کافی میت روی ماهی سرخ شده...وقتی خانم بازیگر خودکار را زیر تلفن پیدا نمی کند...
بماند که با بازی خوبش باز هم نتوانست ضعف های عظیم اجرا را بپوشاند...
میزانسن هایش آدم را یاد تئاتر های دبیرستانی می نداخت...
بماند که بازی هایش هم در جایی دیگر میتواند مورد نقد شدید قرار بگیرد و زیاد به حوزه ی مسئولیت
های من بر نمیگردد...
بماند که من هنوز قطعه ی نواخته شده ی آخر اجرا را تشخیص ندادم...
آن وقت پُز روشنفکری برداشتم که بازی ها دبیرستانی بود...
آهنگ نمیشناسم اما بازی خوب و بد را که از هم میتوانم تشخیص بدهم...
کلا دیروز روز سوتی های من بود...
خوب آدمیزاد زیاد سوتی میدهد و با هوش آن است که سوتی هایش را درست و به موقع جمع کند...
درست مثل رد شدن از پیچ جاده ی هراز...
و من متاسانه هنوز تصدیق ندارم تا سر پیچ ها درست بپیچم تا توی دره ی ضایع گی نیوفتم...
******************************************************************
مادر محترم دیروز گفت ناهار و تو درست کن...
و من مثل همیشه اومدم ثابت کنم که دست پا چلفتی نیستم...
و هنوز هم میشود رویم حساب کرد...
چون از وقتی که افتادم در کار هنر و بازی و تئاتر مادر محترمه
به غیر از شستن ظرف ها که آن را هم خیلی وقت ها از دستم میگیرد ...
بس که موقع شستن به فکر فرو میروم ویادم میرود که یه بشقاب را
نیم ساعت است دارم اب کشی میکنم...
خلاصه....
مادر محترمه در ظرف حاوی کافی میت که تمام شده بود آرد ریخته بود..
موقع رفتن گفت آرد سوخاری تموم شده آرد بریز.. تو ظرف کافی میته...
منم تصمیم گرفتم اول سبزی پلو رو درست کنم که بیشترطول میکشه...
توی فریزر پُر بود از کیسه های متحدالشکل سبزی...
دونه دونه بر میدارم...
بو میکنم ....
چیزی دست گیرم نمیشه ...
فقط میدونم اونیکه بیشتر بوی سیر میده اون سبزی پلوییه...
سبزی رو که تو برنج میریزم بخار که میکنه بوی قورمه سبزی بلند میشه...
دم کنیشو میذارم چاره چیه ...
نمیتونم تیکه های سبزی رو که از دونه های برنج جدا کنم..
حالا آرد و میریزم تو بشقاب ادویه و نمک وفلفل و باهاش قاطی می کنم..
تیکه های ماهی رو که میندازم تو ماهی تابه پُف میکنه....
از کنار ماهی ها کف میزنه بیرون...
خوب من فکر میکنم ...
یعنی اصلا فکر نمیکنم...
به نظرم طبیعیه خُب...
یه مدت که میگذره شستم خبر دار میشه که نکنه آرد نبوده...
میریزمش تو آب جوش...
حل میشه...
وای کافی میت ریختم جای آرد...
در کابینتو باز میکنم کنار شیشیه ی ادویه ها یه ظرف دیگه ی کافی میت هست..
بازش میکنم میریزم تو آب جوش گوله میشه...
میزنم تو پیشونیم ...
باز من سوتی دادم..
*********************************************************************
مادرش نشسته روبه روی من...دختر خواهرش نزدیک ۸ سالشه اونم با یه زاویه ای تغریبا جلوم
نشسته...
خواهرشم کنار دخترش با یه زاویه ی دیگه میتونم بگم اونم روبه روی من...
مادرش یه ریز میگه ماشالا...
عجب دختری...
منم عینکم و میدم بالا دستام و تو هم قلاب میکنم...شونم و میدم بالا به نشانه ی شرمندگی...
خواهرش موقع خداحافظی دست من و ول نمیکنه...
من فقط گیج و مبهوت زدم...
.............
تازگی ها گیر کردم بین بیشمار اتفاق...
میترسم مغزم بترکه...
بس که فکر میکنم...
اگر من تا آخر امسال تئاتر خوب نبینم ..قیدش رو برای همیشه میزنم...