.....

 

ـ میشه چراغا رو روشن کنی...؟

- اینجا همیشه همینطوری بوده...تو از اولم میدونستی...

ـ دونستن و که میدونستم...اما می تونیم با هم دیگه یه کم مسالمت آمیز برخورد کنیم...

ـمسالمت آمیز دیگه چه جور کلمه ایه...؟

ـ یه کلمه واسه شرایطی که الان واسم درستش کردی ....

ـ چه شرایطی...؟

ـ انقدر تاریکه که من حتی همین صفحه کلید و نمی بینم که بخوام بقیه حرفم و بزنم...

ـ مگه حرف و تایپ می کنن...حرف و می زنن...تازه مگه مجبوری تایپ کنی...یه ادم سالم این موقع شب

خوابه...

ـ مگه من یه آدم سالمم..؟

ـ تا خودت چی فکر می کنی...

ـ من فقط آرزوهای بزرگی دارم...همین...

ـ خوب همون آرزوهای بزرگتون کار دستتون میده در نهایت...

ـ چی میشه مثلا...؟

ـ همه ی آدمایی که آرزوهای بزرگی داشتن منهدم شدن...

ـ منهدم...؟

ـ تازه بعضی وقتا در موارد شدید یه سونامی اومده بردتشون...

ـ کجا...؟

ـ من چه میدونم...تو سوراخ دندون کرم خرده ی تو...

ـ ائه پس بگو چقدر دندونم درد میکنه...همه ی آدمایی که آرزوهای بزرگی داشتن جمع شدن تو دندون

من....

ـ احمقی تو...

ـ یه سئوال بپرسم...

ـ دو تا بپرس...

ـ می برنشون...یا می برتشون...؟

ـ چی رو...؟

ـ همون آدما رو...

ـ من چه میدونم می برنشون...

ـ کجا....؟

ـ همون جا...

ـ اونجا کجا بود...؟

ـ سوراخ دندون کرم خرده ی تو...

- بگو....یه چند وقته دندونم درد میکنه...حالا میشه اون لامپ و روشنش کنی...کور شدم...بی شعور...

 

 

حرکت با سرعت نور..

 

بعد از حدود دو هفته دیشب اولین شبی بود که با دهن بسته خوابیدم..

و از راه بینی نفس کشیدم...

یه تجربه ی کم نظیر..

هنوز سرفه ها هست و من باید تا پنج شنبه خوب شده باشم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

داریم با بامداد و پامچال و چامسکی یه ماشین می سازیم که باهاش

بتونیم با سرعت نور در فضا حرکت کنیم..

ما میخوایم سقف زمان و بشکونیم و وارد بعد دیگه ای از زمان بشیم

که دیگه زمان معنی نداره..

از حالا میتونم سکوت و معلق بودن اون لحظه رو حس کنم...

ولی از دیشب تا حالا دارم به این فکر می کنم که آدمیزاد با مردن

وارد همون بعد بی زمانی و بی مکانی میشه...

یعنی اینکه فعلا واسه خودکشی زوده...

بله باید دست نگه داشت..

اگه ماشینمون خوب از آب در نیومد مجبوریم برای

وارد شدن به بعد دیگه ای از زمان از این تن خاکی بپریم بیرون...

امیدوارم شما با خوندن این متن جو زده نشین..

این یک پروژه ی چندین و چند ساله ست که من دارم از لحاظ علمی روش تحقیق می کنم..

به خاطر همین نوع خودکشی من یه نوع خودکشی در جهت اضافه شدن علم و دانش

به ذرات میکروسکوپی خودمه..

و فکر نکنم جز گناه کبیره به حساب بیاد...

آقا یقه رو ول کن...

جسم خودمه ...

دوست دارم از بین ببرمش...

مردم فضولن به خدا...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سفر همیشه آدم و عوض میکنه..

اما نه هر سفری..

من مدام توی گوشم یه آهنگ عجیب نواخته میشه که میدونم مال کجاست..

و دوست دارم تا زندم برم و از نزدیک اونجا رو ببینم..

صدای آهنگه شبا توی گوشمه...

و من خودم و توی باد و کلی دامن چهار خونه میبینم....

و آدمایی که انقدر بزرگن که تو کوچیک بودن خودت و تازه اونجا احساس میکنی..

آدمایی با کلی انرژی مثبت و دید کلی و جامع به دنیای پیرامونشون..

فکر کنم اون آدما بدون هیچ وسیله ای وارد بعد دیگه ای از زمان شدن...

اونا بدون هیچ وسیله ی مادی تونستن به اونجایی برن که من دارم خودم و می کشم که

به اونجا برسم....

اونجایی که من میخوام برم دقیقا همون جاست ...

همون جای عجیب با همون موسیقی غریب و آدمایی که تو رو تا اوج نبودن میبرن و میارن...

میشه لطفا دستای منم بگیرین ...

من به بیرون رفتن از خودم احتیاج دارم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هی تو...

همانی که ...

ایستاده ای...

محکم بایست..

و شب ها من را از وجود خیالی ات....

لبالب از احساس کن...

میشود ...

باور کن...

می شود نبود...

ولی بود...

می شود در اعماق قلب کسی چنان رخنه کرد...

که نشود با هیچ چیزی جدایش کرد...

من همان چیز چسبیده شده ی قلب توام..

با افتخار تمام میخواهم همان جا بمانم..

نگه م دار...

جای زیادی نمی گیرم...

فقط بگذار همان جا آهسته به موسیقی مورد علاقه ام گوش دهم..

فیلم های مورد علاقه ام را ببینم....

و کتاب های مورد علاقه ام را..

من بی درد سر ترین موجودی هستم که تو تا به حال در تمام عمرت دیده ای..

از آن موجوداتی که سال ها و روزها می شود حضورش را نادیده گرفت

بی آنکه بهش بر بخورد...

من دیگر موجود عجیبی شده ام که تو تصورش را هم نمی توانی بکنی..

پس میگذاری هان...

بروم وسایلم را بردارم..؟

هان...؟

....

 

کمتر از چهل و هشت ساعت دیگه به کنکور سراسری نمونده...

و من خودمم نمیدونم دارم چه غلطی می کنم...

مکان : دانشگاه شهید بهشتی...پنج شنبه ساعت ۱۴:۳۰

ذهنم خالیه و فقط دارم به اعداد به ارقام فکر می کنم...

به اینکه اگه یه سئوال و بلد نبودم جواب بدم یا ندم...

به اینکه خدا وکیلی چقدر احمقم...

و به اینکه خدایا خودت ما رو دریاب این بار...

ـــــــــــــــــــــ

سرماخوردگی خفنمان روز به روز شکل جدیدی به خود می گیرد...امروز خفه شدن زیر ماسک

را با موفقیت پشت سر گذاشتیم...

تا خدا چی بخواد واسه فردا...

ــــــــــــــــــــــ

تازگی ها فکر می کنم من یه ماهی قزل آلای هفت کیلویی توی یه رودخونه

توی آمازونم...

آمازون کجا بود...؟

آمازون اصلا خرس هم داره...؟

اگه داره که من الان تو دهن یه خرس سیاه زشتم..

فعلا...

احمقید....

واقعا....؟

نه والا...

شوخی کردم...

اصولا آدمای احمق خوشگلن...

راست میگم...

شما متوجه منظور من نمیشید...

حالا زمان می بره...

برین بخوابین دیگه...

ارواح سرگردان...

 

برای من صبر می کنی...؟

 

فلش گم شده...

پامچال می گه دست من نیست..

بامدادم که خودش و با کشیدن نقاشی روی دیوار سرگرم کرده...

حالا من چی کار کنم...

چرا همه چی با هم به هم می ریزه..

چامسکی ول می کنه میره...

فلشم گم میشه...

خوب توش پر آهنگایی که من باهاشون می نویسم...

گیجم...

هنوز اثر داروهای توی آسایشگاه کامل از بین نرفته...

هنوز خودم و به طور کامل به یاد نمی آرم..

فقط یادمه که چامسکی میز جلوش و که روش دو تا لیوان چایی داغ و

شیرینی بود و با پا زد دمر کرد...

بعد دست بامداد و گرفت با هم رفتن بیرون بیلیارد بازی کنن...

منم تا صبح خرده شیشه از روی فرش جمع کردم...

اتفاقا انگشتم هم زخم شد..

این و خوب یادمه...

هنوز چسب زخمه روشه..

چرا رسیدیم به اینجا...

آهان چون فلشم گم شده...

من تقصیری نداشتم...

چامسکی عجول بود...

من و همینطوری که بودم نخواست...

رفت پی یه کس دیگه ای که همونطوری بود که میخواست..

نمیدونم...

شاید خوب کاری کرد...

شایدم نه..

اصلا به من چه...

من فعلا دولا شدم زیر میز دارم دنبال مداد جدیدی که از بندر عباس خریدم

می گردم..

نیستش...

تازگی ها همش مداد و خودکار گم می کنم...

باید آویزون کنم گردنم...

حالا که فکرش و می کنم می بینم...

منم باید باهاش می رفتم...نه اینکه بذارک تنها بره...

شاید اگه الان برم بتونم تو سالن انتظار فرودگاه امام خمینی گیرش بیارم...

من اینجا...

تنها بدون چامسکی کچل دوست داشتنی م چه غلطی بکنم...

آژانس گرفتم...

پامچال خوابش برده..

بامداد میگه من مواظبش هستم فقط زود برگرد...

من توی آژانس به این فکر می کنم که چطوری تونستم همچین کاری بکنم...

آره ...

صندوق عقب ماشین یه ساک بزرگ پر از وسایل منه...

فیلمایی که خیلی دوسشون دارم و چند تا کتاب مورد علاقه م...

و یه چند دست لباس...

برای رفتن به یه جای نامعلوم..

من فرار کردم...

از چیزایی که به زور به من چسبیده بود...

تاریکه ....

خیلی تاریک..

من توی ترمینال آرژانیتینم...

با اولین حرکت اتوبوس ها به هر جایی که پیش بیاد میرم..

باورم نمیشه..

من یه همچین جایی توی شب به این سردی...

بلیطم جور شد...

یک ساعت دیگه اولین حرکت به سمت همدان...

تا حالا همدان نرفتم..

فقط می دونم یکی از دوستای مامان توی همدان زندگی می کنه..

میرم دستشویی تا توی راه مجبور نشم توی دستشویی های کثیف بین راهی

قضای حاجت کنم..

موقع بیرون اومدن از دستشویی یکی محکم دستم و می گیره...

چامسکیه....

میگه هی دیوونه کجا....؟

میگم...همدان...نه....بریم خونه...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الان شبه...

چامسکی پامچال و بغل کرده خوابیده...

منم دارم دستشویی خونه رو می شورم...

احساس میکنم تمام زندگی های از هم پاشیده با شستن

دستشویی توسط زن خونه حل می شه...

منم دارم همین کار و می کنم شب به خیر....

بامداد اومده میگه بدو جیشم ریخت...

 

تو نمیفهمی...

 

قرار نیست همه چیز و بلند بلند فریاد زد...

بغض قورت دادن میدونی یعنی چی...؟

تا حالا چند بار شده بغضت و قورت بدی...؟

بعد دوباره از اول...

این بغض قورت دادنا یه ور....

تلخ بودن دهنت یه ور...

گُم شدن توی یه روز بارونی یه چیز دیگه است...

روی پل میرداماد چهارشنبه ساعت ۵:۴۵ بعداز ظهر...

۶ باید ونک باشی..

تاکسی در کار نیست...

شروع می کنی به دوئیدن...

عینکت زیر بارون خیسه و فقط نقاط نورانی قرمز و زرد چراغای ماشینا رو

می بینی و آدمایی که تا وسط خیابون منتظر تاکسی ان...

این از اون دلهره های دوست داشتنی زندی منه...

یه پریاد نوک مدادی جلو پات ترمز می کنه...

یورش کلی آدم به سمت ماشین...

جلوی من وای میسته و من مصرانه دستگیره ی در و می چسبم...

صدای آدما بلند میشه..تازه رسیدی می خوای زودم بری..

ما هم زیر بارون معطلیم...

گوش نمیدم...

خود بد جنسم بیدار شده و می خواد سر ساعت به قرارش برسه..

توی ماشین عقب می شینم و دو مرد هم سوار میشن..

جلو دختر ۴ شایدم ۵ ساله ای نشسته...

موهای دم اسبی شدش رومیبینم...

تمام طول راه یک کلمه حرف نزد...

فقط یه جایی به راننده که مطمئنم باباش بود گفت پنجره رو بکش بالا بارون می ریزه

رو دستم...

راننده ی همون باباهه شیشه  رو می کشه بالا....

دختره با اینکه سنی نداره ولی کلی از سنش بیشتر میزنه..

طرز نشستنش و طرز لوس کردنش از من آدم گنده بهتره...

حس مبهمی بهم میگه راننده دوست داره من و توی آینه ی ماشین ببینه...

من سرم و چسبوندم به شیشه ی ماشین و فکر می کنم کاش می شد پیاده شم و

بقیه ی راه و بدوئم..

مرد من و نمی بینه فقط موقع پیاده شدن نگام میکنه و میگه خانم میشه

اون بالش و از پشت سرتون بدین..

میگم حتما بر میگردم و پشت سرم یه بالش سفید و میبینم...

بالش و سمت راننده می گیرم..

رانندهه من و نگاه می کنه و میگه ممنون...

پیاده می شم...

از خیابون رد میشم...

بر که می گردم میبینم پراید نوک مدادی هنوز همون جا وایساده...

قدم هام و تند می کنم...

دلم میخواد برگردم به مرد راننده بگم زن داری...؟

اونم بگه نه...

بعد من بگم میشه من زن شما بشم...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قرصام و مرتب می خورم...

صبح ها با تپش قلب بلند نمیشم...

می خوابم...

خیلی حسابی تا ۱ بعد از ظهر...

باقی روز خودم و با جوئیدن کنار لحاف های روی تخت سر گرم میکنم...

اینجا اجازه میدن هر روز دوش بگیرم...

هر موقع من و ببینید آب چکونم...

سرما هم خوردم ...

خیلی شدید..

اما عادت دارم هر روز نیم ساعت زیر دوش آب سرد وایسم...

یه سر گیجه ی رقیق دوست داشتنی توی کل روز باهامه...

همش تلو تلو میخورم...

دوست دارم این حس و...

این حس جدیدی که تو چشمامه....

همینکه هر کاری می کنم هیچ حسی توی چشمام نمیاد...

همینکه اشک توی شچم راستم همش جمع میشه و نمی چکه....

چامسکی اومد دیدنم...

داره میره ...

یه جای دور...

دارم حفظ ظاهر می کنم تا من و از اینجا در بیارن...

و گرنه بچه هام  و می فرستن بهزیستی...

من خوبم...

فقط یه کم تشنمه...

راستی بچه ی توی دلم دیگه تکون نمی خوره...

شاید حق با چامسکی بودش....

 

من گشنمه...

 

وقتی کسی منتظرت نیست...

برگشتن یعنی به سخره گرفتن خودت...

من بر نمی گردم...

زیادی مسخره شده ام..

آنقدر زیاد که نگو و نپرس...

من تغییر کرده ام اساسی...

و از آن روزی این تغییرات شروع شد که سیم های

توی دهانم را در آوردم..

کاش هیچ وقت آن سیم ها از دهانم در نمی آمد...

سیم ها با من بود..

از من بود...

عوض شدم و این دست خودم نبود..

همه ی ما عوض می شویم..

عوضی گرفته می شویم...

عوضی می شویم..

گند می شویم..

گه می شویم..

بی خودی و الکی و دولکی می شویم..

شروع می کنیم به نوشتن اراجیف...

بعد شانسمان می زند مدیر فروش خلال دندان می شویم...

بعد همه شروع می کنند به زدن خلال دندان..

بعد با مدیر فروش مسواک های برقی

عقد قرداد جدیدی می بندیم به مدت سالیان زیاد..

مدیر فروش مسواک های برقی زنش لای چرخ گوشت رفته

کلا با تمام زیور آلات و کش های کلفت سر و این چیزهایی

که زن ها به خودشان می بندند..

گوشت هایش را به شکل فریزری همراه سبزیجات میفرستند

اوکراین...

از آنجایی که حالا دلش دوباره زن می خواهد از من خوشش

آمده...

میگوید این جوش های صورتت را می پرستم..

حقیقتا پرستیدنی هم هستم..

با این اخلاق گه و دستان دراز و موهای بلند و

صدای گوش خراش...

پای تلفن صدایم میزند کرکس من خوبی..

چاره ای نیست...

من زیادی پیرم...

و زیادی چروکیده..

تازه من یک بیوه ی مفقود الاثر هستم...

که تازگی ها پیدا شده و موقع گردو شکاندن با دُمشه...

من می خوام با مدیر فروش مسواک های برقی عروسی کنم..

جدی می گم...

من خیلی دوسش دارم..

چون اصلا جذاب نیست..

اصلا خوشگل نیست...

اینطوری خیالم راحته چشم دخترای ترشیده دنبالم

نیست که شب غروسی لباس عروس بره زیر

پام کله ملق شم و بمیرم...کلا از دو جا مردن

بدم میاد...

شب باشه توی خلیج فارش غرق شم...

شب عروسیم بمیرم..

سر زا برم...

این سه تا نوع مردن..

چرت ترین و لوس ترین نوع مردنه...

عوضش سفوط با هواپیما رو خیلی دوست دارم..

من کلا خیلی چیزا رو خیلی جاها رو دوست دارم..

من تو رو دوست دارم...

خودم و وقتی که تو رو دوست دارم و دوست دارم...

من قلبم و دوست دارم وقتی زمین خورده و مو برداشته...

من دوست دارم وقتی می میرم اونقدر همه چیز خوب باشه...

که قبرم زیر یه درخت بزرگ باشه...

یه درخت بزرگ با برگای زیاد...

ـــــــــــــــ

اصلا مگه مهمه....؟

هیچی مهم نیست...

اهمیت همه چیز بستگی به اهمیتی که ما برای اون

چیز قایلیم...

مهم شو خواهشا...

ای بی اهمیت زندگی من..

خوب اگه تو مهم نشودی من خودم میام مهم می کنم خودم و

من و مدیر فروش مسواک های برقی

و دو قلوهای همسانم...

چامسکی این روزها دل درد  داره...

شب ها اسهاله...

چی کارش کنم ترسیده من و مدیر فروش

مسواک های برقی بریزیم رو هم..بدم میاد از این لفظ

اینا ریختن رو هم..

اما توی متن چاره ای نداشتم که بگمش..

من روی هیچکی نریختم../

کسی هم قرار نیست تا اطلاع ثانوی روی من بریزه...

اینجا همچنان من تنهام...

کناره فنی که باد داغ میزند زیر دامن چین دار و

موهایی که باز روی شانه ام ریخته...

(چه رمانتیک و لوس)

اینجا همچنان منم کنار باد فنی که بخار لیوان چای

توی دستم را تکان میدهد...

پنجره ای که کثیف است و منظره ی بیرون

آنقدر تار است...

که من فکر می کنم این روزها همه چیز در مه غلیظی

فرو رفته که بیرون آمدن از آن حالا حالا ها زمان می برد...

ــــــــــــــــــــــــ

آخیش...

چقدر دلم واسه وبلاگ نوشتن تنگ شده بود...

شبتون به خیر عزیزای دلم../

 

 

هیاهوی بسیار برای هیچ...

 

برگرداندن همه چیز به جای اولش کار مشکلی ست...

برگرداندن کلا کار مشکلی ست...

برگشتن به گذشته...

برگشتن به جایی که دوست داشتی تا ابد در آنجا بمانی...

زور چه چیزی را به رخ چه کسی می کشی...

آدم های قبل از همه چیز پلیدند...

آدم ها پلید زاده میشوند...

و در دنیا باید طوری زندگی کنند که پلیدی شان پاک شود...

این اعتقاد به نظر من اعتقاد قابل قبول تریست...

بچه ها پاک نیستند ...

اشتباه می کردیم ما هم تا به حال...

بچه ها با یک مشت گناه پدران و مادرانشان به دنیا می آیند...

و گرنه لحظه ی تولد خنده ی شادی سر میدادند...

نه اینکه آه و ناله و گریه شان مو را به تن آدمیزاد سیخ کند...

ما همه چیز را چپه می بینیم...

ما همه چیز را وارونه مورد قضاوت قرار میدهیم..

مدام دنبال فرشتگان و شیاطین می گردیم..

آینه را به سمت خودت پس کی میگیری...

لجن زاری که خوب رویش را پوشانده ای تا کسی چیزی نبیند...

همه این روزها پیامبرانی هستند برای ارشاد...

رسولانی عجیب...

گاهی موهای بلند دارند...گاهی کوتاه...

تصور همه شان این است که باید دیگران را ارشاد کنند...

ارشاد کنید....

ما همه سراپا گوشیم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حال من و کودکم خوب است...

به شرایط اینجا عادت کرده ام و شب ها بدون دعوا مرافعه با کسی می خوابم..

صبح ها کسلم و دلم هیچ چیز نمی خواهد...

ویار هیچ چیزی دارم...

و این از داشتن ویار چیزی سخت تر است...

فقط این روزها دوست دارم باران بگیرد...

زیر باران فریاد بزنم..

شاید سبک شدم..

سنگینم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

داری فراموش میشی...

نشو...

خواهشا نشو...

من به تو...

به هیمن حضور نصفه نیمه ت ....

محتاجم.....

من و با بار سختی که به دوش گرفتم تنها نذار....

بمون...

حتی همین احساسات اندک ...

حتی همین یادی که هستی در خاطرم...

بمان..

بعید میدانم چیزی از تو کم شود...

ولی به من خیلی چیز ها اضافه میشود...

حضورت را به من ببخش...

حتی همینطوری...

همینطور یواشکی بی دردسر...

قایمکی باش...

ای حس قایمکی قشنگ من...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تموم شدم...

نمیدونم امروز چندمه...

حساب روزها و ماه ها از دستم در رفته...

فقط می بینم که آسمون روشن و تاریک میشه...

من پرت شدم توی دره ی بی حسی و بی حالی...

نمیدونم...

هیچ حسی به اینجایی که دارم ندارم...

و گرنه تا به حال صدای کمک کمک هایم را شنیده بودید...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شانس چیز خیلی خیلی خوبی ست...

من ندارمش...

مهم نیست...

یعنی قدیما مهم بود..

ولی الان مهم نیست...

شانس مثل چیزای دیگه ای که بهمون ارث میرسه ارثیه...

و به من ارث نرسیده...

میگم که بی حسم...

و این بی حسی یعنی خیلی چیزای دیگه...

یعنی آخر راه...

و این یه معنیشه....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دستتو بردار...

من به دلسوزی تو احتیاج ندارم...

من خودم بلدم راه خودم و برم...

ببین این کفشامه...

اونم ژاکتمه...

اونم شال قرمزمه...

من آمادم...

من برای رفتن آماده ی آمادم..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سفر....

همه ی سفرا مثل همن...

همهمه ی مبهم ایستگاه قطار...

و سالن انتظار فرودگاه ها....

همه مثل همن..

بدرقه کنندگان....با دسته هایی از گل های میخک...

و شاپرک هایی برای خالی نبودن صحنه...

اینجا صحنه ی بدون مرز زندگی ست...

و ما بازیگران بدون مرز ...

برای احساساتی شدن...

برای غرق شدن....

برای خودبینی..

برای مضحکه شدن...

برای تمام کردن نقشی که قرار است ایفایش کنیم...

و خدا....

کارگردان این زندگی...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

درد می کنه...

همون جای همیشگی...

گلوم...

بغض دارم...

جدی می گم...

همین الان موقع نوشتن این متن...

با این آهنگی که توی گوشمه...

فقط مواظبم اشکام نریزه...

چون مامان پنج دقیقه یکبار میاد توی اطاقم و میره...

داره اطاقم و مرتب میکنه...

آخه دارم میرم...

و خیلی بده که اطاقه یه دختر به سن و سال من این شکلی باشه...

یعنی همینطوری که الان هست...

کاش میتونستم عکس اطاقم و بگیرم بذارم توی وبلاگ تا شما هم ببینید...

ولی تصور کنید اطاقی که خیلی شلوغه...

و صاحبش یه دیوونه ست...

ـــــــــــــــــــــــــــــ

بدم میاد از چمدون بستن....

کار مضخرف لوس همیشگی..

این سری چمدونم چامسکی بست...

پامچال و بامداد میگفتن کجا میری ...؟

منم بهشون گفتم یه جای خوب...

به چامسکی مطمئن نیستم...

نگران بچه هام...

الان چی میخورن....؟

کی میخوابن...؟

کی قبل از خوابیدن میبوستشون...؟

کی موهای پامچال و شونه می کنه...؟

کی میبافتشون...؟

کی واسه دل دردای وقت و بی وقت بامداد نبات داغ درست میکنه...

کی براشون ماکارونی می پزه...

کی صبحا براشون شیر کاکائوی داغ درست میکنه..

کی لوسشون میکنه...

خوابم گرفته قرصا اثر کرده هر شب همین موقع خوابم می گیره...

می خوابم ولی ۳ صبح بیدار میشم و تا روشن شدن هوا

دعا می کنم...

برای پامچال و بامداد..

و برای بچه ای که توی راه دارم....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شب به خیر

 

منتصب..منتخب...مبتزل و باقی ماجرا...

 

همه چیز از ان روزی شروع شد که من دیگر دختر کوچک باکره ی مقدس

شر و شیطان لوس نبودم....

من نبودم...

نیستم....

و نخواهم شد...

دروغگو دشمن خداست...

پس من دشمنم یا دوست...؟

تو کیستی.../

تو ... همانی که ایستاده رو به آسمان....

دستانش را هر بار می گیرد سمت دستان من...

تا من را از لجن سرد و تاریک تنهایی بیرون بکشد...

آخرین تلخ مزه های لجن را فرو می ریزم درون حلقی که دیگر صدایش به زور

به ملکوت می رسد...

بارش باران...

پاکی هوا...

زیبایی تو...

تلخکامی دهان من...

رستن موهای زاید دور سینه...دور بازو...دور ران...

دو جین حلوای مخصوص برای شب هفت...

پرگاری که هنوز دارد دور می زند و کاغذی که جای خالی برای سوزنش ندارد...

سوزن هایی با قطر زیاد...

و سرمی که رگ را تا ته پاره می کند...

خون...

نفتالین..

بتادین..

جراحت...

چرکی شدن تاول ورم کرده ای به نام عقده...

با سربرگ بزرگی به نام عزلت...

خزیدن گوشه ی پاورقی و رفتن به صفحه ی بیست و پنج...

لحظات برای ورق خوردن خاطرات به تندی می گذرند...

از یادم بروی.... رفته ای و دیگر کاری از دست من ...خدا...شیاطین و ارواح بر نمی آید..

دعاها اثر نمی کند...

چون تو از همه مصرتری برای نمانیدن...

رفتیدن...

فنیقه ای محجور مفلوک من...

در کدام متن اساطیری لباس از تن بر کندی و به نظاره نشستی

لیلی را...؟

کم از مجنون نداشتی ...

دار دار و دو دو رو دو ئت را ول کرده ای میان آسمان سیاهی که

تا بیست سال نوری قصد روشن شدن ندارد...

اینجا آسمانش قرار گذاشته سیاه باشد...

برای تو که برهنه ای اتفاق کمی نیست...

شانست زده...

خدا دوستت داشته....

یا هر چیز دیگری....قط به مادرت بگو برایت لباس بدوزد...

بفرستد در این سیاره ی یخی...

اینجا دریا ندارد...

کویر هم ندارد..

گفتم که حالا حالا ها شب است و تو می توانی با خیال راحت

سیاره را با تمام امکاناتش به نام خودت سند بزنی...

رها شوی از سیاره ای که دریا دارد...کویر دارد...آسمان درخشان دارد...

باران دارد...درخت و جنگل دارد...جنگ دارد...کوری دارد..لالی دارد..زخم اثنی عشر دارد..

پیر مرد چروکیده با آب دماغ آویزان دارد...پینه های دست های ترک خورده دارد...

مریضی دارد...فلفل دارد..زهر دارد...آلزایمر حاد دارد...افسردگی مهاد دارد ...پیتزای مخلوط

و همبرگرهایش اما بی نظیر است...

نوشابه های سیاه گاز دار و دوغ های بی گاز دارد..

شکلات های مرغوبی دارد و ارواح پراکنده ای که دل از این دنیا نمی کنند

لامصب ها...

شب ها هوس عدسی می کنند و آش رشته با پیاز داغ فراوان و کشک..

زیر لب چیزی می گویند و فردا دیگ دیگ برایشان نذر می کنند...

پدر بزرگ من عاشق فسنجان بود...

اگر او را در داستان سرایی به خودم از همه شبیه تر بدانم...

من عاشق فسنجان مخطلتم...از آنهایی که هم گوشت قلقلی دارد

هم مرغ...

برگشتن به گذشته...

دید زدن عکس پدر بزرگ با آن سیبیل های هیتلری اش...

سروان...سرکار..سر وخه...ناپلئون گُم شده و دزیره ایستاده زیر باران

دعای باران میخواند..

پشت پنجره ی بخار گرفته ایستاده...

دست هایش را پشتش گره زده...

با فریاد می گوید بخور...

همین پوره ی سیب زمینی و سوپ کلم...

هوا سرد است..

تب استخوان هایم را از تو میسوزاند..

تنها لباس چرک صورتی رنگ...

با یقه ی بدون دگمه..پاره شده..آویزان تا روی سینه...

موهایی چرب بیرون زده از پشت لاله ی گوش...

گل سری که دیروز در دعوای من و دیوانه ی دیگری که فکر می کرد بچه اش

را دزدیده ام شکست..

اطاق انفرادی...

زمین و تخت و ملافه ها طوسی ست...

همه چیز خاکستری ست حتی پالتویی که چامسکی به تن دارد هم خاکستری ست...

همان فیلی دوست داشتنی...

پرده ها دیوار ها هم طوسی ست...

باور کن که من با همان لباس چرک و پاره ی صورتی رنگ...

تنها رنگ توی اطاق هستم...

با بوی نمی که از بیرون می آید..

بارش باران دور از ذهن نیست..

او ایستاده رو به پنجره...

دست به کمر...

و من ناشیانه آب دماغم را با سر آستین ها یم پاک می کنم..

سرمای شدیدی که بعد از فرار نا موفقم ازآ سایشگاه خوردم....

نگاهم نمی کند...

دوست دارم نگاهم کند...

نگاهم کن...

دوست دارم من را ببیند...

در این یک قدمی مانده به ویرانی...

نگاه کن...نگاه کن...

بر می گردد...

نگاهم می کند..

دولا می شود که موهایم را از روی صورتم کنار بزند..

تمام محتویات دهانم را روی صورتش می پاشم...

یک عملیات انتحاری با سوپ کلم و پوره ی سیب زمینی...

صدای فریادهایش در آسایشگاه می پیچد...

من موفق شدم....

 

خوب .. میدونی...راستش...من...

 

اینجا...بوی خیلی خوبی میاد...

همین جایی که من نشستم...

یه جور بوی عجیب باور نکردنی...

چشمام و بستم و فقط بو می کنم...

دارم فکر می کنم نا بیناها چه طوری با خودشون..

دنیاشون و آدمای دور و برشون کنار میان...

سخته...

خیلی سخته...

وقتی دریچه ی احساساتت رو با یه دستمال کهنه ی بو گندوی

کنار سینک ظرفشویی مسدود کنی...

بعد اولش هیچی حس نمی کنی...

اول گرمت می شه...

بعد کم کم شروع به یخ زدن می کنی..

بعد مجبور میشی دنبال کهنه پارچه بگردی تا از تو سوراخ درش بیاری..

اما انقدر از نور فاصله داشتی که چشمات دیگه جایی رو نمی بینه...

مثل یه آدم کور توی جعبه ی تنهایی ت مجبوری ادای کرک ابریشم رو در بیاری...

انقدر می چرخی و دو خودت پیله درست می کنی که باورت نمیشه یه روز

شاید تبدیل به پروانه بشی..

چون کسی نیست که به موقع به دادت برسه و از توی جعبه درت بیاره..

همینطوری اون تو می مونی..

می مونی تا یه روز یه پیله ی خشک شده ی کپک زده رو آتیش نشانی

پیدا می کنه و بعد با عزت و احترام میذارتش توی موزه ی حیات وحش..

من یه پروانه ی وحشی آفریقایی م که ....

که...

که...

نه...

من یه کرم ابریشم وحشی آفریقایی م که داره دور خودش پیله درست می کنه...

و تو ...

چرا تو نمی خوای نقش آتیش نشان و بازی کنی...

قبول ... تو بازیگر خوبی نیستی اما اگه بیای ما در کنار هم می تونیم.

می تونیم حتی اسکار و هم بگیریم...

نمیای...

نمی خوای...

آتیش نشان نمی شی...

ترجیح میدی تو هم یه کرم نر مغرور و خودخواه باشی...

تو هم پیله درست کن..

شای بهتر باشه تو نقش کرم وبازی کنی و من نقش آتش نشان و...

هان...؟

اینطوری جذاب تر نیست...

آهای...

مخاطب خیالی شب های بدون کیک بدون بستنی بدون چای...

مخاطب خسته ی پیر و چروکیده..

کجایی تو...

کجا میشه پیدات کرد...

پس چرا این روزها همه ی بوی تو رو میدن...

تو نفوذ کردی توی همه ی مردم...

تو تقسیم شدی...

یه تقشیم سلولی بدون نقص در بدن آدمای دور و برم..

من می ترسم...

از خودم...

از لیلی...

از تو بیشتر وقتی که کنارمی...

و من اونقدر دست پاچه هستم که فراموش می کنم تو یه کرم کوچولوی موذی بیشتر نیستی...

آره...

تو یه کرم کوچولوی موذی سیاهی با خالای قرمز رنگ روی دوشت...

و من یه لیوان بی دسته ی آب خوری دوران دبستانم...

از اون هایی که پیچ پیچی بود و باید پیچاش و باز می کردی تا به لیوان

تبدیل بشه..

می دونم تو همیشه با دست آب خوردی...

و هیچ وقت فرصت نشد از من استفاده کنی..

من اونقدر خستم که میتونم از اینجا تا آفریقا رو پیاده بدوئم....

یه نفس...

خوب دیگه دنبالم نیا..

بذار برم..

برم تا باورت شه من یه افرقایی م...

یه آفریقایی سیاه ...

خوب تو...

تو یه بچه پولدار چشم آبی هستی که خوب بلده چطوری کرمای ابریشم و

از راه به در کنه...

از من میشنوی زیاد تند نرو..

من کی ام..؟

من یه کرم سیاه آفریقایی م...

یا یه فیل...؟

شاید من زرافه باشم..

یا یه کرگدن...

شاید زنبور عسلم ....

من چرا عسل دوست ندارم...

احمق بی شعور تو چرا عسل دوست نداری...؟

ها ها ها ها....

ـــــــــــــــــــــــ

به این می گن یه تمرین بداهه برای رسیدن به یه شخصیت...

یه شخصیت مالیخولیایی ...

یه شخصیت بی درد سر رنگ و رو رفته که فقط بلده شبا تشکش و خیس کنه...

راستش من شبا زیاد آب نمی خورم اما هر شب تو جام ...

بوی تند و وحشتناک ادرار....

پتوی مچاله شده ی پایین پا...

و من که هنوز برای به دنیا اووردن بچه ای که چامسکی نمیخوادش...دارم تقلا میکنم..

اونا من و اووردن دیوونه خونه...

دکترا میگن من حامله نیستم و این فقط یه توهمه...

اما من حاملم...

حتی میدونم که الان اندازه ی یه بادوم کوچولوئه...

بامداد و پامچال هر روز میان به عیادتم و برام سوپ میارن...

من از بچگی سوپ دوست نداشتم...

اما به خاطر بادوم کوچولوم مجبورم...

اینجا تیمارستانی در مرکز شهر...

و من در کنار سایر دیوانگان روزهای نه چندان خوشی را پشت سر می گذاریم..

اینجا شب های نا آرامی دارد...

می ترسم برای بچه ام ضرر داشته باشد...

آدرس بدم میای من و از اینجا بیاری بیرون..؟

 

مخاطبم شو...هی...آهای...هر چی...

 

زیر بغلم بو میده...

مهمه...؟

چرا...؟

برای آدمی که نشسته روی یه تپه ی ماسه ای با دونه های قرمز...

و ابر بالای سرش سبزه...

و دریای رو به روش بنفشه...

کی گفته چی عجیبه چی عجیب نیست...

همین حضور تو از همه عجیب تره...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

خیلی دوست داشتم اسم متن امشب و میذاشتم صندلی گهواره ای...

به دو علت..

اما باشه واسه یه روز دیگه...

فعلا پسرک محبوب راه راه پوش سیز و سفید ما دارد به گلدان شکسته ی عشقمان

با آبپاش سوراخ آب میدهد...

با ان شلوار جین و کفش....

همینه ...

خوب همینه که هسته ی گیلاسی که چهار ساله کاشتیم نه رشد میکنه

نه قد میکشه...

راستش اصلا جوونه هم نزده..

این برگای سبزی هم که میبینی مال هسته خرماهای باباست که هر شب عادت داره

مثل بذر بپاشه توی گلدونه ما...

صدای مامان هم در اومده اما بابا عحیب به انداختن هسته ی خرما

پای هر گلدونی علاقه داره...

بابا علایق دیگه ای هم داره...

مثلا عاشق شکلاته...

عاشق پرسیدن سئوالای بی ربط توی جاهای بی ربطه...

یا یه عادت بدش اینکه توی خیابون دنبال سر تاکسی ها ی مسافر کش حرکت می کنه...

مثل تاکسی ها با هر تُرمزشون می ایسته و صدای بوق ماشینای پشت سر و با زدن

بوق واسه تاکسی جلویی در می کنه..

من احساس می کنم بابا چون عاشق بوق زدنه این کار و می کنه...

همین پشت سر تاکسی رفتن و بوق زدن...

این وسط میمونه اعصاب درب و داغونه این روزهای من...

من و این روزهای .....

(نفس عیمقی کشد...یعنی همین الان کشیدم و نگاه می کنم به لیوان چای داغم...

یا ماگ چای داغم که خالم واسم از مشهد سوغاتی اوورده و دیشب

کشف کردم وقتی توش آب داغ بریزی رنگ لیوانه عوض میشه...

درست مثل لیوانای قدیم کافه کافکا...)

دیگه هیچی لذت بخش نیست...

همین کافه نشینی...همین دیدن تئاتر...همین نمایشنامه خوانی که ........

آخ لیلی....لیلی...

تا چهار هفته ی دیگه لیلی ام...

بعد می شم جورج...

بعد شاید اگه گیر سرخ پوستا بیوفتم اسمم و بذارن ان چوچک..

یا در بهترین حالت سیاه دندان...

تقصیر من نیست..

تقصیر جان فورده...

و گرنه من و سرخ پوستا هیچ ربطی بهم نداریم..

تنها ربطی که داریم اینکه من عاشق موهای بافته شدشون....

دامناشون و چکمه هاشونم...

حالا چه فرقی میکنه موهای سرشون بوی روغن بوفالو بده..

کلا سرخ پوستا آدمای عجیبی ان..

و عجیب تر اینکه من خود یه روز سرخ پوست بودم...

حالا داستانش مفصله بعدا واستون تعریف می کنم..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پامچال خوابیده ..کله شو کرده زیر متکا...

پاهاش و جمع کرده تو شیکمش...

از سرما کز کرده...

پتو که می کشم روش پس میزنه...

تب داره...

بعد لرز می کنه...

بعد من دوباره پتو می کشم روش و بعد...

بامداد میگه چرا ما رو افسرده کردی...؟

میگم تقصیر من نیست...

میگه چرا...تقصیر توئه...

دیگه ما رو پارک نمیبری..دیگه واسمون داستانای با مزه تعریف نمی کنی...

ما رو دو ست نداری...

دیگه واسمون ماکارونی نمی پزی...

تا میاد بگه دیگه ...

بهش می گم حق با توئه...

مورچه های توی دستشویی رو یادته...

اگه قول بدی ۱۰ تا مورچه رو از غرق شدن نجات بدی

توی قوطی کبریت واسم بیاری قول میدم همون آدم سابق بشم...

بامداد دمپایی گنده های چامسکی پاشه...

با همون دمپایی میره تو دستشویی و تا صبح بیرون نمیاد...

تو این مدت من با چامسکی نشستم و صحبت می کنیم...

میگه روانپزشک...

می گم برای چی...؟

میگه قبل از خودکشی کامل بهتره یه دکتر ببینتت...

میگم دیوونه...خودکشی چیه...

من حاملم...

جا میخوره....باور نمیکنه....

بلند میشه شروع به قدم زدن میکنه...

و بعد از چند دقیقه میگه...

تمومش کن...

خودت یه طوری ...مثل دفعه های پیش...

جال جر و بحث ندارم..

من بچه میخوام و چامسکی هم هیچ غلطی نمی تونه بکنه...

داد میزنه...لیوان چایی شو پرت میکنه رو زمین..

پامچال داره گریه میکنه...

و بامداد از دستشویی میاد بیرون و جسد ۱۰ تا مورچه رو میریزه رو دامنم...

 و من

اگه گریه نکنم چی کار کنم....

ـــــــــــــــــــــــــ            ـــــــــــــــــــــــــــــ                 ــــــــــــــــــــــــــــــــــ


                   ((((((                )))))))                ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ