داستان کوتاه (عید زود تر از موعد)

سلام  به دوستان گرام اميدوارم از ارثيه ي پدري اصغر آقا لذت برده باشيد

 

و لبخندي بر لبانتان جاري شده باشد ، كه هدف بنده ي حقير هم همين است

 

ايام عيد نزديك است و من تصميم گرفتم يكي از داستان هاي

 

كوتاه ام را كه حال و هواي عيد دارد را برايتان بنويسم

 

اين داستان را من نقل قول كرده ام يعني مثل يه خاطره

 

نوشتم ، اين كار سفارشي بود و به من سفارش دادن كه براي عيد

 

بنويسم ولي از آنجايي كه ما راه زيادي در پيش داريم تا يك

 

ميرزا بنويس اساسي شويم اين داستان ما از نظر آنان رد شد

 

حال مي كنين چقدر من محافظه كارم، در خون من است ،

 

آخه از من قول گرفتن كه فاش نكنم كه از طرف كدام نشريه

 

به من پيشنهاد نوشتن شده ، خوب من كه مرض ندارم زرتي

 

بيايم اسم طرف را بگويم چون من آدم راز نگه داري هستم

 

آقا جان ، بابا جان ، خانم جان ،‌ مامان جان ، اين داستان ما

 

با بي مهري تمام روبه رو شد ولي من بيدي نيستم كه به اين

 

بادها بلرزد ، من تا نفس دارم مي نويسم چون چيزي لذت بخش تر

 

از نوشتن براي من وجود ندارد ،‌ البته بماند كه من عاشق نون سنگك داغ

 

با خامه و چايي شيرين هستم ، همينطور عاشق شكلات فندقي ، از اون طرف

 

هم عاشق شيريني ناپلئوني ، راستي من فلسفه ي اسم اين شيريني را

 

نمي دانم ، شايد دزيره ي محترمه وقتي به ناپلئون نرسيد شيريني

 

درست كرد و نام ناپلئون را به يادگار بر آن نهاد ، والا اين روزا انقدر

 

وقايع عجيب و غريب اتفاق مي افته كه فقط آدم هاي بي كاري مثل من

 

به اين فكر مي كنند كه چرا شيريني ناپلئوني نامش شده ناپلئوني.!!!!!!!!!

 

بي خيال شايد يك روز هم شيريني درست كنند  و نام من را بر آن بگذارند

 

به خدا قسم خيلي خوشحال ميشم فقط بي زحمت تا زنده ايم اين كار را

 

برايمان بكنيد كه حالش را ببريم ، آخه خودتان كه خوب ميدانيد ما

 

ايراني ها ذاتا مرده دوست و مرده پرستيم ،‌ چون ميدانيم طرف مرده

 

برايش همايش ميگذاريم ، گردهمايي ميگذاريم و هزار تا مجلس

 

ميگيريم كه بنده خدا اگه زنده بود و برايش همچي كاري ميكرديم

 

طرف از خوشحالي سقط مي شد و مي رفت تو كوزه......

 

چون اصولا ما ايراني ها كمي بي جنبه تشريف داريم .

 

بهتان لطفا بر نخوره خودم را عرض كردم .

 

ما شالا من چقدر حرافم ، ببخشيد داشتم ميگفتم

 

داستانك ما درباره ي پسر سربازي است

 

كه شب عيد از زور گروني چيزي در منزلش يافت

 

نميشه  و مجبور ميشه هر كاري بكنه تا شرمنده ي

 

زنش نشه حالا اينك ادامه ي داستان را در ادامه ي

 

مطلب جستجو كنيد اميدوارم خوشتان بيايد.

ادامه نوشته

صحنه ی دوم از نمایشنامه ی ارثیه ی پدری اصغر آقا

ما هر کاری کردیم که تمام نمایشنامه یک جا وارد شود نشد که نشد

 

بدین ترتیب نمایشنامه را دو تیکه کرده و در وبلاگ به زور می چپانیم

 

فکر کنم تا به حال کسی انقدر اراجیف به هم نبافیده باشد که من

 

بافیدم ولی شما که قسمت اول رو خوندید پس بقیه اشم بخونید

 

امیدوارم از قسمت دوم هم خوشتان بیاید.

ادامه نوشته

چه شد که نمایشنامه نوشتم....

سلام به همه ي عزيزان گرام اين بار برايتان نمايشنامه اي

 

نوشتم البته تايپ كردم ، چون من اين نمايشنامه رو 6 ماه پيش

 

نوشتم ، و مورد توجه يكي از اساتيد بسيار عزيزم قرار گرفت

 

شايد اگر تشويق ها و حمايت هاي او نبود من ديگر به نوشتن

 

ادامه نمي دادم ، ولي تشويق هايش باعث شد كه در 2 ماه

 

من 2 نمايشنامه ي ديگر هم بنويسم ، و اينجاست كه اثر تشويق

 

به خوبي نمايان مي شود ،‌ اين اولين نمايشنامه اي است كه نوشتم

 

آن هم از روي اجبار بود ، مي دانيد چرا روزي كه از سر كلاس هاي

 

بازيگري بيرون آمدم و هر چه دنبال يه نمايشنامه ي طنز گشتم

 

پيدا نكردم چون در يافته بودم كه بچه هاي كلاس اگر متن طنزي

 

به دستشان بدهي بهتر بازي مي كنند ، اما هر چه گشتم نمايشنامه ي طنز نيافتم

 

خيلي ناراحت شدم وقتي اومدم خونه يه خودكار برداشتم و شروع كردم به

 

نوشتن اصلا نمي دونم كه چي شد ولي به خودم گفتم  نمايشنامه پيدا

 

نشود كه نشود ، خود من كه دستم چلاق نيست ، نوشتم وشد همين نمايشنامه اي

 

كه اگر فرصت كرديد بخوانيد ، و حتما نظر واقعي خودتان را بگوئيد.

 

اگر جاييش مشكل داشت بگيد ، انتقاد هاي شما باعث پيشرفت من

 

ميشه پس كمك كنيد تا نوشتم بهتر بشه ، از جمله ايراداتي كه

 

استادم به اين متن گرفت نداشتن بار داستاني بود ، يعني اين

 

نمايشنامه فاقد قصه است ،‌كه من موافقم اگر مسئله ي ارث و ميراث

 

 

را كمي زودتر مطرح مي كردم  بهتر بود ، اشكالات ديگري هم

 

حتما دارد كه سعي دارم به زودي بر طرفش كنم .

 

اميدوارم از خواندن اي نمايشنامه لذت ببريد .

 

به ادامه ی مطلب بروید.

 

 

 

ادامه نوشته

لنگه کفشه استاد گله هر کی نخوره خله......

گاهي وقتا آدم انقدر زياد حرف ميزنه كه ديگران متوجه حرفاش نمي شن.

 

فقط يه سري تكون ميدن كه يعني آره ما فهميديم چي ميگي.

 

گاهي وقتا انقدر مطالب توي وبلاگمون رو طولاني ميكنيم كه هر كي

 

مياد وبلاگمون رو بخونه همون 2 يا 3 خط اول رو كه خوند خسته ميشه

 

بعد اگر دوست داشت يه نظر ميذاره اگرم حال نداشت بي تفاوت ميگذره.

 

راستش اين يه چند وقتي كه نبودم كه به نظر خودم خيلي طولاني هم شد

 

يه سري وقايع اتفاقيه به وقوع پيوست كه اگر ميخواستم بنويسم حتما رو

 

نوشتم تاثير ميذاشت چون من معتقدم نوشتن بايد در لحظه اش بيايد

 

اگر نيايد به زور هم نمي آيد ، گاهي وقتا در خواب اين اتفاق برايم مي افتد.

 

اما به دليل خستگي بي خيال شده ام و به خود گفته ام صبح وقتي بيدار شدم

 

مينويسم اما صبح همه چيز از ذهن كوچكم ميپرد و چقدر درد آور كه ذهن

 

آدمي انقدر كوچك است.

 

گاهي اوقات فكر ميكنم موضوعي براي نوشتن نيست چون انقدر درگير

 

روز مره گي ها ميشويم كه فراموش ميكنيم كمي از خودمان فراتر رويم.

 

و مسلما تا زندگي در جريان است موضوع براي نوشتن هم است.

 

مثل الان كه من با چاييدگي (سرما خوردگي) در حاليكه آب از دماغم

 

روان است مشغول تايپ كردنم چون ذهنم به من ميگويد بنويس

 

و من چاره اي جز نوشتن ندارم . و ذهن آدمي از هر چيزي قوي تر

 

 

است.

 

مي خواستم درباره ي يك شنبه 19 اسفند بنويسم اما نميدانم

 

اين همه مقدمه چيني براي چه بود؟؟؟؟؟؟

 

شايد ذهن فرمان ميداد!!!!!!!!!!!!!!

يك شنبه ها برايم روز خوبي است چون كاري ميكنم كه

 

دوستش ميدارم ، نترسين كار بدي نميكنم.

 

كلاس بازيگري ميروم در عين اينكه ميدانم اين هنري

 

است بي وفا به قول يكي از اساتيد عزيزم كه چون

 

برايم عزيز است اسمش را نمي آورم كه ميگفت:اين

 

حرفه و اين هنر يعني بازيگري مثل شوهر است بي وفا

 

آخ كه راست ميگفت او.

 

و من گاهي اوقات به همين نتيجه ميرسم.

 

داشتم ميگفتم در كلاس هاي بازيگري آقاي ....

 

باز هم چون استاد من است و بزرگتر اسمش را نمي آورم

 

هميشه ما اتود (يعني يه چشمه از هر چه بلديم بازي ميكنيم)

 

ميزنيم آن هم بداهه ، البته اوايل روي متن اتود ميزديم كه

 

راحت تر بود اما الان بيشتر اتود هاي بداهه ميزنيم تا شايد

 

كمي مغزمان از آكبندي در بياد البته بماند كه من استاد اين نوع

 

اتود زدن ها هستم ولي خوب استاد ما هيچ وقت به من اجازه نميدهد

 

خودم باشم ، راحت باشم ، من را از من ميگيرد ...........

 

ديروز نام من را صدا زد براي اتود زدن شوكه شدم

 

چون زياد به من پا نميدهد فكر ميكند پر رو ميشوم

 

ولي به خدا قسم من آدم راحتي هستم كه اتفاقا اصلا

 

هم پر رو نيستم چقدر از خودم تعريف كردم  نه ؟؟

 

ببخشيد اما خدا وكيلي شما كه مرا ميشناسيد....

 

خلاصه من را انتخاب كرد با پسركي حدودا 18الي19

 

ساله ، بايد روبه روي هم بشينيم و خودمان يه موضوع

 

انتخاب كنيم من هر چه به پسرك نگاه كردم چيزي نگفت

 

چون كلا تا آنجا كه ميشناسمش همين طور است

 

من هم كه اوضاع را اينگونه يافتم موضوعي يافتم بداهه

 

و شروع كردم به بازي ، نميدانم تا كي در بحر خودم و

 

نقشي كه خودم براي خود ساخته بودم ، بودم.(ميدانم كه نبايد

 

2تا بود بياد كنار هم اما خدايي شما بوديد به جاي من از چه

 

واژه اي بهره مي جستيد؟)

 

 

خلاصه من در نقش خود غوطه ور بودم كه يهو يه

 

لنگه كفش به طرفم پرتاب شد، لنگه كفش كه بود

 

به نظر شما ؟؟؟

 

درست حدس زديد لنگه كفش استادمان بود كه با

 

بي رحمي يه سمتم پرتاب كرده بود .

 

آخ كه در آن لحظه احساس كردم آب سردي بر

 

آتش ذوقم پاشيده است اما چه كنم؟؟؟

 

بعد اينكه كفش را پرتاب كرد بلند گفت : سميه

 

 

كم حرف بزن ، چقدر داستان به هم مي بافي

 

نذاشتي اين طفل معصوم (منظورش همان پسرك بود)

 

حرف بزنه.

 

اما استاد ما نديد كه من در نقش ساختگي ام چقدر از

 

پسرك سئوال پرسيدم و او حتي جواب من را هم نداد.

 

من خودم را دخترك 12 ساله اي كردم و پسرك را

 

15 ساله كردم كه اين دو پسر خاله و دختر خاله هستند

 

من خودم را شيطون كردم ، بچه كردم(البته من هنوزم هم بچه ام)

 

آن همه انرژي گذاشتم يك ريز حرف زدم تا شايد صداي اين پسر در بيايد

 

اما نيامد و استادمان با بيرحمي تلاش من را نديد و گفت تو

 

چقدر قصه مي بافي، شايد استادمان نميداند من

 

مينويسم ، او نميداند من ميرزا بنويسم،او نميداند

 

خيلي چيزهايي را كه ادعا ميكند ميداند.

 

و من با خنده اي تصنعي كفشش را برايش جلوي

 

پايش گذاشتم اما او ندانست كه با همين لنگه كفش

 

ذوق بازي ام را از من گرفت ولي در عوض

 

به ذوق نوشتنم كمك كرد تا شايد اين سوژه اي

 

شود كه من تا  پاسي از شب برايتان بنويسم

 

و بدانم كه گاهي اوقات پرتاب اين لنگه كفش ها بي خود

 

و بي علت نيست و من واقعا از اين اتفاق ناراحت

 

نيستم . و چه خوش گفت سهراب :

 

قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر.

 

قتل يك قصه سر كوچه ي خواب.

 

قتل يك غصه به دستور سرود.

 

قتل مهتاب به فرمان نئون.

 

قتل يك بيد به دست دولت

.

قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ.

گاهی وقتا آدمیزاد چه کارا که نمیکنه....

گاهي وقتا ما آدما يك كارايي ميكنيم كه ممكنه نا خواسته باشه

 

و از روي قصدو نيت نباشه ولي باعث رنجش اطرافيانمون بشه.

 

البته بعضي اوقات خود من هم از اين كاراي بد كردم.

 

گاهي وقتا به يك آدمي كه نقصي داره مثلا قدش بيش از حد

 

كوتاه يا بلنده يا مثلا معلوليتي داره چنان نگاه ميكنيم كه بنده ي

 

خدا در دل هزار بار به خودش لعنت ميفرسته كه چرا اومده بيرون

 

خوب به نظر من نگاه كردن به اين دسته آدمها اصلا خوب نيست

 

چرا بايد باعث بشيم كه از وضعيتي كه دارن خجالت بكشن؟!

 

زشته... هي... شما ...آقا ... خانم ... هي از منو شما بعيده....

 

 

گاهي وقتا ، وقتي مهمون مياد خونمون سر ميز شام يا ناهار

 

انقدر الكي اصرار ميكنيم تو رو خدا بكش، مرگ من بكش،

 

تو رو ارواح روح پدرو مادرت بكش، تور به دوازده امام بكش،

 

جون من بكش، تو رو به هر كي مي پرستي بكش،(منظورم غذا

 

بكش هستش)

 

خلاصه جون دايي ،خاله ، عمه ، عمو رو قسم ميخوريم

 

و تا مهمون بخت برگشته سرش و ميگيره پايين تا

 

دكمه ي شلوارش يا بند كمر بندش و باز كنه تا شايد كمي

 

راحت تر نفس بكشه دوباره ادسر(همون دوباره ي خودمون)

 

بشقابش و پر ميكنيم مهمون بيچاره هم بازي بازي شروع

 

به خوردن ميكنه، و ما اصلا فكر نميكنيم كه شايد اين مهمان

 

محترم فشار خوني، مرض قندي چيزي داشته باشه،

 

و شايد بهش فشار بياد و وقتي رسيد خونه يا بتركه

 

يا حالش بد بشه و اورژانس لازم بشه،

 

زشته... هي شما ...آقا ...خانم‌ ... هي... از منو شما بعيده...

 

 

گاهي وقتا تصميم ميگيريم شيرين بشيم.

 

چطوري؟

 

البته منظورم از شيرين اينجا شيرين عسله.

 

مواد لازم براي تهيه ي شيرين عسل:

 

1)يك عدد دانشجو ي شيرين

 

2)جنس ، نرينه يا مادينه فرقي نميكنه

 

3)يك  استاد

 

4)جنسيت استاد بسته به جنسيت دانشجو متغير وابسته است

 

يعني اگر جنس دانشجو مادينه بود استاد نرينه بهتر جواب

 

ميدهد و بالعكس

 

5)دانشجوياني كه به دلايل متعدد موفق به خواندن درس

 

نشده اند.(به مقدار كافي از هر دو جنس)

 

ابتدا شاگرد شيرين بلند شده و يهو در برابر چشمان

 

حيرت زده و نا اميد دانشجويان ديگر بلند ميگويد استاد

 

امروز كوييز(همون امتحان خودمون) داريم.

 

وبعد استاد ميگه خوب ، به به ، آفرين،باريكلا

 

به همچين دانشجويي يادم باشه بعد كلاس

 

بهت يك كارت صد آفرين بدم.

 

بعد بلند ميگه ورقه ها رو ميز امتحان داريم.

 

صداي دانشجويان معترض بلند ميشود

 

آقا تو رو خدا امتحان نگيرين

 

آقا جون مادرتون نگيرين

 

آقا تو رو ارواح خاك پدرتون نگيرين

 

آقا اصلا قرار نبود امروز امتحان بگيرين

 

آقا هفته ي ديگه بگيرين جون من

 

و هزار تا خواهش و التماس

 

و من واقعا نميدونم اين بي وجدان

 

دانشجوي شيرين عسل را ميگويم شب چگونه سر بر بالين مينهد.

 

زشته به خدا زشته

 

هي شما ...آقا... خانم... هي...از منو شما بعيده

 

گاهي وقتا از در تو ميريم ولي از سوراخ كليد رد نميشيم

 

يا گاهي وقتا از سوراخ كليد رد ميشويم ولي از در تو نميريم

 

اين حالت بيشتر براي دو جنس از يك نوع مي افته.چطور؟

 

الان عرض ميكنم .

 

حالتي رو در نظر بگيريد كه دو تا ماشين كه راننده ي هر دو

 

ماشين نرينه هستند اگر فقط آينه بغل ماشين بگيره به آينه

 

بغل اون يكي بيا و ببين بدترين فحش ها و ناسزا ها رو

 

مي تونيد تو اين صحنه ياد بگيريد بعضي اوقاتم منجر به

 

يك فيلم اكشن بزن بزن ميشه.

 

حالا اگه يك جنس مادينه با سرعت 50 كيلومتر در ساعت

 

بكوبه به ماشين جلوييش كه راننده ي اون ماشين نرينه باشه

 

و تازه سن هر دو جنس پايين تر از 30 باشه و هر دو هم

 

مجرد باشن ميتونيد مطمئن باشيد كه از همون جا يك راست

 

ميرن محضر و به عقد هم در ميان بادا بادا مبارك بادا

 

ايشالا مبارك بادا وتا ساليان سال هر جا كه بشينن پاشن

 

با آب و تاب ميگن ما تو يك تصادف با هم آشنا شديم.

 

حالا فكر كنيد باد يك ماشين جنس مادينه بخوره به يك

 

مادينه ي ديگر اتفاقي كه يك بار خودم روبه روي سينما

 

فرهنگ خودمون شاهدش بودم .

 

گيس و گيس كشي شده بود بيا و ببين همديگرو ميزدن چي

 

احساس كردم شاهد يك مسابقه ي كشتي كجه بانوان هستم

 

كه همراه با فحش هاي بالاي 30 سال بود.

 

آخه زشته هي...شما ...آقا..خانم..هي...از منو شما بعيده...

 

گاهي اوقات چنان وارد يك قالب شخصيتي ميشويم

 

و چنان خودمان را در بند و حصار ميكشيم كه به راحتي

 

قابل شناسايي نيستيم.

 

همش نگرانيم كه چطور ديده شويم ، لباسمون حتما

 

فلان مارك و بايد داشته باشه تا شخصيتمون آسيب نبينه

 

تيپمون هم بايد تابع مد باشه و گرنه بي شخصيت ميشيم

 

تا سر كوچه ميخوايم بريم نون سنگك بخريم اگه مادينه باشيم

 

صد قلم آرايش و بزك و دوزك بهترين مانتو و البته تنگ ترين

 

گيس هامون هم از جلو مدل فكولي(يا فو كولي يا همون خروسي)

 

صندل با پاشنه 20 سانت ، عطر به مقدار كافي بعد با هزار

 

ناز و ادا وارد سنگكي ميشويم و بيچاره مرد نانوا كه اگه

 

از بد شانسي جوون هم باشه از بي پولي زنم نتونسته باشه

 

بگيره از حواس پرتي يا نان سوخته دست مشتري ميدهد يا

 

خمير وقتي هم سرو صداي مشتري ها بلند ميشه كه اين چه نونيه

 

ميگه آردش دولتيه !!!!

 

آخه زشته از منو شما بعيده هي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي

 

گاهي وقت هوس رو با عشق اشتباه ميگيريم

 

به چند ديا لوگ كه بين يك نرينه و مادينه بعد از دومين قرارشون

 

رد و بدل شده توجه كنيد.

 

الياس:  چطور مطوري رز گل من؟

 

رز:  واي عاليم ،وقتي با تو باشم مگه ميشه بد باشم؟

 

الياس:  مامانتينا رفتن دوبي؟

 

رز:  آره، مامان و باباي تو چي؟اونا هم رفتن سوئد؟

 

الياس : آره ديشب رفتن

 

رز :  چه خوب

 

الياس : چي رو چه خوب رز گل من؟

 

رز: اينكه منو تو براي 2 هفته تنهاييم

 

الياس: خوب تنها باشيم

 

رز:   يعني تو اصلا خوشحال نيستي كه منو تو تنهاييم

 

الياس: خوب مگه تو تنهايي چي كار ميشه كرد رز گل من؟

 

رز : امشب ساعت 12 منتظرتم ، باي

 

آخه خيلي زشته از منو شما مادينه هاي محترمه

 

و نرينه هاي محترم بعيده.

 

گاهي وقتا لوس ميشيم همه چي ميخوايم.

 

گاهي وقتا بي جنبه ميشيم.

 

گاهي وقتا بي رحم ميشيم.

 

گاهي وقتا از حسادت باد ميكنيم.

 

گاهي وقتا شايعه پراكني ميكنيم.

 

و كلي گاهي وقتاي ديگه كه در مجال ديگري

 

حال در ادامه ي اين مطلب يا در جايي كه فرصت شد

 

برايتان مينويسم به اميد روزي كه گاهي وقتا هر چند اندك

 

با هم مهربون و شاد باشيم.

 

سهراب لب مطلب رو بيان كرده:

 

خواهم آمد ، سر هر ديواري ميخكي خواهم كاشت.

 

پاي هر پنجره اي ، شعري خواهم خواند.

 

هر كلاغي را ، كاجي خواهم داد.

 

مار را خواهم گفت:چه شكوهي دارد غوك!

 

آشتي خواهم داد.

 

آشنا خواهم كرد.

 

راه خواهم رفت.

 

نور خواهم خورد.

 

دوست خواهم داشت.

 

برایم کمی سنتور بنواز

واقعا نميشه همچين اتفاق بدي بيوفته و آدم سكوت كنه من هم نتونستم.

 

دارم از اتفاقي صحبت ميكنم كه همه كم و بيش تا حالا ازش با خبر شديد.

 

اكران سنتوري به دست، دست فروش ها البته اين تيتر يكي از روزنامه ها بود

 

و به نظر من عنوان قشنگي داشت، اين واقعيت تلخ قطعا به ضرر سينماي رو به

 

افول ما خواهد داشت ، اصولا من منتقد نيستم هيچ سر رشته اي هم در اين

 

كارها ندارم ولي احساسم كه از اين واقعه ي تلخ آزرده خاطر شده را تنها با

 

نوشتن ميتوانم كمي آرام كنم، مگر نه اينكه افراد هنرمند احساسات خود را

 

كف دست ميگرند تا با قدرت خلاقه ي خود بياميزند تا اثري بيافرينند

 

كه در جسم و جان بيننده اثر كرده باعث تغيير و تحولي هر جند اندك در

 

بيننده شوند ،مثلا هدف من از ساخت اين وبلاگ اين است كه با يكسري مطالب

 

غير جدي حتي به اندازه ي نيم دقيقه خنده اي به اندازه ي نخود بر لبانتان

 

بنشانم خوب من يك آدم كوچك در حدو اندازه ي خودم دوست دارم مطالبم

 

ديده شود چون براي شما مينويسم اگر مطالبي كه مينويسم خواننده نداشته

 

باشد در وبلاگم را گل مالي ميكنم ،ببينيد اينجا نكته اش مشخص ميشود

 

كارگرداني نام آشنا به نام داريوش مهرجويي كه به نظر من بهترين كارگردان

 

حال حاظر سينماست ،كسي كه تماشاچيه خود را به خوبي ميشناسد و از حالات

 

و روحيات آنها با خبر است ، تا به حال نشده فيلمي از اين كارگردان ببينم و

 

نگويم چقدر شبيه من ، چقدر شبيه فلاني ، آدم هاي فيلمهاي

 

 داريوش مهر جويي زنده اند آنها را ميشناسيم گويي در آنجا حضور داريم

 

مثل فيلم درخت گلابي ، داستان عاشقانه ي دو نوجوان، عشقي كه مطمئنم

 

همه ي ما در سنين 15 يا 16 سالگي آن را تجربه كرده ايم  صحنه اي از

 

فيلم را هيچ وقت فراموش نميكنم و آن زماني است كه پسركي كه عاشق ميم

 

شده لبه ي پله ها مي نشيند و كفش هاي دلبرك خود را در دست ميكند، دقيقا

 

 واقعيت عشق هاي دوران نوجواني همين است ، پسرك از موهاي

 

كوتاه شده ي ميم كلاه گيس درست ميكند ، ميم ميداند پسرك دلبسته ي

 

اوست براي او كلاس ميگذارد، (ايفا گر نقش ميم در درخت گلابي گلشيفته فراهاني

 

بود نام پسرك در خاطرم نيست) و صحنه اي از فيلم كه پسرك با يك تكه ذغال

 

روي بدنش اسم ميم را مينويسد، كدام فيلم داريوش مهرجويي واقعيت نبوده؟!

 

آيا جلوگيري كردن از اكران سنتوري عين مقابله و فرار از واقعيت نيست؟

 

چرا همه سكوت كرده اند؟!

 

بهاي واقعيت چيست؟!

 

تا كي ميخواهيم سرمان را مثل كبك زير برف كنيم؟(جمله اي تكراري كه به

 

هيچ دردي نميخورد)

 

مگر ما اطرافمان معتاد نداريم؟

 

مگر اين معضل ، معضل بزرگي نيست؟

 

مگر نه اينكه هر روز از خبرها ميشنويم فلان باند قاچاق مواد دستگير شد؟

 

از چه چيزي ميترسيم؟!

 

سنتوري فيلمي كه به آرامي مينوازد و وارد دل ميشود

 

علي ، معروف است مشهور است همه چيز دارد ، زن خوب زندگي خوب

 

ولي به يكباره همه چيزش را به خاطر مواد از دست ميدهد

 

اما در آخر باز سنتورش به دادش ميرسد همان سازي كه مادرش با

 

آن مخالف است، اين فيلم يك نكته ي بزرگ دارد و آن اينكه

 

حواسمان به دوستاني كه بر مي گزينيم باشد ، همان حرفي كه تمام

 

افراد معتاد به آن اعتراف كرده اند كه رفيق بد باعث سقوط به چاه است.

 

اين فيلم براي جوانان آموزنده بود و من واقعا نميدانم چرا بر سر اين فيلم

 

چنين آمد ، البته چند وقتي است به نتايجي رسيده ام ، بعد از اكران فيلم نقاب

 

سرو صدا بلند شد، و اين شانس بد سنتوري بود كه بعد از نقاب نوبت اكرانش بود

 

من در خبري خواندم يكي از مسئولين گفته به دليل جو نا مساعد سينما ها سنتوري

 

تا اطلاع ثانوي اكران نميشود ، و چه درد آور كه سنتوري قربانيه نقاب شد.

 

هر چه بگويم باز هم حرف دارم ولي ديگر مجال نيست فقط يك جمله ي پاياني

 

و آن اينكه قدر هنرمندان اين سرزمين را بدانيد اميدوارم باز هم داريوش مهرجويي

 

برايمان فيلم بسازد و بداند كه تا ساليان سال مردم او و فيلم هاي زيبايش را فراموش

 

نميكنند، در آخر تبريك ميگويم به مسعود رايگان، رويا تيموريان، بهرام رادان و

 

گلشيفته ي هميشه در اوج ، و از خدا ميخواهم كه به اين عزيزان گرام صبر

عنايت فرمايد.

 

ديگر عرضي نيست خدا حافظ شما باشد.

 

 

واقعا نميشه همچين اتفاق بدي بيوفته و آدم سكوت كنه من هم نتونستم.

 

دارم از اتفاقي صحبت ميكنم كه همه كم و بيش تا حالا ازش با خبر شديد.

 

اكران سنتوري به دست، دست فروش ها البته اين تيتر يكي از روزنامه ها بود

 

و به نظر من عنوان قشنگي داشت، اين واقعيت تلخ قطعا به ضرر سينماي رو به

 

افول ما خواهد داشت ، اصولا من منتقد نيستم هيچ سر رشته اي هم در اين

 

كارها ندارم ولي احساسم كه از اين واقعه ي تلخ آزرده خاطر شده را تنها با

 

نوشتن ميتوانم كمي آرام كنم، مگر نه اينكه افراد هنرمند احساسات خود را

 

كف دست ميگرند تا با قدرت خلاقه ي خود بياميزند تا اثري بيافرينند

 

كه در جسم و جان بيننده اثر كرده باعث تغيير و تحولي هر جند اندك در

 

بيننده شوند ،مثلا هدف من از ساخت اين وبلاگ اين است كه با يكسري مطالب

 

غير جدي حتي به اندازه ي نيم دقيقه خنده اي به اندازه ي نخود بر لبانتان

 

بنشانم خوب من يك آدم كوچك در حدو اندازه ي خودم دوست دارم مطالبم

 

ديده شود چون براي شما مينويسم اگر مطالبي كه مينويسم خواننده نداشته

 

باشد در وبلاگم را گل مالي ميكنم ،ببينيد اينجا نكته اش مشخص ميشود

 

كارگرداني نام آشنا به نام داريوش مهرجويي كه به نظر من بهترين كارگردان

 

حال حاظر سينماست ،كسي كه تماشاچيه خود را به خوبي ميشناسد و از حالات

 

و روحيات آنها با خبر است ، تا به حال نشده فيلمي از اين كارگردان ببينم و

 

نگويم چقدر شبيه من ، چقدر شبيه فلاني ، آدم هاي فيلمهاي

 

 داريوش مهر جويي زنده اند آنها را ميشناسيم گويي در آنجا حضور داريم

 

مثل فيلم درخت گلابي ، داستان عاشقانه ي دو نوجوان، عشقي كه مطمئنم

 

همه ي ما در سنين 15 يا 16 سالگي آن را تجربه كرده ايم  صحنه اي از

 

فيلم را هيچ وقت فراموش نميكنم و آن زماني است كه پسركي كه عاشق ميم

 

شده لبه ي پله ها مي نشيند و كفش هاي دلبرك خود را در دست ميكند، دقيقا

 

 واقعيت عشق هاي دوران نوجواني همين است ، پسرك از موهاي

 

كوتاه شده ي ميم كلاه گيس درست ميكند ، ميم ميداند پسرك دلبسته ي

 

اوست براي او كلاس ميگذارد، (ايفا گر نقش ميم در درخت گلابي گلشيفته فراهاني

 

بود نام پسرك در خاطرم نيست) و صحنه اي از فيلم كه پسرك با يك تكه ذغال

 

روي بدنش اسم ميم را مينويسد، كدام فيلم داريوش مهرجويي واقعيت نبوده؟!

 

آيا جلوگيري كردن از اكران سنتوري عين مقابله و فرار از واقعيت نيست؟

 

چرا همه سكوت كرده اند؟!

 

بهاي واقعيت چيست؟!

 

تا كي ميخواهيم سرمان را مثل كبك زير برف كنيم؟(جمله اي تكراري كه به

 

هيچ دردي نميخورد)

 

مگر ما اطرافمان معتاد نداريم؟

 

مگر اين معضل ، معضل بزرگي نيست؟

 

مگر نه اينكه هر روز از خبرها ميشنويم فلان باند قاچاق مواد دستگير شد؟

 

از چه چيزي ميترسيم؟!

سنتوري فيلمي كه به آرامي مينوازد و وارد دل ميشود

 

علي ، معروف است مشهور است همه چيز دارد ، زن خوب زندگي خوب

 

ولي به يكباره همه چيزش را به خاطر مواد از دست ميدهد

 

اما در آخر باز سنتورش به دادش ميرسد همان سازي كه مادرش با

 

آن مخالف است، اين فيلم يك نكته ي بزرگ دارد و آن اينكه

 

حواسمان به دوستاني كه بر مي گزينيم باشد ، همان حرفي كه تمام

 

افراد معتاد به آن اعتراف كرده اند كه رفيق بد باعث سقوط به چاه است.

 

اين فيلم براي جوانان آموزنده بود و من واقعا نميدانم چرا بر سر اين فيلم

 

چنين آمد ، البته چند وقتي است به نتايجي رسيده ام ، بعد از اكران فيلم نقاب

 

سرو صدا بلند شد، و اين شانس بد سنتوري بود كه بعد از نقاب نوبت اكرانش بود

 

من در خبري خواندم يكي از مسئولين گفته به دليل جو نا مساعد سينما ها سنتوري

 

تا اطلاع ثانوي اكران نميشود ، و چه درد آور كه سنتوري قربانيه نقاب شد.

 

هر چه بگويم باز هم حرف دارم ولي ديگر مجال نيست فقط يك جمله ي پاياني

 

و آن اينكه قدر هنرمندان اين سرزمين را بدانيد اميدوارم باز هم داريوش مهرجويي

 

برايمان فيلم بسازد و بداند كه تا ساليان سال مردم او و فيلم هاي زيبايش را فراموش

 

نميكنند، در آخر تبريك ميگويم به مسعود رايگان، رويا تيموريان، بهرام رادان و

 

گلشيفته ي هميشه در اوج ، و از خدا ميخواهم كه به اين عزيزان گرام صبر

 

عنايت فرمايد.

 

ديگر عرضي نيست خدا حافظ شما باشد.

 

آفتابه ی یخ زده در قرن بیستم

اين داستاني كه ميخوام براتون تعريف كنم برگرفته از يك ماجراي كاملا

 

واقعيه، كه بر من گذشته البته بعضي از جاهاشو براي اينكه جالب تر بشه

 

عوض كردم ولي كلييت داستان حقيقي است.

 

داستان ما از فرداي يك روز برفي شروع شد ،امسال اين برف شورو نشاطي

 

تو دل همه انداخته بود به خصوص شاگرد مدرسه اي هاي تنبل و دانشجوهاي

 

هميشه خسته ي دانشگاه ها خلاصه ما بعد از 2 روز تعطيلي بايد ميرفتيم امتحان

 

ميداديم بماند كه صبح خواب موندم و اگر خواهرم صبح بهم زنگ نميزد حتما بايد

 

تو خواب امتحانو برگزار ميكردم خلاصه با هزار مكافات آژانس اومد دنبالم، عقربه هاي ساعت روي 8

 

بود و من 10:30 امتحانم شروع مي شد هنوز برف ميامد ومن در دل ميگفتم من هم

 

يك كودك هستم كه فقط قدش بلند شده پس من چه فرقي با يك بچه مدرسه اي داشتم

 

كه اون تخت بگيره بخوابه ولي من توي سرما و يخبندان بلند شم برم دانشگاه آقا اصلا يك

 

قضيه ي جدي اينجا مطرح مي شه وقتي برف مياد برا همه داره برف مياد نه فقط بچه

 

مدرسه اي ها چطور من زمين بخورم ولي بچه مدرسه ايه نخوره چطور من از سرما يخ بزنم

 

ولي بچه مدرسه ايه نزنه ، خلاصه از اين تبعيضات همه جاي دنيا هست مثل تبعيض نژادي

 

و... ولي در ايران تبعيض سني داريم مي تونيد راجب به اين حرفم فكر كنيد.

 

بگذريم آقا جون ما رسيديم مترو ،آقا شلوغ بود چه شلوغي من دقيقا مصداق شتر با بارش

 

گم ميشه رو با چشم ديدم ، يك بچه بالا اورده بود بس كه شلوغ بود و داشت گريه ميكرد

 

يك خانمه سن بالا غش كرده بود خدا شاهده رنگش شده بود مثل گچ ، يك خانمه حامله بود

 

فكر كنم پا به ماه هم بود اونم درد داشت داد ميزد يك لحظه احساس كردم وسط جنگ جهانيه

 

دومم و ما هم در يك بيمارستان صحرايي هستيم ، تو فكر جنگ جهاني و اينكه چرا ايران با اينكه

 

هميشه اعلام بي طرفي ميكرده ولي باز هم توپ و تركش دشمن رو سرمون ريخته، بودم كه يهو

 

يك دختره واساد جلوم گفت جوراب ، جوراباي نخي ، پشمي،لباس زير ،تو دلم گفتم سرمو بزنن

 

تهمو بزنن غلط كنم 50 صفحه از باقي درس نخوندمو بيارم تو مترو بخونم، سرتونو درد نيارم

 

كه ايستگاه امام خميني هم يك شوك به قدرت 360 ولت به ما وارد شد و بعد از اينكه هر چي

 

درس خونده بودم به دليل فشار از مغزم زد بيرون رسيديم به ايستگاه جوانمرد قصاب آقا اصلا

 

اين دختره تا ميگه ايستگاه جوانمرد قصاب نميدونم چرا يهو بغضم ميگيره دوست دارم زمان

 

برگرده به عقب و من اين دفعه آدم شده باشم و درس خونده برم سر امتحان، بماند كه من اصلا

 

با اسم اين ايستگاه مخالفم چرا كه اگر جوانمرد بود پس چرا صفت قصاب؟

 

و اگر قصاب بود پس چرا پيشوند جوانمرد ، به نظر اكثر فيلسوف هاي محترم 2 امر متناقض

 

هيچ گاه در يك مكان نميتوانند با هم جمع شوند به نظر من نام اين ايستگاه يا بايد جوانمرد

 

مهربان مي بود يا نامرد قصاب ، از پيچ و خم كوچه هاي سوفيسطاييان كه بيرون بياييم

 

ميرسيم به جايي كه بايد از آنجا 25 كيلومتري گذر كرده تا برسيم به شهر قرچك ورامين

 

يا به قول يكي از دوستانم لس آنجلس ميدونم ربطي نداشت ولي به نظر من خنده داشت.

 

اه داره لوس ميشه ، ما رسيديم دانشگاه انقدر هوا سرد بود كه گلاب به رويتان ما از همون

 

دستشويي هايمان آمد كه وقتي هوا سرد ميشود ميآيد.منظورم همان(ج...ش)است.

 

قسمت نقطه چين چه ميتواند باشد؟

 

الف)ي       ب) ا         ج)و          د)هر 3 گزينه

 

براي ديدن پاسخ نامه به انتهاي اين متن مراجعه كنيد.

 

خلاصه من بدو بدو د بدو دويدمو دويدم 3 تا آقا رو ديدم يكيش به من آب داد يكيش به من ماست داد

 

يكيش به من خاك داد آخ خ خ چه شعر قشنگي بودا يادم رفت اگر كسي متن كامل اين شعرو يادشه

 

براي ما بنويسه.جونم براتون بگه رسيديم تو دستشويي چه خبر بود ملت ازدحام كرده بودن و چند جنس نرينه هم

 

 به داخل دستشويي جنس مادينه سرك ميكشيدند بعدا فهميدم به دليل اينكه لوله ها

 

يخ زده و لوله كه يخ بزنه آب نميتونه از لوله عبور كنه و وارد شيلنگ بشه اين چند جنس

 

نرينه فكر كردند داخل دستشويي مادينه ها آب وصله كه من اومدم بهشون گفتم اينجا هم

 

آب نيست وبنده خداها رفتند يهو يكي از مسئولين محترم اومد گفت بيرون دستشويي

 

يك لوله آب باز شده و آب داره فواره ميزنه هر كي ميخواد يك عدد آفتابه بر داره بياد

 

آب پر كنه ، همه د بدو به سمت چاه نفت ، نه اشتباه شد به سمت فواره ي آب

 

منم از همه زرنگتر يك عدد آفتابه برداشتم دويدم به سمت فواره ي آب در حين

 

دويدن احساس كردم آفتابه يك خورده سنگينه اما انقدر عجله داشتم گلاب پاش

 

تو روتون كه نفهميدم چطور رسيدم به فواره ي آب، آفتابه رو گرفتم زير شير ديدم آب

 

ازش ريخت بيرون اي شانس، ميگويند خر ممكن است از كره گي اش دم نداشته باشد

 

حكايت ماست آب لب تا لب توي آفتابه بود ولي يخ زده بود ، اومدم بلند شم برم

 

يك آفتابه ديگه بيارم كه يك پسره با چشم هاي سرخش كه جيگر آدمو كباب ميكرد

 

گفت ميشه آفتابه ي مارم پر كني ، منم دلرحم آفتابشو گرفتم و پر كردم نميدونم تا

 

كي نشسته بودم و آفتابه پر مي كردم كه يكي از دوستام اومد گفت سميه چي كار

 

ميكني 10 دقيقه ي ديگه امتحان شروع ميشه الانه كه درارو ببندن منم بلند شدم

 

از دوستاني كه در صف پر كردن آفتابه بودن عذر خواهي كردم و با دوستم رفتيم

 

طرف سوله(مكاني است مسقف با متراژ بالا كه در آن براي مسابقات بسكتبال،

 

واليبال ، هندبال و 3 نقطه استفاده ميشود ولي استثنائا در دانشگاه ما از آن به

 

عنوان جلسه ي امتحان نيز استفاده ميشود) روي ديوار دنبال شماره ي صندلي ام

 

گشتم شماره ام 313 بود منم خرافاتي ميدانستم كه حتما برايم نحض است.

 

در حال ورود به سوله بوديم كه يادم افتاد دستشويي نرفتم، با لگد به ديوار زدم

 

و گفتم در قرن بيستم چرا بايد با آفتابه دستشويي رفت حالا آفتابه تو سرم

 

بخوره چرا فكري به حال يخ درون آفتابه نميكنند كه يك تكه يخ از بالاي سقف

 

شيروانيه سوله به درون كلاهم افتاد كه اگر بر سرم مي افتاد مسلما سقط ميشدم

 

وارد جلسه شديم من فلك زده آمدم ورقه ام را بر دارم كه اندازه ي نصف ليوان آب(که

 

ناشی از آب شدن یخ درون کلاهم بود)

 

 

 ريخت رو ورقه ي پاسخ نامم اگه با دانشگاه پيام نور آشنا باشيد ميدانيد

 

كه پاسخ نامه هايمان مثل پاسخ نامه ي كنكور است خودش اسم دارد،

 

شماره ي دانشجويي دارد، اسم پدر،شماره ي كارت ملي و هزار تا قرطي

 

بازيه ديگر دارد واين ورقه به هيچ وجه نبايد مغدوش يا تا شود وگرنه كامپيوتر

 

نميتواند جواب ها را بخواند وحالا من روي اين ورقه آب ريخته بودم

 

به مراقب گفتم، گفت بيا ورقه ات را بگير جلوي بخاري تا خشك شود

 

بعد از اينكه ورقه ام خشك شد تازه يادم افتاد تقلب هايي كه نوشتم را

 

يادم رفته با خود به سر جلسه بياورم،از يك طرف در فشار دستشويي

 

نرفتنم بودم، از يك طرف فكر كاغذ مچاله اي كه جلويم بود كه آيا صحيح

 

شود يا نه، از طرفي فكرم پيش آن بچه اي بود كه در مترو بالا آورده بود

 

از طرفي ديگر به ياد خانم از هوش رفته بودم،آيا به هوش آمده بود، آيا آن خانم

 

باردار وضع حمل كرده بود، آيا بچه اش پسر بود يا دختر؟

 

اگر پسر بود اسم امير علي قشنگ است، اگه دختر باشه نسترن يا مارال

 

مارال بهتره،ها راستي اسم اين ايستگاه چرا بايد جوانمرد قصاب باشه

 

اصلا اينا چه ربطي به هم دارند ، داشت افكارم ميرسيد به صبح كه از عجله

 

صبحونه هم نخورده بودم و مادرم به خاطر اينكه صبحونه نخورده دارم ميرم

 

بهم گفت شيرمو حلالت نميكنم كه يهو تو بلندگو گفتن وقت تمام است.

 

گزينه ي صحيح گزينه ي (د) ميباشد.(جواب تست بالا)

 

یک مثقال هوای تازه

ميخواستم اين بار متفاوت باشم متفاوت تر از هميشه، نميدونم چرا وقتي

 

 هميشه حرف از متفاوت بودن و خاص بودن به ميون مياد سريع ياد اشعار

 

سهراب مي افتم واقعا نميدونما ، اشعارش براي من

 

هميشه تازه است ، بوي خاك نم خورده ميده ، بوي جاده ي چالوس رو ميده ،

 

ميدونيد كجاي جاده؟ دقيقا عطرش فقط و فقط يك لحظه به مشام ميرسه اونم

 

زماني كه تو از آخرين تونل جاده كه اسمشم كندوانه ميايي بيرون و بعد

 

سرازير ميشي به سمتي كه همه چيز فرق داره رنگ كوه،رنگ آسمون ، آخ

 

اگه اون لحظه يك كوچولو نم بارونم بياد بهت ميگم چه مزه اي داره دوست

 

داري ريه هاتو پر از هوا كني و دهنتو سفت ببندي كه يك وقتي هواهه

 

بيرون نره آخه حيفه واقعا اين اكسيژن خالص قيمتيه قيمتشم جون آدماست

 

هر چه قدر از اين هوا بيشتر بدي تو ريه هات بيشتر زنده مي موني، آخه توي

 

تهرون كه يك مثقال هواي تازه گير نمياد، تازه اگرم گير بياد مال از ما

 

بهترونه كه تو خونه هاي شيك و با كلاس بالا شهرشون نشستن و صبح به

 

صبح هم هر يك از اعضاي خونواده با ماشين شخصيه خودش ميره بيرون كه

 

اينكار هم باعث آلودگي هوا ميشه وهم

 

باعث ميشه يه بخت برگشته ي سكته زده تو آمبولانس به موقع به بيمارستان

 

نرسه و همون جا تو آمبولانس با فرشته ي غبض روح يا همون عزراييل

 

خودمون ملاقات كنه و در جا از ديدن هيبت

 

اين فرشته سقط بشه و از همون جا يك راست به سمت منزل ابديش كوچ

 

كنه و هزينه ي كفن و دفن و ازون خرما هايي كه لاش گردو داره و هزينه

 

ي اياب و ذهاب و كلي از اين خرجايي كه تو مراسم عزاداري اتفاق مي افته

 

و آخ راستي ناهار بعد از به خاك سپاري يادم رفت كه اكثرا كباب ميدن ولي

 

به نظر من همون باقالي پلو با گوشت يا زرشك پلو با مرغ خيلي بهتره چون

 

مدعوين محترم بعد از اينكه معده هايشان را در حد تركيدن پر كردن و آروغ

 

بي صدايشان را هم زدند

 

دستي بر شكم ماليده و از اينكه بعد از مدتي دلي از غذا در آوردن دلشان

 

براي ميت محترم سوخته و يك فاتحه ي نصفه به دليل اينكه در حال غيبت

 

پشت سر ميت محترم هستند نثار روحش ميكنند و به فكر شب سه و هفت و

 

چهلم خاطرشان را يك حال اساسي مي دهند و به خانه هايشان ميروند.

 

وتمام اين خرج و مخارج بر روي شانه هاي خانواده ي عزادار مي افته وهي

 

دل غافل ...

 

داشتم از عطر و بوي شعر هاي سهراب ميگفتم ببين حرف تا كجا رفت ،

 

خلاصه شعر هاي سهراب بوي نون سنگك داغ با كره و مربا به خصوص

 

مرباي آلبا لو ميده،و من واقعا نميدونم كه چرا از ما بهترون با اوردن ماشين

 

هاي تك سر نشين هم باعث آلودگي هوا ميشن و هم باعث ميشن يك بنده

 

خدايي تو آمبولانس از زور ترافيك با فرشته ي مرگ ديدار كنه و همون جا

 

سقط شه و يك عالمه خرج بيوفته رو دوش خونوادش، ولي من عقيده دارم

 

سهراب شاعر محبوبم با لحن ساده و بي آلايشش در سرودن شعر هايش

 

انقلابي به پا كرده ،ومن در اينجا باز مي گويم كه كمي به فكر ترافيك

 

شهرمان باشيم تا انسان هاي نگون بختي در آمبولانس با ملك الموت روبه رو

 

نشوند تا بعد سقط شوند و يك وري داخل كوزه شوند.

 

و حالا بهتر از هميشه معناي اين شاه بيت از اشعار فردوسي بزرگ را ميفهمم

 

كه :

 

چو عضوي به درد آورد روزگار                     دگر عضوها را نماند قرار

 

به نام او که هر چه داریم ازوست

سلام به خدمت تمام دوستان ، آشنايان ، بستگان، همسايگان و همه ي كساني كه در حال حاضر صفحه ي

 

وبلاگ من روبرويشان است و من سر تعظيم فرود مي آورم در محضر اين عزيزان از حسن سليقه و انتخاب

 

بسيار به جا و خوبي كه كرده اند ، به شما عزيزان قول ميدهم كه تا آنجايي كه در توان دارم از ذكر مصيبت

 

نامه، غم نامه،عشقولان نامه و ...

 

همچنين ذكر بلاياي طبيعي مثل سيل و زلزله و بلاياي مصنوعي مثل بي پولي و اجاره خانه

 

پرهيز كنم تا لحظاتي چه بسا اندك خنده اي در گوشه ي لبان مباركتان بيارايم.

 

اميد است با لطف خداي مهربان به اين امر نايل آيم، و اين امر در سايه ي حمايت ها و انتقاد هاي به موقع و

 

سازنده ي شما عزيزان گرام به دست مي آيد.

 

بيش از اين خاطر مبارك شما را آزرده  نميكنم .

هميشه شاد باشيد و سر بلند كه زندگي نيرزد به غصه و غم