بوی سفال..عطر گل مریم...

۵ سالی میشه که دیگه ازت خبری نیست...

بماند که منم توی این ۵ سال فقط تو خاطرم ٬خاطراتمونو مرور کردم....

خوب چطور میتونستم سراغتو بگیرم....؟از کی ؟کجا؟

توی این ۵ سال دلمو خوش کردم به خواب هایی که گاه و بیگاه میدیدم....

با خودم میگفتم رفته خارج داره درس میخونه....اما آخه تا کی؟!

پس چرا یه تلفن به من نمیزدی؟!

آخه هر کی میره خارج که بی خبر و بی نشون نمیمونه....

آخه آدرس تو بهشت زهرا بود.....

فقط برای مراسم خاکسپاری ات اومدم و مراسم هفت و چهلم...

سال ۸۲ بود ....مریم ۲۵ سالش بود ....دوستی که از صبح تا شب فقط حرف میزدیم و میخندیدیم...

من ۱۷ سالم بود...انقدر به مریم وابسته بودم که توی مدرسه هیچ دوست صمیمی پیدا نکردم...

۸ سال فاصله سنی داشتیم ....

ولی هم من اونو میفهمیدم هم اون منو....

چهارشنبه ۱۵ بهمن سال ۸۲ زنگ زدم خونشون بهش بگم فردا بریم دربند....

پسر خالش گوشی رو برداشت ....

گفتم مریم هست؟

گفت مریم مرده ............!

گفتم شوخی نکن....گوشی رو بهش بده...

گفت به خدا مریم مرده.........!

گفتم دیگه داره لوس میشه...به مریم بگو با من از این شوخی ها نکنه...

پسر خالش گریه کرد....

تپش قلب گرفتم ....یه آن خون داغ پاشید توی رگ های صورتم...انگار قلبم تو گلوم باشه....

گفتم دروغ میگی ......

گفت مریم هنوز کاملا هم نمرده توی آی سی یو بیمارستان دی بستریه...رفته تو کما ....!

با اینکه ته دلم به اندازه ی کافی خالی شده بود ....اما یه کم امیدوار شدم....

شب تا صبح فقط به مریم فکر کردم ....

فردا ساعت۳ بیمارستان بودیم...مثل مجلس ختم بود...

ساعت ۳:۳۰ میذارن بیریم از پشت قابی شیشه ای مریض ها رو ببینیم...

مریم روی تخت نزدیک پنجره خوابیده ...

یه عالمه هم لوله و سیم وسرم و کوفت زهر مار بهش وصل کردن....

باورم نمیشه....!

تا صبح دعا کردم خدایا مریم و زنده کن....

پنج شنبه هم گذشت ...جمعه هم ...

مریم هنوز تو کماست ....!

شنبه ساعت ۱۰ شب خبر میدن مریم مرده ..........آه ه ه ه

(مریم آسم داشت ...یه روز اسپری تموم میکنه  زنگ میزنه اورژانس مثل همیشه اورژانس میادو تزریق

همیشگی ...ولی مریم ایست قلبی میکنه وقتی میرسوننش بیمارستان بهش شوک میدن

قلبش بر میگرده اما مغزش نه...خونریزی مغزی میکنه....هنوز هم من نفهمیدم این ۲ تا ماجرا چه ربطی

به هم میتونه داشته باشه!)

۱ شنبه ۱۹ بهمن مریم رو خاک کردیم...در حالیکه ۲۲ بهمن تولدش بود...

مراسم سومش افتاد با تولدش...

همه جا بوی گل مریم میاد...سر  خاک ....تو مسجد...تو خونه...بوی گل مریم یک دقیقه از مشامم کنده

 نمیشه...

مامانش بهم زنگ میزنه ...میگه تو صمیمی ترین دوست مریمی...

کیک خریدیم داریم میریم سر خاک....

گفتم نه ...!

چطور میتونستم برم...؟

الانم ۵ سال که سر خاکش نرفتم جرات نمیکنم اسمش و روی سنگ قبر ببینم....

بذار فکر کنم هنوز هست....

مریم سفال کار میکرد...گلدونو ....کاسه ی گلی درست میکرد...

الان که این متن و مینویسم گلدون کوچولویی که مریم با دستاش درست کرده روی میزمه...

گلدونو بر میدارم.....

می بوسم....

جای دستان دوست گلی که دیگر نیست....

عاقبت خاک گل کوزه گران خواهیم شد.....(برای شادی روحش یه فاتحه بخونید...ممنون)

بیچاره گربه خیال کرده ببره.....!

ساعت ۲ بعد از ظهر یکی از همین روزهایی که دور و برمان زیاد ریخته ٬روی یکی از سکوهای

جلوی تئاتر شهر نشسته ای....

آفتاب طوری میتابد که سایه ات افتاده پشت سرت !(چه حرفا!شاید اسمم تو کتابای گینس ثبت بشه!)

البته بعد از اینکه آفتاب افتاد روی سرت جایت را عوض میکنی میروی در سایه ای میشینی...!

زل میزنی به آدم هایی که در حال رفت و آمدن هستن...

فکرت هزار جاست....

درست در لحظه ای که زل زده ای به مورچه ای که به سختی تکه نان کوچکی را روی کت و کول

کوچولوش گذاشته و با زحمت زیاد به طرف یکی از درزهای بین سنگ فرش میبره.....

سربازی با لباس پلنگی پاشو میذاره رو مورچه.... آی ی ی

خدا بیامرزه داشت صاف صاف میرفت ...صاف صاف میومد....

برا زن و بچش غذا میبرد لای سنگ فرش ها....

اونم سنگ فرش های تئاتر شهر ...

احتمال زیاد مورچه هنری هم بوده...و چه تراژدی اسفباری...

هنوز به مورچه ی پخ شده ی روی سنگ فرش نگاه میکنم...

پیرمردی سکوت بین من و مورچه را میچکاند...!

پیرمردی است ۷۰ ساله که احتمالا از بیماری پارکینسون هم رنج میبرد....

این رو از روی لیوان آبی که دستش بود و مدام تکون میداد فهمیدم....(ای بابا ٬

قدرت تشخیصمون بلاست...! )

مینشیند کنار من....

لیوان آبش را هی تکان میدهد ....

نصف آب لیوان را خالی میکند روی من....

پیرمرده میگه : نگا به سر و صورتم نکن منم آدمم دل دارم

(آدم بی دل هم مگه داریم؟! از اون حرفاست)

اما به جان خودم این دفعه من پای صحبت و باز نکردم....!

من داشتم به مورچه ی له شده ی خودم نگاه میکردم....!

پیرمرده از من شماره تلفن میخواد.....(ای داد بی داد خر بیا رو الاغ سواری کن..!)

میگم شماره ندارم....

هنوز حرفم تو دهنم نماسیده صدای دینگ دینگ اس ام اس بلند میشه....

پیرمرده خوشحال میگه ای شیطون میخوای منو دور بزنی...(بی حیا...پر رو ...بی ادب...بی تربیت...

بی خواهر و مادر ...بی همه چیز ...بی ...بی..بیب ..بیب ...توی دلم اینا رو گفتم ها....)

بهش میگم من به جای نوه ات ....شماره ی من به چه دردت میخوره پدر جان؟

میگه ازت خوشم اومده....(تو رو خدا شانس و نگاه....کره گی خر ما ٬دم نداشت که نداشت....لامصب...)

هر چند در دل شجاعتش را تحسین میکنم....پیرمرد رشیدی بود شاید هم رشتی بود...

از دماغش فهمیدم (تشخیص از نوع طنازانه...)

میگم پدر چرا از من خوشت اومده...؟

چشماشو واسم ریز میکنه...لرزش دستاشم بیشتر شده قطرات آب تو لیوان میپره به

شیشه ی عینکم...

میگه به خدا نمیدونم...حالا زنم میشی؟....

نگاهش در نگاهم گره میخورد....شکلاتی را با دست چپش از جیب سمت راست کتش در میاره

میذاره تو دستم....

همچنان نگاش میکنم...از پشت عینکی که انقدر روش آب پاشیده که دیگه چیزی رو نمیتونم ببینم...

میگه باز هم میایی اینجا....کی میایی ببینمت....زود به زود بیا ها ....من همیشه اینجام....

عینکم رو بر میدارم با گوشه ی مانتو م خشکش میکنم....

زن جوانی دوان دوان به طرف ما میاد.....

ـبابا...یه دقیقه ولت کردم دوباره باز رفتی ...مگه نگفتم از جات تکون نخور...

(با باباش مثل سربازها ی لباس پلنگی حرف میزنه)

یه دقیقه نمیشه ازت غافل شد ....بیا برات پاستیل خرسی گرفتم که دوست داری

(از دست زنان و تغییرات ناگهانی خلق و خوی شان)

پدر پاستیل رو از دست دخترش میغاپه...بر میگرده به من میگه ....

به جهنم زنم نشو....خودم یه زن دارم که واسم پاستیل میخره....

یهو ته مونده ی آب لیوان و میپاشه تو صورتم....

دخترش با شرمنده گی رو میکنه به من میگه ببخشید خانم بابام آلزایمر داره......!

همین طور نشسته ام....و زل زده ام به سنگ فرش ها...

گربه ای که از وضع حالش پیداست پا به ماست با گنجیشکی در دهان از کنار من گذشت رفت

توی چمن های پشت سرم...گنجیشکه انگار هنوز جون داره....

گربه محکم پرتش میکنه این ورو اون ور ...

بیچاره گربه خیال کرده ببره.....!

مانیه تیسم یا مغناطیس انسانی یا خاله زنک بازی یا ......!

صبح مثل همیشه دیر پا شدن از خواب و کلی مکافات...

ساعت ۹ اولین جلسه ی کلاس "سیامک صفری " بود...

ساعت ۹:۲۵ دقیقه رسیدم دم در فرهنگسرا گروهی از بچه ها ی مهدکودک به صف ایستاده اند...

من هم میروم پشت سر بچه ها...یاد روزهایی را در من زنده میکنند که جوراب شلواری

بافتنی به پا میکردم ... جوراب شلواری  موهای پایم را در جهت عکس میکشیدند...و تا عصر

که از مهد کودک به خانه بر میگشتم یکسره با خودم در گیر بودم....خوب مو که در جهت عکس کشیده

بشه درد میگیره دیگه...!صدای بچه ها در فرهنگسرا میپیچد ...از پله ها بالا میرود...

وارد اطاق موذنی میشود...

توی راه پله ها قیافه ی همیشه خوشحال موذنی را میبینم...

او هم مرا خوب شناخته...! ـباز که تو دیر کردی ؟

لبخندی تحویلش میدهم که معنی اش به تو چه است...

هنوز از قضیه ی اجرا ندادن درست حسابی به شهادت پیوتر اوهه ازش دلگیرم....

ولی خیلی وقت ها به رویم نمی آورم...میریزم درون خودم....درون آدمیزاد چیز نجیبی است!

تا بینهایت جا دارد برای ریختن آت و آشغال و کثافت ....بیچاره درون....

میرم توی نماز خانه لباس تمرینم را میپوشم...در میزنم وارد کلاس میشوم...

سیامک صفری کلاه به سر با چهره ای خندان به استقبالم میآید...

میخندم ...میخندد...میگم ببخشید دیر اومدم...میگه عیب نداره...

میگم اسمم سمیه است...میگه چه عالی....

میگم میشه بشینم...میگه چرا که نه حتما....

(حالا این اتفاق رو تصور کنید ولی جای سیامک صفری رضا بهبودی رو بذارید در این صورت

اینطوری میشد: ـسلام ببخشید دیر اومدم......

ـدفعه ی آخرت باشه

ـچشم قول میدم دفعه ی دیگه زود بیام...

ـدفعه ی دیگه راهت نمیدما...

ـمیشه بشینم ؟

-نه نمیشه...بیا وسط کلاس...خوب بچه ها تا میتونید سمیه رو بزنید...!)

خوب دیگه هر گلی یه رنگ و بویی داره...

در هر حال سیامک موجود جالبی است...

نمیشه دوستش نداشت....خیلی هم با مزه است...

خیلی هم صاف و خاکی و خودمونیه...

گفت هملت کار کنیم....بچه ها گفتن باشه.

گفت همه هملت و خوندین.....همه گفتیم آره.

گفت خوب یکی تعریف کنه....هیچکی تعریف نکرد...

تا خودش اومد تعریف کنه ٬ من گفتم میخواید من تعریف کنم؟...گفت حتما !

 هملت و مثل قصه تعریف کردم...خوشش اومد...

گفت اسمت چیه؟....گفتم سمیه...

تا آخر کلاس ۵ بار دیگه اسممو پرسید....

بعید میدونم تا اخر ترم اسم کسی رو یاد بگیره....

تمرکزش پایینه درست مثل من....

هملت و تو ۶ تابلو اجرا میکنیم....

نقش یکی از نگهبانایی که روح پدر هملت و میبینه میوفته به من...

روی زمین مینشینم ٬پاهایم را دراز میکنم....سرم را تکیه میدهم به دیوار....

دهانم را باز میکنمو صدای خرو پف در میارم...

نا خودآگاه احساس میکنم شبیه کاراکتر سیامک صفری در مرغابی وحشی شده ام....

روح جلو می آید...با چشمان باز به روح نگاه میکنم ولی همچنان خرو پف میکنم...

روح میگوید هملت...همچنان به روح زل زده ام...باز روحه میگه هملت....

از جام آروم بلند میشم و میگم باز که تو هستی ! ۲شب است پشت سر هم میایی و شاش ما را

 درمیاوری...از جان ما چه میخواهی؟

سیامک بلند بلند میخندد ٬ خودم هم خنده ام گرفت....

واقعا نمیدونم این کلمه ها پشت سر هم از کجا قطار میشه تو ذهنم...البته قبل از رسیدن

به ذهنم وارد زبانم میشه....که همین باعث میشه وقتی یه حرفو زدم مدت ها بشینم و بهش

فکر کنم....

چون جهت حرکت از اول اشتباه است...

کلاس تمام میشود....دارم از کوچه ی بلبل رد میشوم که یکی از بچه ها زنگ میزنه میگه واسه امشب

بلیط داره...میگم چه کاری؟...میگه "پرده" تو سالن اصلی....

میرویم...مگر من در مقابل اجرا دیدن میتوانم نه بگویم....

کار خوبی بود ...بماند که خیلی ها وسط کار ول کردند و رفتند...

یکی از تماشاچی ها هم موقع رفتن بیرون پایش به پله ها گیر کرد و خورد زمین....

همه خندیدن....بازیگران کار یه لحظه شوکه شدن ...مونده بودن مردم به چی دارن میخندن...

چه بیان های خوبی داشتن بازیگرانش...ماشالا...حیف که زبان انگلیسی ام ضعیف است....

بعد از این کار به خودم قول دادم حتما برم کلاس زبان...والا....مثل خنگا نشسته بودم اون جلو....

۳ شنبه ٬ ۲ تا امتحان دارم....دوستم وسوسه ام کرده فردا بریم در انتظار گودو.....

همش تقصیر این امتحانات لعنتی است که صاف افتاده روی جشنواره...چاره ای نیست...

آدمی هم همیشه جایز الخطاست....

شاید در انتظار گودو را هم فردا دیدیم خدا را چه دیدی....

راستی بازیگرای کار با لهجه این ۲ بیت از شعر مولانا رو خوندن که اشک تو چشمانمان ناگاه حلقه بست

بشنو از نی چون حکایت میکند...

                                             از جداییها شکایت میکند......

کز نیستان تا مرا ببریده اند....

                                         از نفیرم مرد و زن نالیده اند.......

فاحشه ی درون.....

به بخار آبی که از چایی ام بلند شده نگاه میکنم...بدن زن فاحشه ای را میبینم که پیچ ظریفی به کمرش

 میدهد....هی پیچ میدهد تا اینکه ناپدید میشود....

هنوز بدن فاحشه ی قبلی از بین نرفته از ته مانده اش بدن زن فاحشه ای دیگر سر بر می آورد...

لباس حریر آبی آسمانی به تن کرده و به طرز وحشتناکی هوس آلود است...!

این یکی هم پیچ و تابی به کمرش میدهد ناز و کرشمه ای هم می آید و ناپدید میشود...

و دوباره هنوز تمام نشده زن فاحشه ی دیگری از چایی بلند میشود به کمرش پیچ و تابی میدهد

اشوه ای میریزد و ناپدید میشود و دوباره و دوباره.....

انقدر فاحشه ها میروند و می آیند که تمام میشوند...

دست میزنم به لیوان چایی ام ...سرد شده ....!

چای سرد بدون فاحشه ام را در شبی سرد سر میکشم....

چند دقیقه از خوردن چایی ام نگذشته ...احساس میکنم تمام فاحشه هایی که در بخار آب

چایی ام دیده بودم در من  بیدار شده اند ...!

و حالا هر کدامشان میخواهند مرا به جایی نامعلوم بکشانند...!

درونم غوغا ست....

صدای پچ پچه های زنان فاحشه ای را میشنوم که سر بردن من به نا کجا آبادشان دعوا دارند...

دلم چنگ میخورد...میپیچد ...دعوایشان بالا گرفته....هر لحظه که میگذرد ...کثافت درونم بیشتر

و بیشتر میشود...روبه روی آینه میروم...چهره ام که تغییری نکرده...!

اُف بر آدم هایی که چشمشان به ظاهر آدم هاست....اُف....

دیگر طاغتم تمام شده...

چند دقیقه بعد ....میشاشم ...فاحشه ها را ....!

سیفون نجابت را هم میکشم رویش بلکه پاک شود....بلکه.....!

توک انگشتانم مور مور میشود...!

سردم نیست...

دستانم یخ کرده ...! ولی قطرات درشت عرق از پیشانی ام میچکد درون لیوان خالی چایی که الان

کمی از تفاله ها درونش باقی است....

تفاله هایی که یاد فاحشه های هوس آلودی را زنده میکنند که میرقصند و میلغزندو.....

شاید ..شاید دانه های عرقم بتواند کمی از کثافات فاحشه های درونم را بشوید...شاید....!