"out of sight , out of mind "

دیشب سالومه پیشم موند...

قیافه ی سالومه موقعی که دکتر می خواست بهش بگه سرطان داری دیدنی بود...

خوب وقتی دکتر گفت سرطان داره من بغضم و قورت دادم....

خیر سرم باهاش رفته بودم دکتر آرومش کنم ...نه اینکه نمک به زخمش بپاشم...

سالومه ولی فقط نگام کرد...انگار منتظر بود چیزی تو نگام تغییر کنه...

طاقت نگاه سنگین و پرسشگرش و نداشتم...

سرم و انداختم پایین....که صدای خنده ی سالومه بلند شد...

انقدر خندید که کبود شد...

من و دکتر م. احمدوند هم فقط هاج و واج به سالومه نگاه کردیم...

سالومه بلند شد ....مانتوی مشکی لختی تنش کرده بود با شال بنفش ...

از زیر مانتوشم یه دامن مشکی با نوار های باریک بنفش اومد تا نزدیکی مچ پاهاش ٬ که به نظرم

سفید تر از قبل میومد...انقدر محکم و راست ایستاد که به احترامش من و دکتر از جامون بلند شدیم...

از دکتر خداحافظی کردیم اومدیم بیرون...

سالومه یه سر و گردن از من بلند تره...

وای که چقدر دوست داشتم قدم انقدر بلند بود که دست هیچ پسری بهم نرسه...

تا خونه پیاده اومدیم...

تا رسیدیم رفت تو حموم ...بدون اینکه تعارفش کنم...

خوب سالها زندگی کردن تو خارج این خوبی رو داشته که تعارف کردن رایج ایرانی رو از سرش انداخته...

می زنه به در ۲ بار...معنیش اینکه کارم تموم شده ...حوله بده...

میاد بیرون ...یه راست میره طرف کمد لباسام...

اوه ...اوخ...لباس خواب جدیدم که تازه خریدم و بر میداره....

خودم تا حالا یه بارم نپوشیدمش ...آخه انقدر خوشگله دلم نمیومد...

میگفتم حیفه...اما تو دلم می گم ...عیب نداره بذار بپوشه...چقدر مگه زنده است...

تو دلم از خودم می پرسم یعنی اگه حالش خوب بود می ذاشتم لباسم و بپوشه...

خوب سئوال فلسفی و ریشه ای سختیه...خوب من از بچگی از اینکه کسی لباسم و بپوشه بدم

میومده...تو دلم می گم بی خیال....۲ روز دنیا گور بابای لباس...

از اطاق می رم بیرون که راحت باشه...

با ۲ تا فنجون نسکافه بر میگردم تو اطاق...

می بینم به به ...خانم دراز کشیده رو تختم....سرش و گذاشته لب تخت...

از موهای بلندش که از رو تخت سر خورده رسیده به زمین قطره قطره آب می چکه...

دود سیگارم از دهنش می ده بیرون...

در اطاق و سریع می بندم....

فنجونا رو میذارم رو میز...

در پنجره رو باز می کنم...

ولی تمام این کار ها رو با لبخند انجام می دم که بهش بر نخوره...

خوب پدر اینجانب به شدت از بوی سیگار بدش میاد...

میرم آشپزخونه یه عود روشن می کنم میارم می ذارم تو جا قلمی...

در اطاق و می بندم...بدون اینکه سالومه بفهمه یه ملافه رو هم بذور میچپونم لای درز پایین در...

سشوار و می زنم به برق می گیرم طرفش ...

نگام میکنه...

خوب چی کار کنم یادم رفته بود موهات و سشوار نمی زنی...!

آخه هوا سرده گفتم شاید سرما بخوری...

اینارو با قیافه ی احمقانه بهش می گم که بیشتر از این بهم چشم غره نره...

یه پک محک به سیگارش می زنه فوت میکنه تو صورتم...

سرفه ام می گیره...

خیلی این چند روزه توی این هوا ی پُر از گرده کم سرفه کرده بودم....اینم دود سیگار فوت میکنه طرفم...

می شینم پشت میزم شروع میکنم به نوشتن...

سنگینی نگاشو میفهمم....

منظورش اینه که اینا چیه...

میگم خاطره است...از بچگی تا الانم و دارم می نویسم...با اینکه میدونم به درد کسی نمیخوره...

خوشحال می شه می شینه لبه ی تخت...

این حرکتش یعنی مال من و هم مینویسی...!

بهش میگم حتما...

بهم میخنده....

بهش میخندم...

به این فکر میکنم که امروز ساعت ۱۱ کلاسم شروع می شد ۱۲ رسیدم...

استاد و بچه ها بهم خندیدن چون قیافم طابلو خسته بود...

استاده هم گفت صبح بخیر خانم...

منم وقتی کلاس تموم شد بهش گفتم شب به خیر...

توی تاکسی نشستم و توی ذهنم جمله ی جدیدی که امروز یاد گرفتم میچرخه....

"out of sight , out of mind "

سالومه ....دوست قدیمی من...!

سالومه دوست صمیمی که گاهی اوقات فراموشش میکنم....

من و سالومه با هم تو یه روز به دنیا اومدیم...

تو یه بیمارستان....

جفتمون ۶ شهریور سال ....چه فرقی میکنه شاید ۶۵ بود...

ساعت ۹ صبح تو بیمارستان مدائن به دنیا اومدیم....

من همیشه به شوخی بهش میگفتم ٬ به خاطر همینکه  من عاشق تئاترم...

آخه بیمارستان مدائن تو یکی از کوچه های روبه روی تئاتر شهره...

خوب من چشم که باز کردم تئاتر شهر رو دیدم...

همیشه با لبخند ملیحش جوابمو میداد...

سالومه لال بود....ولی توی نگاهش یه دنیا میشد حرف پیدا کرد...

همیشه به موهای بلند و شبقش نگاه میکردم که روی قوس کمرش ریخته می شد...

همیشه تو دلم می گفتم اگه یه روز پسر بودم بی شک سالومه ایده ال ترین دختر برای ازدواج بود...

چشماش مشکی بود...انقدر مشکه که گاهی اوقات میشستم فقط تو چشاش زل می زدم تا

مردمکشو لای اون همه سیاهی پیدا کنم....

فکر کنم هیچ وقت هم پیدا نکردم...

من یه جورایی زبون سالومه بودم...

چون از حرکت دستاش می فهمیدم چی می خواد...

کم کم حرکت دستاش به من منتقل شد...

خوب آدم نا خود آگاه تحت تاثیر قرار می گیره...

یه دوربین عکاسی الکی داشت ...قرمز بود....

همیشه می نداخت دور گردنش الکی فرت و فرت باهاش از من عکس می گرفت...

مامان سالومه دوست و همکار مامان من بود...

پدرش سالها بود که از مادرش جدا شده بود...

و رفته بود خارج....

مامان من و تهدید کرده بود که جلوی سالومه بابا ...بابا نکنم...

و من هر وقت میخواستم بگم بابام فلان حرف و زده ....به بای اول که میرسیدم حرفم و میخوردم و

حواس سالومه رو می دادم به مورچه ای عنکبوتی چیزی که روی سرش داره راه میره....

بعد اون می ترسید....دور خودش می چرخید....

سالومه چند سال پیش یه مدت رفت پیش پدرش....

۱ ماهه که برگشته ....

با سینه ی راستی که ورم کرده و کبود شده...

امروز بردمش دکتر....

دکتر آزمایش خون براش نوشت...

تاکید کرده بود جوابش و اورژانسی بدن....

سالومه بهم فهمونده بود که جواب آزمایش هر چی بود به مامانش چیزی نگم...

منم قبول کردم....!

سالومه سرطان خون گرفته....!

حالا چی کار کنیم...؟!

بهداشت روانی....!

تمام تنش کبود بود...

دستاش از دو طرف آنقدر کشیده شده بود که سینه ی راستش ورم کرده بود....

روی سینه ش دونه های کبود به چشم میخورد...

مثل بادکنک شده بود ....شب تا صبح هر کاری کرد خوابش نبرد....

از درد...

از اضافه شدن چیزی که تا کنون با او نبود...

تا صبح کابوس دید...

در خواب دید از گوشه ی ناخنش شیر بیرون میآید...اما درد از سینه زوزه میکشید...

خواب بیمارستان شلوغ....

و بعد خبر مرگ خودش را به خودش دادند....

۲ روزه که همش می ترسه مبادا بمیره...

این دفعه کاملا جدیه....

می ترسه شاید سرطان سینه گرفته باشه...

عمه ی یکی از دوستاش اول سینه هاش ورم کرد بعد کبود شد...

بعد جفتشو از ریشه کندن....حالا فردا صبح داره میره دکتر...

دیدی آدم از استرس حالت تهوع میگیره....

خود من تجربه ش کردم...یه بار وقتی انگشتم برید....

خونش بند نمیومد...گفتم دیگه کارم تمومه...

کلا وقتی آدم میدونه کارش تغریبا دیگه تمومه....ترس برش میداره.

خیلی می ترسه....انقدر زیاد که منم پا به پاش ترسیدم...

راستی چه درس شیرینیه این بهداشت روانی....!

بوقلمون ها...افکار مزاحم....خود تخریبی در ملائ عام........

همه چیز به راحتی باز کردن یک شکلات و در دهان گذاشتنش پایان یافت...

 لک لک ها هم به لانه برگشتند....

 بوقلمون ها کشته شدند...و سحر گاه تکه گوشت های لذیذشان را با حلیم نوش جان کردیم...

 آه....چه بی دریغ...!!!!!!!!

و ذهن من شد پر از سئوال های بی جواب....؟؟؟؟؟؟؟

همه رفتند سر کار و زندگی شان و من ماندم در ساحل دریای طوفانی سئوال های بی جواب......

 سرم را توی کتاب های درسی ...نمایشنامه...داستان کوتاه و بلند از ملل شرق دور تا غرب غریب سرد کرده ام....

 میترسم سرم یخ بزند...!

این روزها....شومینه ی افکارم هیزم می طلبد و من نه هیزم آماده ای دارم و نه نفتی...افکارلعنتی ...

 خودشان را به زور میکشند لای بافت های پر پیچ و خم مغز کوچکم....

رگ های خونی را در مینوردند...آنقدر میمانند که فاسد میشوند در مویرگ های مغزم...راه بندان افکار میشود مغزم...

 آخ...میگرن لعنتی ام ...پس تو از افکار مزاحم زاییده شده ای....

تا صبح درد میکشم....چشمانم جرقه میزند....از درد گریه ام میگیرد...

بیمارستان میروم...

مثل همیشه دکسامتازون آرامم میکند...

مامان مثل همیشه غر غر میکند...میگوید تقصیر خودته...این همه راه میکوبی میری تا کجا...کلاس بازیگری...ول کن...تو بازیگر بشو نیستی....!

 نیستم شاید...نیستم احتمالا...پس این نیروی عجیبی که مرا به سوی خودش میکشد چیست...؟

 جواب سئولات من را چه کسی پاسخ میگوید...؟

همه این روزها از من میگریزند..آخر گناه من چیست؟؟؟

 من این روزها از همه چیز از همه کس دست شسته ام ...فقط جسمم مانده که آن را هم به زور دنبال سایه ام میکشانم...

سایه ام از خودم جلو میزند ...گاهی وقت ها خجالت میکشم...!

سایه ام هم خجالت میکشد با من راه بیاید.....!

این روز ها به اندازه ی هوای بیرون اطاقم دلگیرم...و به اندازه ی راه قرچک خسته...میگویند داری بزرگ میشوی....

شاید افسردگی پس از زایمان که میگویند همین است...!

 کسی به ملاقات این بانوی خسته دل نخواهد آمد...

 هیچ کس سراغی از دختری که روزی شاد بود نخواهد گرفت..

.هیچ کس به میهمانی این دل سرد و یخ زده نخواهد آمد...

آه این روزها چه بر سرم آمده که کارم شده یکسره گله و شکایه...

چقدر در خیال خودم فکر می کردم محبوبم....محبوب که نبودم هیچ منزجر هم بودم و خودم خبر نداشتم...

دیگر من را نخواهید دید....من خودم را گم می کنم در میان دو لحظه از نیستی و هستی...دیگر من را نخواهید دید...

دیگر آسوده خاطر باشید....دیگر کسی نیست که مجبور باشید حرف های صد من یه غازش را به زور گوش دهید...

 دیگر مجبور نخواهید بود برای اینکه دلم نشکنه از من الکی تعریف کنید...

من هیچ چیز تعریفی نداشتم....خودم هم میدانستم...

آه بوقلمون ها که ارام و بی صدا بر سر سفر ها نشسته اید...حق خود را از انسان هایی که بی خیال

 شما را میکشند باز ستانید... سکوت بیش از این جایز نیست....!!!!

 

باز من شعر گفتم...!عطار جان کجایی ببینی...!

۳ شب پیش نشسته بودم....

نماز متصل ظهر و عصر را با مغرب و عشاء میخواندم...

که یهو حس هجیبی در من لغزید...

مثل همیشه...رگ سمت راست سرم به شدت تیر کشید...

چادر م که گل های بنفش ریزی داره از سرم سر خورد....وقتی دستم کشیده شد

طرف دفتری ...کاغذی ...که فقط بتونم توش بنویسم...

و این جملات روی کاغذ نوشته شد...همراه با شعری که در پی اش روان شد....

ومن حیرت زده...

"میدانم آخر هم باید بنشینم تنها...

به این فکر کنم که هیچ کس من را دوست نداشت...!

همین طور بنشینم ....گوشه ی عزلتم را بجوم....

که حالا شاید.....شاید....ساقی بیاید...

صراحی بدهد بر دستم ....و بگوید....می خوریم و غم از دل برون کنیم...

ساقی بیا که باده دیریست خالی....

                                                   من نه در طلبم ٬ لیک درعجبم......

که باده چو افتد ...خالی شود از می...

                                                     صراحی بیفتاد و پُر تر از قبل شد....

زین صراحی بشکن که در ۲ عالم انس....

                                                     پریان منتظرند بی باده و نوش......! "

  

به خواهرم زنگ زدم شعرم و واسش بخونم...آخه خواهر اینجانب نیز شعر میگفته...

گفتم نظرش را جویا شوم....شعرم را خواندم....که صدای خنده ی داماد و خواهرم را

از پشت خط شنیدم....دامادمان هم شاعر است....!

خُب شکی نیست ....کسی من را جدی نمیگیرد....

پدرم فقط آمد توی اطاق سرم را بوسید....

وقتی رفت...بغض کردم...اشکام ریخت رو جانماز صورتی که زهرا دوستم

از مشهد برام فرستاده....

من هیچ زوری نخواهم زد از امروز به بعد....که کسی من را جدی بگیرد...

من همینی هستم که هستم....فقط همین...

یاد شعری از خیام میوفتم به حال و هوایم میخورد....

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود.....

                                                         نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود....

زین پیش نبدیم و نبد هیچ خلل.....

                                                      زین پس چو نباشیم همان خواهد بود......

(امروز بزرگداشت عطار نیشابوری است....شانسکی تو تقویم دیدم٬ گفتم گفته باشم.)

حمید پور آذری=همه ی آنچه که از یک استاد انتظارش میرفت...!

امروز صبح رفتم دانشگاه...با رویا و سازین....

رویا دوست همپای دانشگامه...کلا واحد باهم برمیداریم که این راه پر پیچ و دراز و تنها نریم...

سازین هم که دوست دوران دبیرستانمه ۷ سالی میشه باهم دوستیم...

سازین میخواست بره استرالیا برای ادامه تحصیل...ترم دوم مرخصی گرفت...

از اون روز رویا و من همپای دانشگاه رفتن شدیم....

بماند که سازین انقدر جذاب و جالب و دوست داشتنی بود که تا آخر ترمی که نیومد حرف منو رویا همش سر سازین بود.

خلاصه یه ترم دیگه هم مرخصی گرفت و ۲ ترم هم که نیومد...

دیشب رفتنش به استرالیا منتفی میشه تصمیم میگیره برگرده دانشگاه...

رویا هم که ۲ سال تو انگلیس درس خونده اما به خاطر هزینه های بالا برگشته....

حالا ما تو تاکسی نشستیم سازین و رویا سیگار میکشن...راننده هم...

و رویا در حالی که دود سیگار و از دهنش بیرون میده میگه کار خدارو از کجا اومدم قرچک....

اما سازین میگه همینم قنیمته....

من حسرت نمیخورم....چون از اولم میخواستم همین کارو کنم...

فقط دارم یخ میزنم از سرما شیشه ها پایینه ...بوی گند سیگارم که توی ماشین ...

شروع میکنم نصیحت کردنشون که نکشید تو رو خدا....

مگه گوششون بدهکاره...من نمیدونم اینایی که سیگار میکشن از چه چیز سیگار خوششون میاد...؟

بوی گند دودش...چیه والا...؟

میرسیم دانشگاه....دیدن چهره ی رییس دانشگاه...خیلی هیز بود ....

هر چند هیز نبود...چون رو میزش حافظ بود....شاید برداشت ما این بود...

گُه بگیرن این برداشتای غلطو...

کار سازین درست میشه...

میریم از ساندویچ های دانشگاه میخوریم که بوی قدیم و میده...

سازین میگه اصلا من واسه ساندویچ های دانشگاست که برگشتم...

منو رویا با هم میگیم نه بابا...!

برمیگردیم از دانشگاه طرف خونه...باز سیگار میکشند...

راننده تاکسیه ۳ روزه ترک کرده....

منم شروع میکنم به تشویق کردنش...

کاش آدم های دور و برم اینقدر برام مهم نبودن....

دست خودم نیست ...آدم هارو دوست دارم...

ولی خیلیا برداشتای بدی میکنن...

برید انقدر برداشت بد کنید که بترکید...

ایستگاه ترمینال جنوب پیاده میشم....

میدون بهمن از تاکسی پیاده میشم...

از پل عابر پیاده میگذرم....

از کنار اطلاعات فرهنگسرا عبور میکنم....

صدای عیلرضا افتخاری توی حیاط فرهنگسرا ریخته...

بغضم میگیره...نمیدونم چرا..

دوباره برمیگردم دم در فرهنگسرا...

نه !....من باید برم.....دوباره برمیگردم....

گر مرد رهی میان خون باید رفت....

                                              با پای فتاده سرنگون باید رفت.....

تو پای در راه نه و هیچ مپرس....

                                              خود راه بگویدت که چون باید رفت...

۱۰۰ دفعه تو دلم این شعر و میخونم....

قدمام استوار تر میشه ....مهدیه دوست کلاس بهبودیمم میرسه....

دستاشو تو دستام فشار میدم....وجفتمون با دلی قرص پامونو میذاریم سر کلاسای

حمید خان پور آذری....

عالی بود کلاسش در یه کلمه...

بهترین قسمتشم....آویزون شدن از نرده ها بود....

یاد اجرای رویای شب نیمه ی تابستون "حسن معجونی" افتادم که جن و پری ها خودشونو

آویزون میکردن...حالا اونا طناب داشتن ما به هیچ جا وصل نبودیم...

نرده ها رو میگرفتیم انقدر تاب میخوردیم تا پامونو برسونیم به نرده جلویی بریم بالا...

از دختر ها فقط یه نفر تونست بره.....

پور آذری که دید من چقدر تلاش میکنم اما نمیشه....کمکم کرد رفتم بالا...

حالا رفتم بالا حمید میگه بسه بچه بیا پایین....

خوشم اومده بود خوب...به زور رفته بودم بالا....

وای اومدن پایینش بدتر از بالا اومدنشه...

حمید میگه عینکتو بده نشکنه...

عینکمو میدم ...دستامو به نرده ها گرفتم بین زمین و هوا لای نرده ها گیر میکنم....

حمید میگه بپر ...کولی بازی چیه...

میگم خوب کتفم در بره چی...میگه پس بمون بالا....

آخرش بچه ها میگیرنم میام پایین....

راستی دست یکی از پسرها شیکست...

کلاس  پور آذری پر بود از شیطنت...به آدم اجازه میده شیطنت کنه...

من هم که خیلی وقت بود حس رها شدن و تجربه نکرده بودم...

خالی شدم بازم....

اینبار رفتم سر کلاس های بازیگری اما نه به خاطر صرفا بازیگر شدن به خاطر آروم شدن....آدم شدن

به خود پور آذری هم گفتم...

موقع برگشتن با اتوبوس برمیگردیم....

تا میدون ولیعصر....

تمام راه پور آذری پیشم وای میسته و به حرفام گوش میده...

خلی حرفاش آرومم کرد....

خیلی دوست داشتنیه خیلی...به من گفت منم مثل تو دلی برخورد میکنم با مسایل...

الان شبه...کف دستام تاول زده...بهشون نگاه میکنم....چقدر این تاولا دوست داشتنین...

* من همین جا اعلام میکنم عاشق هیچ فرد مذکری در زندگی ام نیستم....!

پس لطفا به من کسی را نبندید...!

*برای من الان چیز های مهمتری از عشق و عاشقی و این لوس بازی ها هست...

*به هر احساسی عشق نگوییم....شاید یک دوستی زیبا را خراب کند....

*من فعلا میخوام تنها باشم....نمیخوام ریخت هیچ کسی و که خودم میدونم و ببینم...

حتی تو....!

 

همه ی امروزم....

امروز ساعت ۹ بیدار شدم...

ساعت ۱۱ کلاس داشتم...زبان تخصصی...ترم دیگه ترم آخره...چاره ای نیست باید این ترم

برش میداشتم که ترم دیگه متون ۲ رو بردارم...

از اول یه طلسم افتاده بود روی این درس ...هی برش میداشتم هی حذفش میکردم...

بابا داره میره واسه جراحیه لثه اش...میگه تا یه جایی میرسونمت...

با اینکه ترجیح میدم تنها برم...آخه ماشینش و نمی بره کارواش...

ماشین مشکیه اما انقدر کثیف شده که به خاکستری میزنه...

بابا میگه چه فایده ببرم کارواش فردا بازم همینه...

بذار بارندگی تموم بشه...

آخه اومدیم بارون خواست همین طوری هی بیاد...تکلیف چیه؟!

میرسم به کلاس...

چهارمین جلسه شه...واقعا خسته نباشم من...

خوب به زور هم که شده یه چیزایی میفهمم....

کلا بیشتر از یک ساعت ذهنم کشش نداره...حالا فکر کنین کلاس ۴ ساعت بود...

۳ ساعت بعدش در تفکرو مکاشفه گذشت...یه داستان کوتاه تو ذهنم ساختم....

مردی که زنی رو دوست داره...اما انگشتای دستش قطع شده....

مرد انگشت نداره...روش نمیشه بره به زنه بگه دوست دارم...

زنه هم خیلی مرد رو تحویل میگیره...

مرده هم پیش خودش خیال کرده که بله....

تهشو نمیدونم چی شد....آخه تو فکر بودم که تهش چی میشه....استاد آنتراک(همون

زنگ تفریح دوران دبستان )و داد...خوب منم گشنم بود تا رفتم یه آب پرتقال پاکبان با یه

کیک دوقلوی آشنا بگیرم....داستانه از ذهنم پریده بود....

.....................

با این فامیلی که من دارم ....روز اوله استادرو میبینم اسمم و یاد گرفت....

میگه شما با کدومشون نسبت دارید؟...

میخندم میگم هیچ کدوم...والا ...عجب گیری کردیما....

بچه که بودم هرکی ازم سر کلاس میپرسید٬ الکی میگفتم آره من از نوادگان همون شیخ عطار

شاعرم...خیلی حال میداد...اما یه حس عجیبی به من میگه شایدم واقعا نسبتی داریم و

خودمون خبر نداریم....

 

بر میگردم طرف خونه....با راننده ی تاکسی سر قیمت اجاره ی مسکن و بودجه ی امسال

دولت بحث میکنیم...آقای راننده میگه امسال بهتر از پارسال میشه...

پارسال تمام بودجه رو صرف بازسازی کشورهای جنگ زده ی مجاور کردن....

اما امسال جنگی نیست...این بوش هم بیکار بودا...!

هی خراب کرد گند زد ما روش ماله باید بکشیم.....(حرف های تکراری لوسی بود میدونم

آخه قراره هر چی شد و براتون بنویسم...میخوام خیانت در امانت نشه)

 

میرسم به امام زاده اسماعیل ....یکی از عجیب ترین و با حال ترین امامزاده هاست

دوستش دارم...کوچیک و دنج....دارن دورو برشو میسازن...کاش میذاشتن همین طوری اصیل

و کوچیک بمونه....

گاهی اوقات کوچکی و سادگی به بزرگی می ارزه...

مامان زنگ میزنه میگه کجایی میگم امام زاده....

میگه سر راه از تره بار پیاز و خیار و هویج بگیر....

تره بار نزدیک امام زاده است....

میرم تو تره بار...

مامان دوباره زنگ میزنه...یادش افتاده چند تا چیزه دیگه هم میخواد....

ساقه های کرفس و میزنم زیر بغلم....

تو یه دستم کیسه ی پیازه و خیار و هویج و کاهو

تو یه دستم هم سیب و نارنگیو سیب زمینی ...

تا برسم سر کوچه تا تاکسی سوار شم دو بار میذارمشون زمین...

یه بار به خاطر اینکه عینکم داشت سر میخورد...

یه بارم مقنعه ام و داشت باد میبرد...

سوار تاکسی میشم...ساقه ی کرفس تو گوش یکی از افاغنه ی محترم که پیشم نشسته میره....

از آن افغانی خوباست...اینو از چشماش فهمیدم...

بهم میخنده....منم بهش میگم جای خنده کمک کن در این کیسه ها رو گره بزنیم..

میرسم سر کوچه...پیاده میشم...

توی کوچه دارم میرم...تمام مانتوم گلی شده از ساقه ی کرفس...

خودم میدونم چقدر مضحک شدم...هر کی از کنارم رد میشه میخنده...

منم میخندم...سعی میکنم راه رفتنم همراه با مراقبه باشه...با ۵ ٬ ۶ کیلو بار میخوام شبیه

بودا راه برم...

آرام و محکم و با لبخندی بر گوشه ی لب....

میرسم خونه ....عود روشن میکنم....مامانم بدش میاد ...میگه بوش خفمون میکنه...

زود میارم تو اطاقم میذارمش تو جا قلمی ...

آروم آروم میسوزه ...خاکسترش میریزه روی میزم....

و من آروم میشم...

پامچال و بامداد رو بالا میارم ....

میخوابم رو تختم یه ورم پامچال و میذارم یه ورم بامداد و دستای کوچولوشونو میگیرم تو دستم..

میخوابم....یه ساعت دیگه باید پاشم درس بخونم....!

ای مهربان من را بی غرض بخوان ...لطفا...!

تا به حال در یک روز ۳ متن ننوشته بودم...

پست پایین خیلی تند شد...خوب عصبی بودم...ترجیح دادم خودم و با نوشتن خالی کنم...

حالا تو بخوان ....از تویش هزارها حرف ناگفته بیرون بکش....

تو که انقدر خوب از تو متن آدم ها چیز های مختلف میکشی بیرون و جار میزنی....

یه تلاشی کن یه زوری بزن...اصلا یه بلاگ خودت درست کن...بیکار خودتو نگه ندار...

واسه سلول های خاکستری مغزت زیاد خوب نیست بیکار بمونی...

آفرین عزیز دل انگیز...

تازه گی ها آنقدر رک و بد جنس شده ام....که خودم هم در حیرتم که من واقعا خودمم؟!

بله دوست من ٬شرایط آدم ها را تغییر میدهد...

 *بیایید عاشق نباشیم...اما دوستی هایمان را به یکدیگر اثبات کنیم....!

بیایید کمی با هم مهربان تر باشیم....به کی میگم اینارو من....

ای کاش دهانت کمی چفت و بست داشت....

ای کاش کمی چسب رازی در دهانت میریختی...

به توصیه ی یکی از دوستان به پامچال و بامداد کتاب رنده شده با نوشابه دادم...

بامداد خوشش اومد...آروغم زد تازه...

اما پامچال یه ذره خورد تف کرد رو فرش...براش معجون کتاب بستنی با چسب رازی درست

کردم....گمونم بیشتر خوشش اومد ...آخه تفش نکرد...

الان کودکانم...در قوطی کفش زیر تختم آرام و بی صدا آرمیده اند....

به صورت های پاک و بی گناهشان نگاه میکنم....

آرزو میکنم هیچ گاه بزرگ نشوند...

تا هیچ وقت آلوده و کدر و بی مصرف نشوند....

اما مگر میشود ....؟!

..........................آخر تو را چه می شود.................!

.........................آخر من را چه می شود.................!

.........................آخر ما را چه می شود..................!

می نشینم روی زمین .....

۲قوطی کفش را از زیر تخت بیرون میکشم.....

در گوش خفته ی ۲ فرزندم....میخوانم.....جای لایی لایی....

 *در زندگی آینده ات ای فرزندم.....دهن بین مباش.....هر چه شنیدی باور نکن.....!

میخوام از امشب....هر شب یه جمله تو گوششون بخونم تا آویزه ی گوششون بشه...

قوطی کفش ها رو هل میدم زیر تخت...

می نشینم پشت میز ...

مولانا میخوانم....دعا میکنم برای خودم....برای دوستانم...که ذهنشان را از آلودگی ها

پاک کنند...وسعتش را زیاد کنند...کودک های درونشان را درست تربیت کنند...

آمین....

نیم جان بستاند و صد جان دهد                    آنچه در وهمت نیاید ٬ آن دهد

تو قیاس از خویش میگیری ولیک                    دور دور افتاده ای ٬ بنگر تو نیک....

خلاص شدن از دست دکتر مارگولیس!...جنت...مترادف جسارت....

در زندگی اش ...در زندگی کوتاه ۳۹ ساله اش...

تنها ۲/۸ دهم درصد رو خوش گذرونده بود....

شوهرش با شارلوت کورمن که شوهرش دلال مرسدس بنز بود ریخته بود رو هم...

یا رو هم ریخته بودن...مهم چیزی بود که ریخته میشد روی اون یکی...

نمیدونم از کی شروع شد از وقتی که مل ساعت ۲ بعد از نصفه شب زد رو شونم...

اون موقع شب ....خوب من چه توقعی داشتم ازش...

آغوش...بوسه....نوازش....چیزی تو همین مایه ها....

اما میدونی به من چی گفت...؟

نه میدونی....؟میدونی چی گفت...؟د ..نمیدونی چی گفت........

مگه الان دیگه فرقی هم میکنه چی گفت ...؟

مهم این بود که من اون موقع شب توقع هر چیزی رو داشتم به جز ریخته شدن همسرم

رو شارلوت کورمن با اون موهای قرمزش...

مل... خیلی گهی....خیلی...خیلی...هیچ وقت نمی بخشمت...

انقدر لجباز و پست و کوچیک بودی...که زندگی رو تو لذت های کوچیک حیوونیش دیدی...

آخه یه کم انسانیت کثافت....

تو بودی که عاشقم شدی...

عاشقیت رو هم دیدیم....مرده شور هر چی عاشقه ببرن....

عاشق ها همشون آدم رو از روی هوس میخوان....

اگه مرد بودی ...اگه عاشق واقعی بودی تو عمل نشون میدادی...

آخ که خستم از این عشق های زبونی....

بهتر برم یه ساندویچ نون پنیر خامه ای با خرما برای خودم درست کنم....

یه دیژیلن بیشتر برام نمونده....

دفترچه بیمه ام تموم شده...

پولی تو جیبم نمونده که برم بازم بگیرم....

هی مل بدبخت بیچاره.....فکر نکنی ازت پول میگیرم....

تو برو خرج همون شارلوت و بده...

من حاضرم بمیرم...ولی زیر یه من خفت تو مرتیکه نرم.....

دیژیلن اثر نداره...

من به خوب شدن هیچ یک از آدمای دور و برم اعتقاد ندارم....

بارنی ....دیدی هیچکی توی این دنیا نبود که مهربون ...فروتن...و نجیب باشه...

دیدی بارنی....دیدی همه ی آدما خاله زنک بودن....

و با خاله زنک بازیشون میرینن به دنیا....

تو هم برو با تلما شامپاین بخور....

قول میدم هیچ وقت تلما نفهمه یه روز اومدم پیشت....

تو هم قول بده به هیچکی هیچ وقت هیچی نگی....

هر چند اگر هم گفتی که گفتی....

آخه میدونی ...من دارم میرم روی همون پل قرمزه خودم و بندازم پایین....

من به خوب شدن هیچ کس توی این دنیا اعتقاد ندارم....

تو هم دلتو به تلما و عیسی مسیح و کندی خوش کن....

مل ....با توام....ترسوی بیچاره....من از تو قوی تر بودم....

روی سنگ قبرم بنویسید....جنت مترادف بود با واژه ی جسارت....!

 

دست شستن از چیزهایی که روزی آرزویم بود....!

خوب چی بگم...آدمیزاد پر است از آمال و آرزوها ی دست یافتنی و گاه غیر دست یافتنی...

در هر دو صورت انسان باید تلاشش را بکنه برای رسیدن به آنچه میخواد....

اما نه با لگد مال کردن احساسات دیگران...

کاری که من کردم و الان چوبش را تا ته خوردم...کاش حرف عمو رضای(بهبودی)

را گوش کرده بودم....خوب آن موقع داغ تر از این حرف ها بودم...

فقط به یک چیز می اندیشیدم....و آن بازیگری بود...

میخواستم برسم به تئاتر شهر ....تنها هدفم آن موقع همین بود...

برایش خیلی زحمت کشیدم...تا صبح نخوابیدن....خواندن نمایشنامه...

تمرین های زیاد...کلاس های رنگا وارنگ و جور واجور...

هدفم آن قدر برایم بزرگ شده بود که خیلی وقت ها خودم رو هم از یاد می بردم...

و فقط چشمان مضطرب مادرم دنبالم بود با آه و نفرین هایی که بدرقه ی راهم میکرد...

برو ...یا نیستی یا داری کتاب میخونی...باشه...قیافتو تو آینه دیدی...

فکر کردی بازیگر میشی با این کارا...بازیگر شدن پارتی میخواد...

نمیدونم...یعنی مامان راست میگفت...؟

بابا که مخالفت نمیکرد ...اما از ته دل هم راضی نبود...خواهرم که همش نگران بود که مبادا

کرکس و خفاش شب منو ندزدن....

دور شدم از خودم...از خدا...بابا...مامان...خواهرم...

آنقدر دور که احساس میکنم نمیشناسمشون...

من کره خر الاغی بیش نیستم....خودم هم میدانم...پس دیگر سرزنشم نکنید...

من به تمام اشتباهات گذشته ام اعتراف میکنم...من گنه کارم...من را مجازات کنید....

باید خودم را دوباره تغییر بدم....دوباره شکل بدم....کاری سخت ...اما ممکن....

فروید عزیزم کجایی بیایی ببینی این عقده ها و تعارضات حل نشده ٬آدمیزاد

را تا کجاها که نمی برد...من نمیدانم در کدام مرحله٬ تعرضاتم حل نشده باقی ماند...؟

مرحله ی دهانی...؟مقعدی...؟احلیلی....؟ ...که شدم اینی که الان هستم....

من تعارضات درونم را نمیشناسم...من قبل از ۳ سالگی ام را ٬خاطره های تلخ و شیرینش

را که به نا خود آگاهم فرستادم را به یاد نمی آورم....پس از کجا بدانم....مشکلم از کجاست...؟

تا از نو شروع کنم....فروید ٬...جان من ....خودت هم تعارض حل نشده ای داشتی؟!

اصلا تو از کجا میدانستی ما دهشتناک ترین خاطره های قبل از ۳ سالگی مان را به نا خود آگاه

میفرستیم؟ که قرار است بعدها راهی پیدا کنند به خود اگاهمان و ما را شکنجه کنند...؟

کاش میشد جلوی نا خود آگاه سدی کشید به قامت دیواری از جنس زنی خسته در باد...

چی میگم من نصفه شبی ...!

دلم برای ویولونم که با پول های تو جیبی ام خریده بودم تنگ شده....

۱ سال تمام پول هامو جمع کردم که ویولون بخرم...۶ ماه کلاس رفتم....

که زد کلاس های باشگاه رادیو قبول شدم...ویلونم رفت گوشه ی کمدم....

تا حالا...

امشب رفتم سراغش...باورم نمیشد...

بعد ۳ سال هنوز نت ها  یادم بود....

چه آرامش عجیبی گرفتن آرشه و کشیدنش رو سیم های ویولون به من داد...

الان حالم خیلی بهتره ....من دوباره ویولون خواهم زد ...

و در صدایش ...صدای جادوییش خودم را از نو خواهم ساخت....

خدایا این دفعه هم کمکم کن از اول آدم بشم...من آدم شدن و دوست دارم...

فی الاحوالات فرزنداری از زبان کسی که خودش هنوز کودک بود...!

دیروز بود یا پریروز نمیدونم...که از  بیمارستان فرار کردم....

۲ قلوهامو سفت تو آغوش فشردم ....از بیمارستان زدم بیرون....

راه زیادی تا خونه نبود....هوا سرد بود.....سر کوچولوئه دوقلوها رو قایم کردم زیر شال بنفشم....

خوب خیلی ضایع بود اگه کسی منو با اون وضع تو خیابون میدید....

آخه کفشمو پیدا نکردم با دمپایی اومدم بیرون....

انقدر هم هول بودم که یادم رفت لباس بیمارستان و از زیر مانتوم در بیارم....

پیرهن صورتی بیمارستان از مانتوم بلند تر بود.....

وای اگر عموم منو توی این حالت میدید....آخه خیلی منو میبینه...بعد میاد به بابام میگه...

یه پام کشیده میشه طرف خونه ....اما پای دیگم نه....

وایسادم توی پیاده رو پامو ۱۸۰ درجه باز کردم....!

دوقلوهامو بیشتر از قبل توی بغلم فشار میدم....

یه فکری به سرم میزنه...از کوچه ی پشتی خودمو میرسونم به رودخونه....

وای میستم روی پل...به خاطر بارندگی آب رودخونه هم که پر تر شده....

چه بهتر...

بادی میاد....شالمو از روی سرم باز میکنه....از روی بچه ها هم....

شال بنفشم میوفته توی آب....

به آسمون نگاه میکنم....به خدا میگم آخه این چه وضعیتی بود...

من را با خودم چه میشود....چاره ای نیست باید بچه ها رو بندازم توی آب...

تنها راه همینه....!

آسمون ابری میشه....همه جا تاریک....

به چشمان براق دو کودکم نگاه میکنم....

اگر روزی آدم های بزرگی بشن؟

اگر روزی هرزه و بی مصرف بشن؟

اگر معتاد بشن؟

اگر مریض بشن؟

من طاغتشو دارم؟

تکیه میدم به پل.....آب خروشان تر از همیشه کودک هایم را به سوی خودش میکشه...

بارون شروع میشه....

میشینم کنار پل...کودک هارو میذارم رو زانوم....

بدنم رو خم میکنم روشون مثل چتر....

خوب ....خوب ....آخه....چیزه....میدونید.....آخه....ممکنه سرما بخورن....

من با پامچال و بامداد ....۲ ساعت زیر بارون....

قطره های بارون از دو طرف سرم میچکه رو لوپ پامچال....

دستام بنده...چطوری قطره رو پاک کنم؟!

سرم رو خم میکنم روی صورتش ....لبامو میذارم رو قطره ی آب ....قطره ی آب میچسبه به لبم...

لبم تر میشه و لپ پامچال خشک....من نا خواسته پامچالمو بوسیدم....

حالا بارون تند تر شده....اشک های دم مشک من هم شروع میشه....

حالا اشک های من بی امان میریزه رو صورت کودک هام...

سرم را میچرخونم که اشک هام رو صورتشون نریزه....

بارون میریزه رو صورتشون...

پس سپردن بچه ها به آب کار خیلی مشکلی بود....

من که طاغت نداشتم لوپ هاشون خیس بشه....چطور میتونستم...

خاک تو سر خر من کنن....

پیرمرد گل فروش کتش را میاندازد روی سرم....

من رو میشناسه....همیشه با گل هاش ور میرفتم...

میگه پاشو دختر برو خونه با این  وضع یا سرما میخوری...یا گشت ارشاد بهت گیر میده...

بلند میشم....وای ....صدای پاره شدن بخیه ها....خیس میشه....احتمالا داره خون میاد...

لنگ لنگون میرم طرف خونه....چاره چیه....

اول و آخر باید بفهمن....زنگ در و میزنم....خواهرم در و باز میکنه....

در که باز میشه حرارت خونه من و از پا در میاره...

پخش زمین میشم....

..............................................................................................!

خیلی عجیبه خواهرم بچه های منو ندید....

شاید هم دیده خودش و به ندیدن زده...ولی عجیبه پامچال و بامداد یه لحظه غیبشون زد....

نه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

من دوباره پامچال و بامداد رو باردار شدم....

یعنی همه ی اتفاقا از دسر.....؟!

 

سر خوردن از روی رنگین کمان...متولد شدند...

داشتم میدویدم... کنار رودخانه...دیر شده بود...؟....نه...! این بار میدویدم ٬اما دیرم نشده بود...!

دلم برای دیر شدن ها تنگ شده بود...حواسم رفت پیش گنجیشکی که احتمالا عابری یا ماشینی

زیرش گرفته بود و چسبیده بود به زمین...

چاله ی آب جلوی پایم را ندیدم....

افتادم توش...اومدم بلند شم ٬ دیدم جای زانوی شلوار راستم سوراخ شده...

خون از توی سوراخ شلوارم زد بیرون...توی چاله شیشه خرده بوده نمیدونم یا چیز دیگه ای ...

هر چی بوده خون بی امان میزند بیرون...

دستم را میگیرم روی زانوم...نزدیک خونم...ولی ترجیح میدم تنهایی برم اورژانس بیمارستان کیان...

یه پانسمان ساده است دیگه..چرا بی خود نگرانشون کنم...

وارد بیمارستان میشوم ...بخش اورژانس...پایم را نشان دکتر میدهم...میگوید فورا بخش جراحی...

باید شیشه ای که توی زانوی شماست رو در بیاریم...

وای...شانس گند من...

گوشی ام را خاموش میکنم...

لباس هایم را در می آورند...

لباس سبزی تنم میکنند...که از پشت بند میخورد...

اما....من که فقط زانوم...میخوام اینارو به پرستار بگم....اصلا گوش نمیده..داره کار خودشو میکنه...

میگه همراه دارید...؟میگم نه....میگه خوب...لباس ها و وسایلتون پیش من میمونه موقع

رفتن بیا بگیر...

شالم را از سرم باز میکنند ...کلاه سرم میگذارند...

کفش هایم را در می آورند...دمپایی سفیدی که روش آرم بیمارستانه پام میکنند...

مینشانند من را روی ویلچر....پرستار به سرعت من را عبور میدهد از لابلای آدم ها....

راهرو های پیچ در پیچ و طویلی که بوی بتادین و الکل حال آدم را به هم میزند...

وارد آسانشور میشویم....طبقه ی دوم...دینگ دینگ...

صدای فریاد...ناله ی زنان...جیغ نوزادان...فضا را پر کرده...

بر میگردم به پرستار بگویم اشتباه شده ٬ میبینم پرستاره نیست...

ویلچری که روش نشستم خودش داره حرکت میکنه...روبرویم بخش زایمان را میبینم...

در اطاق عمل باز میشود...من وارد میشوم...در محکم پشت سرم بهم میخورد...

حالم بهم میخورد...روی در نوشته بود...ورود افراد غیر مترقبه ممنوع...تنها چیزی که یادم مانده...

همه چیز توی اطاق عمل آماده است...کاش به کسی خبر داده بودم...

نمیدانستم یک شیشه از توی زانو کشیدن بیرون این همه تشریفات پزشکی میخواهد..

۲ پرستار دستانم را میگیرند...مینشانندم روی تخت...میگویم ...من میترسم...

گریه ام گرفته...سرم به شدت درد میکند...دکتر فشارم را میگیرد...۱۸ روی ۹....

بالاست ببریدش بخش فشارش که اومد پایین ....

ساعت ۶ بعد از ظهر است ...نشسته ام دارم فکر میکنم قرار است چه بلایی سرم بیاورند...

ساعت نزدیک ۱۲ است...گوشی ام را روشن میکنم ...اما سایلنت....

ترس دویده توی چشمانم....پلکم میپرد...هیچ کس در بیمارستان با من حرف نمیزند...

همه فقط نگاهم میکنند ....اما نگاهشان از آن نگاه های معمولی نیست...

نگاه توام با سرزنش....آخر من را چه میشود؟!

۲ عدد پرستار وارد میشوند مینشانندم روی ویلچر ....دوباره به سمت اطاق عمل...

بر میگردم بگویم زانوم خوب شده....میبینم نیستن...همون بازی همیشگی...

چشم باز میکنم روی تخت جراحی دراز کشیده ام...پرستاری انگار ترس من را دریافته....

پیشانی ام را نوازش میکند...چقدر دستانش مثل دستان مادرم گرم و سنگین است...

بشمار ۱...۲....۳....تا ۱۰ که بشماری...دیگر هیچ چیزی نمیشنوم...

وارد تونل سرد و تاریکی میشوم...که چکه میکند سقفش...قندیل هایش تاب میخورد روی سرم...

مینشینم کف تونل...سرم را میگذارم روی زانوم...خاطرات کودکی ام ورق میخورد جلوی چشمانم...

روز بارانی...تصادف...ضربه به سر...۱۲ ساعت نخوابیدن...زانوی راستی که همیشه ی خدا زخم بود...

مانتو شلوار مدرسه ای که بعد از ۴ سال اندازم شد....مقنعه ای که روش جای کتری داغ بود...

مداد هایی که همیشه نتراشیده بودن...پاک کن هایی که همیشه گم میشد...

استرس جا ماندن از دیکته...کفش هایی که گاهی مال خواهرم بود...کیف هایی که اکثرا تهش

سوراخ بود...بگو مداد ٬پاک کنام چرا همیشه گم میشدن...

شکلات هایی که همیشه کف دستم توی تخت خواب آب میشد...آدامس هایی که همیشه به موهام

میچسبید...بوی مانتوی مامان ...مداد های توی جیبش...بوی کمد آهنی زنگ زده ی اداره ی

مامانینا ....ترس از رئیس اداره...بوی کتابخونه ی بزرگی که آرزوم بود تو ۹ سالگی همه ی

کتاباشو بخونم...خط های سفید کف حیاط مدرسه...درگیری ذهنی عمیق برای طی کردن

همه ی خط ها....شهر جادوگرای خواهرم که توش پر بود از شکلات و آب نبات و پاک کن های معطر و

جامدادی.. آدامس های خروس نشان...جویدن گوشت دور ناخنام...صدای دعوای مامان و بابا...

گریه های یواشکی تو حموم...کشف کردن یک برادر که هم برادرت هست هم نیست...

اما هر چه هست دعوای مامان وبابا از آن است..جعبه ی شیرینی که توش یه ذره پفکه یه ذره چیپس

یه پر کالباس یه دونه سوسیس یه ذره شکلات یه دونه آب نبات نوشابه ای...برای روز مبادا...

چاله ی آب زلالم...

.....میزند کسی توی گوشم ...من از تونل میپرم بیرون...۲ پرستار ایستاده اند جلوی چشمم

با دستان زبرشان میزنند توی صورتم...چشمانم را باز میکنم...به زور...پرستارها خدا رو شکر گویان

از من دور میشوند...میخواهم بلند شم....وزنم زیاد شده...سنگینم...

دردی مرموز از جایی که نمیدانم کجاست میپیچد...اما از زانو نیست...

پرستاری نزدیک میآید ...همانی که قبل از عمل پیشانی ام را نوازش کرد...

رویم خم میشود...پیشانی خیس از عرقم را میبوسد...میگوید...مبارک است...مادر شدی...

بغض میکنم...میخواهم جلی بغضم را بگیرم...گوشه ی لبم را گاز میگیرم ...پلک هایم را سفت فشار

میدهم....صدای هق هق رها شده ای یکباره سکوت اطاق را پاره میکند....

اشک هایم بی امان میچکد...روی ۲ قلوهایی که به دنیا آورده ام....

کودک هایم غسل میکنند زیر باران اشک هایم...

پامچال و بامداد...یک دختر و یک پسر...

دوباره ترس وجودم را در مینوردد...

مشکل جدید ۲ بچه ی بی پدر را کجا ببرم؟!

پلک هایم سنگین میشود....چشمانم را میبندم و در خواب میبینم که پامچال و بامداد را قورت داده ام....!

مترسک ها هم گریه میکنند.

توی یه زمین بایر بزرگ ...

بدون درخت ....

بدون هیچ شاخه ی گندمی...

۲ تا مترسک بودن...

از بالا که نگاه میکردی....

۲ تا مترسک تو دل کویر بودن....

حالا به چه دردی میخوردن خدا میدونه...

لباس های کهنه و پاره و خاک خورده....چند تیکه هم پی پیه گنجیشک روی شونشون....

باد میوزدید...

لباس های پاره ی مترسک ها توی باد ...تکان میخورد....

هو وووو....هووووووو....

صدای باد میپیچید توی گوش خالی مترسک ها...

صدای باد خبر از فاجعه ای هولناک میداد....

شاید زلزله....

۲ مترسک در جای خود ایستاده....

با لباس های وصله زده....

گنجشکی پناه برد از باد ٬ زیر لباس پاره و کثیف مترسک....

مترسک ناگهان لرزید....

مترسک کناری لرزش مترسک کناری را فهمید....

مترسک میلرزید....

گنجشک بی امان توک میزذد به جایی که اگر مترسک انسان بود حتما قلبش میشد....

مترسک فریاد زد....

گنجشک بی امان توک میزد....

مترسک میلرزید و فریاد میکرد....

صدای دف در صحرا پیچید.....

بیابان گردی دف میزد....طبل میزد....صدا با شکوه بود و عرفانی....

حال آدمیزاد را عوض میکرد هر چه بود.....

بیابان پر شد از صدای دف و ناله ی مترسک....

گنجشک انقدر نوک زد....انقدر نوک زد.....نوک زد آنقدر....

که چوب تن مترسک در آن نقطه خالی شد....

مترسک پهلویی در بهت بود...

بیابان پر بود از فضای عجیبی که کلمات قادر به توصیفش نیستن....

گنجشک آخرین نوکش را هم فرو برد در تن چوبی مترسک ژنده پوش....

مترسک از درد میپیچید....

صدای دف بلند تر شده بود....

شاید صدای هزاران دف بود...نه یک دف....

........

درد .....خاک....چوب.....دف...عرفان....مترسک.....هوووو هوووی باد....

اشکی از چشمان سخت و چوبی مترسک چکید روی صحرا....

مترسک ....مرد....از ...درد....

هی ....هی....های....های...

اشک محکم خودش را کوبید به زمین خشک و سفت و ترک خورده....

زمین دردش آمد از اشک مترسک....

گنجشک پرید از زیر لباس مترسک....

مترسک...نمیخواست گنجشک برود....

گنجشک حالش را عوض کرده بود...

گنجشک پر زد....مترسک تهی شد....بی گنجشک....

من ....بی تو ....

آخ من مترسکم....

نرو......

میبینی که پاهایم تا نصفه توی خاک فرو رفتن....

من نمیتونم بیام....

اما تو که میتونی بمونی.....

نرو.....من پرواز کردنو بلد نیستم.....

اما اگه تو بمونی ....من پروازم میکنم....

گنجشک پر زد....

مگر زبان گنجشک ها با مترسک ها یکی نبود؟!

گور بابای مرگ مولف و معجزه ی پیرمرد 108 ساله...راحت باش...!

عید امسال به گونه ای دیگر برایم رقم خورد ....

آنقدر متفاوت که هیچ کلمه ای قادر به توصیف لحظاتش نخواهد بود...!

از آنجایی که همیشه پر گویی کردم ....این بار به صورت خلاصه ترین حالت آن را مینویسم...

هم برای تاثیر گذاری بیشتر و هم به خاطر اینکه اکثر خوانندگان قضیه ی مهم شاید هم غیر مهم

مرگ مولف را جدی نمیگیرندو پس فردا حرف در می اورند و سوژه دست میگیرند ....

البته خود من هم تا حدودی مرگ مولف را جدی نمیگیرم...

اما موقع خواندن متن سعی میکنم به یاد بیاورم هر چه نویسنده نوشته حتما واقعی نیست

و حتما نباید به نویسنده ربطش داد....

همین حالا هم بحث به اندازه ی کافی طولانی شد....

من از دوشنبه ۳/۱/۸۸ تا ۹/۱/۸۸ وارد جایی شدم که گویی گریز از آنجا نا ممکن بود...

شب اول بعد از کلی کار و در حالیکه باید روی زمین میخوابیدیم چون هیچ تجهیزاتی متاسفانه

یافت نمیشد موقع خواب به خواهرم که یزد بود این اس ام اس رو دادم ...

بنانا (اسم مستعاری که گاهی وقت ها من او را به این اسم صدا میزنم گاهی هم او من را )

ما داریم میخوابیم شب اول به خیر گذشت ٬ تنها بدیش اینکه اینجا دستمال کاغذی نیست!

صبح بلند شدیم در حالیکه شب قبل بیشتر از ۱ ساعت خوابم نبرده بود...

به دلیل نا مناسب بودن جای خواب و...

شب دوم و اس ام اس بعدی : بنانا شب دوم هم به خیر گذشت فقط کاش با خودم حوله اوورده بودم

...اینجا حوله هم نیست...موهام داره کم کم چرب میشه....کاش حوله داشتم...

شب سوم : بنانا شب سوم به خیر گذشت...اگر چند شب دیگه به همین منوال سپری بشه

میتونم برم هند مرتاز بشم..دلم واسه تخت خودم تنگ شده...کاش مثنوی معنوی رو با خودم اوورده

بودم....نه ....نه...خیام بیشتر جواب میداد...!

شب چهارم  : آبجی بنانا بالاخره مامان من و به زور فرستاد حموم...کثیف بودن و میتونستم

تحمل کنم ولی بدون حوله بودن و اصلا...راستی یه مداد کوچیک پیدا کردم ....که باهاش توی حاشیه ی

سفید روزنامه چیز مینویسم...حالا وقتی شب ها خوابم نمیبره بی کار نیستم...

قراره ۲ روز دیگه هم بمونیم...فرار کردن از اینجا غیر ممکنه ....مگر اینکه معجزه ای رخ بده...

شب پنجم : بنانا جان یه شب دیگه هم گذشت ...امیدوارم واقعا فردا آخرین شب باشه...

بماند که تا حودودی هم با شرایط کنار اومدم و عادت کردم...ای خداااااا.........................

عادت کردن و از بنده هات نگیر....!

شب ششم : امشب هم به خیر گذشت بنانا ...فردا بر میگردیم...انقدر خوشحالم که خوابم نمیبره..

تمام حاشیه ی سفید روزنامه ها رو کندم توش چیز نوشتم...

انقدر ریز نوشتم که خودمم به زور باید بخونمشون....

ولی فکر میکنم اگه همین حاشیه ی سفید روزنامه ها هم نبودن این ۲ شب چقدر سخت میگذشت....

شب هفتم : نمیدونم چرا آدمیزاد هر چی زور میزنه یک چیزی بشه نمیشه و از اون ور هم گاهی وقت ها

هر چی زور میزنه یه چیزی نشه اک میشه...

ما امشب هم موندیم آبجی بنانا.......................!

تعطیلات عید امسال بد جوری داره خوش میگذره....

انقدر زیاد که دیگه طاغت این همه خوش گذشتن و ندارم ....

اگر میشه یه بلیط واسه یزد برام بگیر...

فقط به هیچ کی نگو سمیه داره میاد ....

میخوام فقط بخوابم....همین!

راستی فردا حتما میاییم تهران آخه خاله زرین زنگ زد گفت پدر شوهر دختر عمه ی مامانینا

فوت کرده فردا مسجد گرفتن براش ...

۱۰۸ سالش بوده....فکر کنم معجزه ای به وقوع پیوسته...

مرگ پیرمرد ۱۰۸ ساله منو از یاس فلسفی نجات داد....

خدایش بیامرزد...

نقطه سر خط ۱ : اگر میخواین کسی رو بشناسین باهاش برین بنایی...!

نقطه سر خط ۲ : قدر زندگی رو بدونید چون مثل آبی که میریزی روی گچ سریع سفت میشه !

نقطه سر خط ۳ : برای بالا بردن تخیل خوانندگان از توضیح اضافی معذورم...

نقطه سر خط ۴ : برای عدم سوء برداشت ذکر این نکته الزامی است : در این مکانی که من ۶ شب

توش حضور داشتم مامان و بابا به همراه دایی عزیزم هم حضور داشتن...!

نقطه سر خط ۵ : این روزها حالم زیاد خوب نیست...جدی میگم....حالا هرکی خندید دلیل نمیشه که

حالش خوبه...پس زیاد گیر نده بخند ....میخوام یه چند روزی عکسم زشت بیوفته ...به تو چه....!

توصیه هایی برای ماه دوم بارداری !!!!

لباس خوابش را پوشید....کمی تنگ بود اما خوب برای ماه دوم هنوز هم زیاد تنگ نبود....

روی لباس خوابش خرس های کوچولوی آبی و صورتی خودنمایی میکرد....

۲ تا لباس از توی کمد دراوورد و به زور چپوند زیر لباسش....

حالا شکمش کمی بر آمده به نظر میرسید....

درست متناسب با ماه دوم.....

دمپایی اش را از زیر تخت در اوورد....

کله های غورباقه ی رو ی دمپایی اگه خرس بودن مسلما مادر خوش تیپ تری میشد

با اون لباس خوابی که روش عکس خرس بود...!

رفت جلوی آینه ....

موهاش رو باز کرد ....موهاش سر خورد ریخت روی سینه هاش....

سینه هایی که نیست....خوب مطمئنا اگر توش شیر بیاد بزرگ تر میشه...

خودش زیاد ناراحت نبود که سینه هایش کوچیکن....

اما به خاطر بعضی از دوستاش که اونو مسخره میکردن....گاهی وقتا دلخور میشد....

اما مسلما توی دبیرستانشون میتونست از همه سریع تر بدوئه...

خوب سینه هاش کوچک تر بودند ....راحت تر بود....چالاک تر....

اما تنها مزیتش همین بود....مزیت دیگری نداشت....

اما حالا او ۲ ماهه حامله بود و دلش را به حرف خاله زرینش خوش کرده بود....

عینکش رو از چشماش در اوورد...از جلوی آینه کمی رفت عقب تر....

حالا یک تصیویر ماتی میدید ....از زنی که ۲ ماهه حامله است....

واقعا همه چی طبیعی بود....اما بدون عینک....!

شاید اگر با عینک خودش را در آینه میدید ٬ درگیر جزییات مزخرفی میشد...

که او را از واقعیتی که در حال شرف بود دور میکرد....

مثلا شاید با عینک گردی شکمش نا متقارن مینمود و او را از واقعی بودن اتفاق دور میکرد....

خوب حالا ویار کرده بود....

دستش را گذاشت روی شکمش رفت توی آشپزخونه....

مامانش داشت پیاز سرخ میکرد...

از هر چی بوی پیاز و سیر بود بدش اومده بود...تا حدودی برای ماه دوم طبیعیه...

توی کابینت ها دنبال آلوچه ی شمشک گشت اما نبود....

مامان پس این آلوچه های من کجاست؟

مامانش گفت دیشب همه رو با یخ قاطی کردی خوردی....

راست میگفت دیشب هم ویار کرده بود....

بیچاره مادران با این ویار کردنشون...

سعی کرد به اعصابش مسلط باشد....

مسلما استرس مادر روی جنین تاثیر میذاشت...

اما یادش آمد که از ماه سوم خلق و خوی مادر روی بچه اثر میکند...

عصبانی شد ...دوباره اومد توی اطاقش ....

لباس هارو از زیر لباس خواب بیرون کشید پرت کرد تو کمد درشم بست...

موهاشو جمع کرد ....

عینکشو زد به چشمش شروع کرد به نوشتن...

حالا تا ۱ ماه دیگه وقت داشت حرص بخوره و به جزییات توجه کنه....!

1388 بیگانه

تازه گی ها رمان بیگانه ی آلبر کامو رو تموم کردم....

شاید اسمی که برای متن انتخاب کردم بی تاثیر از حال و هوی رمان کامو نباشه...

ولی دیروز صبح ساعت ۶ وقتی با صدای گریه ی مامانم از خواب پریدم ٬ احساس کردم

چقدر به مورسو شخصیت اصلی داستان نزدیکم....

خوب ساعت ۶ صبح بود ....

مامانم گریه میکرد...

برای برادرش که پارسال زنده بود ٬ اما امسال دیگه زنده نیست...

و من چون خیلی خسته بودم ٬بالش یا متکامو گذاشتم رو گوشامو دوباره خوابیدم...

خوب من خیلی خسته بودم...

و اون موقع صبح حال اینکه از جام پاشم و شونه های مامانمو نوازش کنم و نداشتم...

ولی ساعت ۱۰ که از خواب پا شدم شونه هاشو بوسیدم....

بهش گفتم که صدای گریه شو شنیدم ...

همین کافی بود...! نبود؟

اما خواهرم به این عکس العمل من میگه بی تفاوتی...

میگه تو اصلا به مامان و بابا توجه نمیکنی...

خوب خواهرم ۲ سال ازدواج کرده با امسال میشه ۳ سال....

و من موندم و بابا و مامان...

بخواید دقیقتر نگاه کنید من مامان جفتشونم....!

من خیلی زود مامان ۲ تا بچه ی بزرگتر از خودم شدم...

اوایل که خواهرم ازدواج کرده بود سخترین کار٬ بر قرار کردن تعادل محبتی بین مامان و بابا بود...

خوب تا حدودی بر قرار شد...! تا حدودی...!

و الان دلم فقط یه کیسه ی خواب میخواد با یه کلبه ی کوچولوی نم خورده از بارون و بوی علف و

چوب و پهن گاو گوسفند و.....

بدون تلفن و موبایل و ....هر چیزی که تو رو از بیگانه شدن دور میکنه...

و فقط تا ۱۳ روز عید و تنها فقط بخوابم....بخونم....بنویسم....

و دیگه نگران این نباشم که مامانم صبح ساعت ۷ بیدارم کنه برم نون بربری بخرم...

به زور پاشم برم عید دیدنی....

از مهمونا پذیرایی کنم.....

در کل بگی نگی میخوام یه کم بیگانه بودن و تجربه کنم....

هی نگران این نباشم که کسی از دستم ناراحت شده یا نه...

راحت تر بگم به درک ...به جهنم....

کمی پامو از روی زمین بلند کنم....

کاش بزرگ نمیشدم...

کاش بزرگ نمیشدیم....

بچه که بودیم سر و دست میشکوندیم برای خوردن یه شکلات با مغز فندق که مامان توی آخرین

کابینت ٬ قایمش کرده بود....

اما امروز وقتی خاله سیمین عین همون شکلات و جلوم گرفت خیلی سرد گفتم جوش میزنم ...

هر چه بزرگتر میشیم....

بیگانه تر میشیم....

با خودمون...

با اطرافمون....

در هر صورت بی خیالش....

من تا آخر ۱۳ یا میزبانم یا میمان یا مسافر یزد....شاید هم زنجان....

و همچنان کارها و اتفاقات از روی جبر پیش خواهد رفت...

گور بابای بیگانه....

راستی سال جدید مبارک ...

حالا یه کم حافظ برای تغییر ذائقه:

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت        که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش          هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست     همه جانانه ی عشقست چه مسجد چه کنشت

سر تسلیم من و خشت در میکده ها                مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

نا امیدم مکن از سابقه ی لطف ازل              تو پس پرده چه دانی که که خوبست و که زشت

نه من از پرده ی تقوی بدر افتادم و بس      پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

                                  حافظا روز اجل گر به کف آری جامی

                                   یکسر از کوی خرابات برندت به بهشت....

فکر کنم معنای شعر واضح بود ....

پس خودتون و اطرافیانتون رو بدون اینکه بدونین چی کارن دریابید....