"out of sight , out of mind "
قیافه ی سالومه موقعی که دکتر می خواست بهش بگه سرطان داری دیدنی بود...
خوب وقتی دکتر گفت سرطان داره من بغضم و قورت دادم....
خیر سرم باهاش رفته بودم دکتر آرومش کنم ...نه اینکه نمک به زخمش بپاشم...
سالومه ولی فقط نگام کرد...انگار منتظر بود چیزی تو نگام تغییر کنه...
طاقت نگاه سنگین و پرسشگرش و نداشتم...
سرم و انداختم پایین....که صدای خنده ی سالومه بلند شد...
انقدر خندید که کبود شد...
من و دکتر م. احمدوند هم فقط هاج و واج به سالومه نگاه کردیم...
سالومه بلند شد ....مانتوی مشکی لختی تنش کرده بود با شال بنفش ...
از زیر مانتوشم یه دامن مشکی با نوار های باریک بنفش اومد تا نزدیکی مچ پاهاش ٬ که به نظرم
سفید تر از قبل میومد...انقدر محکم و راست ایستاد که به احترامش من و دکتر از جامون بلند شدیم...
از دکتر خداحافظی کردیم اومدیم بیرون...
سالومه یه سر و گردن از من بلند تره...
وای که چقدر دوست داشتم قدم انقدر بلند بود که دست هیچ پسری بهم نرسه...
تا خونه پیاده اومدیم...
تا رسیدیم رفت تو حموم ...بدون اینکه تعارفش کنم...
خوب سالها زندگی کردن تو خارج این خوبی رو داشته که تعارف کردن رایج ایرانی رو از سرش انداخته...
می زنه به در ۲ بار...معنیش اینکه کارم تموم شده ...حوله بده...
میاد بیرون ...یه راست میره طرف کمد لباسام...
اوه ...اوخ...لباس خواب جدیدم که تازه خریدم و بر میداره....
خودم تا حالا یه بارم نپوشیدمش ...آخه انقدر خوشگله دلم نمیومد...
میگفتم حیفه...اما تو دلم می گم ...عیب نداره بذار بپوشه...چقدر مگه زنده است...
تو دلم از خودم می پرسم یعنی اگه حالش خوب بود می ذاشتم لباسم و بپوشه...
خوب سئوال فلسفی و ریشه ای سختیه...خوب من از بچگی از اینکه کسی لباسم و بپوشه بدم
میومده...تو دلم می گم بی خیال....۲ روز دنیا گور بابای لباس...
از اطاق می رم بیرون که راحت باشه...
با ۲ تا فنجون نسکافه بر میگردم تو اطاق...
می بینم به به ...خانم دراز کشیده رو تختم....سرش و گذاشته لب تخت...
از موهای بلندش که از رو تخت سر خورده رسیده به زمین قطره قطره آب می چکه...
دود سیگارم از دهنش می ده بیرون...
در اطاق و سریع می بندم....
فنجونا رو میذارم رو میز...
در پنجره رو باز می کنم...
ولی تمام این کار ها رو با لبخند انجام می دم که بهش بر نخوره...
خوب پدر اینجانب به شدت از بوی سیگار بدش میاد...
میرم آشپزخونه یه عود روشن می کنم میارم می ذارم تو جا قلمی...
در اطاق و می بندم...بدون اینکه سالومه بفهمه یه ملافه رو هم بذور میچپونم لای درز پایین در...
سشوار و می زنم به برق می گیرم طرفش ...
نگام میکنه...
خوب چی کار کنم یادم رفته بود موهات و سشوار نمی زنی...!
آخه هوا سرده گفتم شاید سرما بخوری...
اینارو با قیافه ی احمقانه بهش می گم که بیشتر از این بهم چشم غره نره...
یه پک محک به سیگارش می زنه فوت میکنه تو صورتم...
سرفه ام می گیره...
خیلی این چند روزه توی این هوا ی پُر از گرده کم سرفه کرده بودم....اینم دود سیگار فوت میکنه طرفم...
می شینم پشت میزم شروع میکنم به نوشتن...
سنگینی نگاشو میفهمم....
منظورش اینه که اینا چیه...
میگم خاطره است...از بچگی تا الانم و دارم می نویسم...با اینکه میدونم به درد کسی نمیخوره...
خوشحال می شه می شینه لبه ی تخت...
این حرکتش یعنی مال من و هم مینویسی...!
بهش میگم حتما...
بهم میخنده....
بهش میخندم...
به این فکر میکنم که امروز ساعت ۱۱ کلاسم شروع می شد ۱۲ رسیدم...
استاد و بچه ها بهم خندیدن چون قیافم طابلو خسته بود...
استاده هم گفت صبح بخیر خانم...
منم وقتی کلاس تموم شد بهش گفتم شب به خیر...
توی تاکسی نشستم و توی ذهنم جمله ی جدیدی که امروز یاد گرفتم میچرخه....
"out of sight , out of mind "