ديگران

 

بشكنيد ، نمونه ي بارز اين دسته از آدم ها افراد معتادي هستد كه هميشه

 

دوست بد را عامل اعتياد خود مي دانند ، آخه عزيز من خدا عقل و شعور رو داده

 

براي همين موقع ها ، اگر متاهل هستيد زياد به همسرتون گير بي خود نديد

 

چون اگه مونث باشه قهر مي كنه ميره خونه ي باباش يا مهريه اش رو اجرا مي ذاره

 

حالا از ما گفتن بود صلاح كار خسروان دانند، اگر هم مذكر بود ميره و سرتون هوو مياره

 

باز هم خود دانيد.براي شما روزهاي خوبي رو در دادگاه خانواده آرزو مي كنيم.

 

 

3) بادوم زميني ، شما آدمي هستيد كه عاشق فعاليت هاي زير زميني است

 

مثل جعل سند و شناسنامه و حتي خريد و فروش عتيقه ، شما آدمي هستيد

 

كه گاهي فراموش مي كنيد آن دنيايي هم هست ، خيلي به زمين و زرق و برق آن

 

دل خوش كرده ايد ، در حاليكه تمام آن فاني است و يه روز بايد هر چه به دست آورده ايد

 

را بگذاريد و به ديار باقي با يك عدد كفن بشتابيد ،لااقل بي انصاف تك خوري نكن

 

يه كم هم به اطرافيان محتاجت ببخشي راه دوري نمي ره خدا شاهده ،

 

براي شما روزهاي خوبي را در كسب مال و منال آرزو مي كنيم.

 

 

4) كشمش ، شما عاشق كشمكش هستيد ، از آن دسته از افراد كه اگر ببينند

 

زوجي در حال دعوا هستند به جاي اينكه برويد سوايشان كنيد ، بر عكس بر

 

پياز داغ ماجرا نيز اضافه مي كنيد ، كلا نشسته ايد ببينيد كجا موقعيت هست

 

تا از آب گل آلود ماهي بگيريد ، خدا شاهده اين ماهي ها خوردن نداره

 

و حتما تيغش در گلوي مباركتان گير خواهد كرد ، اصولا دو به هم زن خوبي هستيد

 

عاشق نزاع بين آدم ها هستيد و وقتي مي بينيد دو نفر  به جان هم افتاده اند خيالتان آسوده

 

مي شود ، براي شما روزهاي خوبي را در جهنم آرزو منديم.

 

 

5)تخمه (نوعش فرقي نميكنه)  شما عاشق فيلم هاي هندي ، مستند راز بقا ء

 

و هر فيلم در پيت و مزخرف ديگري كه نشانتان بدهند هستيد اصولا گاهي اوقات

 

برايتان مهم نيست كه چه چيزي مي بينيد  ، فقط اين مهم است كه يه ظرف تخمه

 

جلويتان بگذارند و شما لم بدهيد و هي تخمه بشكنيد ، بسيار راحت طلب و آسوده

 

خاطر هستيد ، عاشق رفتن به ورزشگاه آزادي هستيد ، به غير

 

از تخمه كه هميشه در جيبتان است ، يه شيپور قرمز يا آبي بسته

 

به تيم مورد علاقه تان دور گردنتان است ،‌ نارنجك دست ساز هم

 

حتما با خود داريد ، كه در موقع گل زدن تيم خودتان به طرف سرباز

 

وظيفه هاي بيچاره پرتاب مي كنيد .در مورد شغل شما نيز بايد بگويم

 

اگر تخمه تان هميشه به راه باشد هيچ وقت اهل سر كار رفتن نيستيد .

 

عمرا ، چك و چونه هم نزنيد و از ديدين فيلم هاي مستهجن هم اكيدا

 

خودداري كنيد.

 

 

6)برگه زرد آلو  ، شما علاوه بر اينكه آدم يبس مزاجي هستيد كه هميشه

 

ساعت ها در دستشويي است ، اخلاقتان هم نوعي يبوست دارد ، عرض مي كنم

 

شما آدمي هستيد كه با ديگران اصلا نمي جوشيد ، كلا آدم هاي اطرافتان را نمي بينيد

 

كمي هم علاقه داريد ديگران را دست بندازيد ، و اگر مونث باشيد انقدر چسان و فسان

 

براي مذكر هاي دور و برتون مياييد كه احتمال ترشيدگي براي شما بسيار زياد است.

 

و اگر مذكر باشيد با بي توجهي زياد به مونث هاي اطرافتان باعث مي شويد

 

كه هر روز بر خيل طرفدارانتون اضافه بشه.(مي بينيد تو رو خدا اين

 

مذكر ها در همه چيز شانس دارند)

 

 

7)گردو ، شما آدمي هستيد با زبان بسيار چرب و نرم ، كمي فضول ،

 

عاشق اين هستيد كه از همه چيز سر در بياوريد ، خيلي هم كنجكاو هستيد

 

دوست داريد آدم مطرحي باشيد و براي اين كار از هيچ تلاشي دريغ نمي كنيد

 

اكثر علاقه مندان به گردو آدم هايي هستند كه از كوري چشم اين واون

 

درس مي خونن ليسانس ميگيرن 3 تا 3تا بعد فوق رو هم به زور ميگيرن

 

تا از دختر خاله ي پسر عموي زن دايي كوچيكه شون عقب نيوفتن و به زور

 

هم خودشون رو در يه كاري كه برو بيايي داره مي چپونن تا چشم تمام فاميل

 

از حدقه بپره بيرون.

 

 

8)بادوم هندي ، شما علاقه ي زيادي به فرهنگ غرب و اخلاقيات اون ور آب داريد

 

دوست داريد در برخورد هايتان طوري رفتار كنيد كه هر كسي كه شما را براي اولين بار

 

مي بيند بگويد تازه از خارجه تشريف اوورديد ، هميشه با سر و وضع غير معمول در

 

محافل عمومي ظاهر مي شويد و در شما نوعي خود شيفتگي به كررات ملاحظه مي شود

 

در زدن عطر و ادكلن هم اصلا صرفه جويي نمي كنيد و موقع بيرون رفتن

 

يه شيشه عطر را روي خودتان خالي مي كنيد كه اين باعث حالت تهوع و سر گيجه ي

 

اطرافيانتان مي شود ، هيچ زماني انقدر خوشحال نمي شويد كه به شما بگويند چقدر

 

شبيه فلان بازيگر اون ور آب هستيد.

 

 

9)انجير ، شما آدمي هستيد با خصايل بسيار خوب ، شما آدم رنج ديده و ستم

 

كشيده اي هستيد ، از آن دسته از آدم ها كه هميشه كاسه و كوزه ها در فرق سر

 

مبارك شما شكسته مي شود ، بسيار مظلوم و نجيب ، مردم دار خيلي زياد ، آنقدر

 

در محبت كردن به ديگران افراط مي كنيد كه گاهي خودتان را فراموش مي كنيد

 

اما مراقب باشيد زياد به كسي محبت نكنيد چون به قول شاعر بزرگوار :

 

محبت كه از سر بگذرد         ابله خيال بد كند

 

در ضمن مواظب باشيد كه محبتتان به اطرافيانتان دوستي خاله خرسه نشود ،

 

در همه چيز تعادل را نگه داريد.

 

 

10)فندق ، شما آدمي هستيد كه در نوزادي مادرتان شما رو قنداق كرده

 

و ممكنه دست يا پايتان كج باشد ، خيلي شق و رق هستيد اگر شلوارتان خط اتو

 

نداشته باشه از در خانه بيرون نمي رويد ، اغلب شغل هاي نظامي نصيب شما مي شود

 

فقط كافي است كسي در خانه در خمير دندان را نگذارد ، چنان اربده اي بر سرش

 

مي كشيد كه تا عمر دارد نسبت به خمير دندان حساسيت پيدا مي كند.

 

در شما كمي حالت هاي هيستريك (نمايشي) ديده مي شود ، شما فكر

 

مي كنيد زندگي صحنه ي نمايشي است كه شما بايد با غلو زياد در آن

 

بازي كنيد ، در بازي شما اغراق زياد ديده مي شود ،‌ هميشه در حال

 

فيلم بازي كردن هستيد و گاهي اوقات حق بازي كردن را نيز از طرف

 

مقابلتان ميگيريد.هميشه حرف حرف خودتان است فوق العاده ديكتاتور

 

هستيد.

 

 

11)توت ، شما آدمي هستيد كه هميشه دوست داره از ديوار مردم بالا بره

 

اصولا هميشه راهي براي نفوذ پيدا مي كنيد ، حالا در نشد پنجره ، پنجره نشد

 

دودكش ، دودكش نشد ، حتما از سوراخ كليد تو مي رويد ، از آن آدم هايي هستيد

 

كه اصطلاح جني شدن برازنده ي شماست ،‌ گاهي انقدر خوب و مهربانيد كه

 

آدم فكر مي كنه گلي بهتر از شما در عالم هستي نيستش و گاهي چنان تغيير حالت

 

مي دهيد كه آدم فكر مي كند بي شعور ترين و نفهم ترين و بدترين آدم دنيا هستيد.

 

سعي كنيد در موقع عصبانيت كنترل خود را حفظ كنيد چون پشيماني سودي ندارد.

 

اميدوارم از اين تست شخصيت خوشتان آمده باشد و بهتان بر نخورده باشد

 

ايشالا  ، اگر تحقيقاتم در زمينه ي تست ميوه ها تكميل شد حتما برايتان مي نويسم

 

شاد باشيد و خوش رو و سر وحال و قبراق و بشاش و سر زنده و اميدوار و مهربونو

 

دل رحم و خوش انصاف و طناز و خوشگل و تميز و تر گل و مر گل.

به یاد پیک شادی.......

با سلام به شما عزيزان خواننده اميدوارم نوروز بر شما پيروز

 

بوده باشد ،‌ سبزي پلو ماهي تان را هم بدون تيغ نوش جان كرده باشيد

 

راستش مطلب ديگري برايتان نوشته بودم ولي اصلا بوي بهار نداشت

 

به خاطر همين تصميم گرفتم مطلب جديدي بنويسم و كمي شما را با خود

 

به اعماق روز هاي كودكي ببرم .

 

به ياد روز هايي كه يك (500ريالي) ،‌ 50 تومن خودمون رو عرض مي كنم

 

باعث مي شد از خوشحالي تا صبح خوابمون نبره.

 

اما فكر كنم نرخ عيدي امسال حتما با تورمي كه به وجود آمده به (50000ربال)

 

همون 5000هزار تومني هاي جديد رسيده باشه.

 

و همين تفاوت هاست كه باعث شده بچه هاي الان فوق العاده لوس و ننر

 

(نمي دونم نونور هم شايد باشد)و بي ادب و گستاخ بار بيايند.

 

اصولا قيمت نفت بر همه چي تاثير گذاشته ،‌ از قيمت شير و پنيرو ماست

 

و كره و خامه و نون سنگك داغ و چايي شيرين و كلي از اين خوراكي ها ،‌

 

بگير برو تا قيمت كرايه ي آژانس و تاكسي(البته اگر گيرتون بياد)

 

و حتي بر روي قيمت بليط سينما و تئاتر هم تاثير گذاشته ،‌ چقدر مردم

 

در حالت عادي به سينما يا تئاتر مي رفتند ،‌ با اين وضع هم شد قوز بالا قوز

 

نمي دونم چرا بحث هميشه منحرف مي شه به اين سمت و سوها به جان خودم

 

خودش مياد من هيچ كارم .ولي قيمت نفت بر اخلاق آدم ها خيلي تاثير گذاشته........

 

بوي كفش و لباس نوي بچه گي هاتونو حتما به خاطر داريد شايد بتونم به

 

جرئت بگم كه بهترين بو هايي كه در عمرم تا به حال به مشامم خورده

 

همان بوي چيزهاي نو بود ، يادش به خير مامانم از ترس من و خواهرم

 

شكلات و شيريني عيد رو روي يه طاقچه ي بلند ميذاشت كه دستمون

 

بهش نرسه ،‌ اما غافل بود از اينكه من وخواهرم هر روز يه چند تايي

 

رو يواشكي نوش جان ميكرديم ؛‌ و هنوز عيد نشده ظرف شيريني

 

خالي مي شد ، تازه شيريني شم از نوع آرد نخودچي بود ،‌ من آخر حافظه ام

 

و هيچ وقت شيريني آرد نخودچي مثل آن قديما به من نمي چسبد،‌ چون كيفش

 

به يواشكي خوردنش بود ،‌ راست مي گويند كه اگر چيزي را محدود كني

 

مردم حريص تر مي شوند ،‌ مثل فيلم سنتوري انقدر عيب و ايراد روش

 

گذاشتيد و توقيف بازي و از اين حرفا ، كه الان به جرئت مي تونم بگم همه

 

اين فيلم و نه يه بار بلكه 100 بار ديدن و بيچاره  تهيه كننده اش.....

 

يكي ديگر از چيزهاي نه چندان خوب عيد پيك شادي بود ،‌ كه الان به شدت

 

دلتنگش هستم ،‌ آن موقع قدرش را ندانستيم ......

 

چه خوب بود.............

 

هميشه اول رنگش مي كردم بعد مسائل داخلش را حل مي كردم

 

و هميشه هم روز 13 فروردين رنگ آميزي اش كه كامل نبود هيچ

 

مسئله شم هم دست نخورده مي ماند ،‌ آن وقت بود كه مامان و بابا

 

دست به كار مي شدن و شروع به حل آن مي كردند ،‌ صبح زود

 

در حاليكه تمام شب را روي پيك شادي ام به خواب رفته بودم

 

و مداد رنگي هام ولو دورو برم ،‌ مادرم به زور مانتوي مدرسه را تنم

 

مي كرد و من در افسوس اينكه اي كاش كمي زودتر به فكر پيك شادي ام

 

مي افتادم سوار بر سرويس مدرسه مي شدم ،‌ و تمام فكرم اين بود كه

 

زنگ تفريح چوس فيل (چس فيل : ذرت بو داده) بخورم ، يا شكلات شوكوپارس

 

كه آن موقع تازه گي ها آمده بود يا با دوستانم شريكي پول بگذاريم و يك عدد

 

ساندويچ سوسيس نوش جان كنيم .

 

و هنوز كه هنوزه بوي مداد رنگي هايم را كه به ترتيب قد در جعبه شان

 

مي چيدم  ،‌ طعم ملس شيريني آرد نخودچي در زبانم ‌ ،‌ و صداي

 

ضربان قلبم كه از انجام ندادن تكاليف شب عيد به در و ديوار سينه ام

 

كوفته مي شد(ياد رمان هاي دهه ي شصت و هفتاد افتادم با اين جمله)،

 

 و صداي فرياد خانم معلم كه بر سرم كشيده مي شد‌ ،‌

 

و سر انجام صداي زنگ مدرسه ،‌ حس آزادي از يك محيط خفقان بار را

 

به خوبي به ياد دارم .

 

و اي كاش مثل آن سالها پيك شادي داشتم ،‌ و تراشي كه هي بتراشد تا

 

سر مدادهايم هميشه تيز باشد ‌ ،‌

 

 و اي كودكي دلم برايت به وسعت تمام

 

دنيا تنگ است و هر عيدي كه مي آيد اين د لتنگي بيشتر و بيشتر مي شود.

 

باز با شعري از سهراب كه هميشه متن هايم آراسته است به اشعارش.

 

دلم گرفته ،‌

 

دلم عجيب گرفته است ،‌

 

و هيچ چيز ،‌

 

نه اين دقايق خوشبو ،  كه روي شاخه ي نارنج مي شود خاموش ،‌

 

نه اين صداقت حرفي ،‌

 

كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست ،

 

نه ،  هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف

 

نمي رهاند.

 

و فكر مي كنم

 

كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد

 

شنيده خواهد شد.