نشخوار کردن...بالا آوردن ....بلعیدن آنچه بالا اورده ای...

نوشتن کاری است سخت ....

از ان سخت تر این است که یک متن را بنویسی بعد اشتباهی پاک شود و مجبور شوی دوباره بنویسیش

مثل این میماند که بالا بیاوری و بعد دوباره مجبور شوی هر چه که بالا اورده ای را نوش جان کنی...

بعد دوباره بالا بیاوریش....

یعنی میخواهم بگویم انقدر نوشتن یک متن سخت است....

حالا دوباره نوشتنش که جای خود را دارد...

این شد که من چند روز پیش وقتی یک متنی که به نظر خودم خیلی باحال بود را نوشته بودم و در دل

خود را به خاطر این همه ذوق و قریحه تحسین میکردم...

خودم ٬ خودم را چشم زدم و در یک حرکت اشتباهی صفحه ای را که تویش نوشته بودم

را بستم بدون انکه کپی اش کرده باشم...

اولین احساسی که به من دست داد....یک شوک عظیم که باعث شد من تا ۵ دقیقه به جای خالی

صفحه ای که بسته بودمش و توش یه متن با حال بود خیره شدم...

حرکت بعدی ام در راستای خود آزاری بود که باعث شد کف دستم به شدت برخورد کرد به پیشانی ام...

در این حالت اگر کف دست را از وسط جایی که خط انگشتان شروع میشود و قسمت

پایینی اش جایی که طالع هر کس در ان قسمت میباشد...به دو قسمت غیر مساوی تقسیم کنیم...

و آن قسمتی که طالع هر کس تویش است را وقتی مستقیم به سمت پایین بیایی جایی نرسیده

به مچ دست ٬ دقیقا همان جا خورد جایی درست وسط پیشانی ام که باز هم میگویند بخت انسان

در ان منطقه نهفته است...یعنی هر چه پیشانی شما بلند تر باشد بختتان بلند تر است...

(کلا صورت انسان به سه قسمت تقسیم میشود : پیشانی نشان دهنده ی تفکر در انسان است

که از رستنگاه مو آغاز شده تا روی ابرو ها...

کل بینی یا دماغ مبارکتان از وسط ابروان تا تهش که وقتی سرما میخوریم میکشیم پایین نیز

نشان دهنده ی احساسات انسان است...حالا باز بروید دماغ هایتان را عمل کنید..بی احساس ها...

از زیر دماغ جایی که وقتی به دنیا امدیم فرشته ی نگهبانمان انگشتش را به نشانه ی

آرامش رویش گذاشت و یک فر رفتگی ایجاد کرد تا جایی که صورت تمام میشود

نشان دهنده ی غرایز روم به دیوار است...

حالا شما میتونید یک خط کش بر دارید و اندازه بگیرید این سه قسمت را جداگانه٬

هر کدام بلند تر بود نشان دهنده ی این است که آن ویژگی در شما غالب تر است)

بعد از اینکه توی پیشانی ام کوبیدم نفسم را حبس کردم...

بدو بدو رفتم دستشویی...آخه گلاب به رویتان متن را در شرایط اضطرار نوشته بودم...

همین شد که خیلی هم قشنگ شد...

از دستشویی که بیرون اومدم سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم تا متنم و یادم بره...

رفتم یه چایی واسه خودم ریختم ...

دوباره نشستم و بدون اینکه نفس عمیقی بکشم که باعث لرزش جناق سینه ام بشه

شروع کردم از دسر نوشتن...

خیلی جاهاش یادم نیومد...وقتی تمومش کردم یه نفس عمیق کشیدم...

ولی رگ گردنم درست جایی که میرسید به کتف چپم تا ۳ روز گرفت....

و این بدین معنا ست که اولا موقع نوشتن یه متن حتما اول کپی اش کنید...

دوما...کپی اش کنید...

سوما...کپی اش کنید ...

تا مجبور نشوید یه عاله کثافتی را که بالا آورده اید را دوباره نوش جان کنید...

 

 

وقتی تبدیل میشویم به بار هستی...اضافه بار هستی...

روزی بد...

گریه ی بی امان من پشت ماسکم سر کلاس داشت لو میرفت...

کلاس تاریک بود یک دل سیر گریه کردم...

خدا عمرش بدهد استادمان را بدون موسیقی کاری نمیکند ....

و گرنه صدای هق هق منفجر شده ای از سینه ام در رفت که به خیر گذشت و کسی نفهمید

زیر ماسک دختر همیشه خندان دارد زار میزند...از دردی مجهول و عجیب...

تازه داشت حالم بهتر میشد...

افسردگی ۲ قطبی من ....!داشتم میرسیدم سر آن قطبش که مانیک است و پُر انرژی...

ولی کسی انگار هُلم د اده باشد توی دپرسیوش انگار....مثل وقتی که ۶ سالم بود و معلم شنایم من

را بی مقدمه پرت کرد توی گودی...دست و پا زنان خودم را رساندم به پله ها....وقتی از آب

در آمدم رفتم تو رختکن....

از فرداشم کارم شد همین میشستم تو رختکن و تو آب نمیرفتم....

هنوز که هنوزه من پام به گودی استخر نرسیده...!

حالا در این لحظه گویی کسی من را پرت کرده باشد از خودم بیرون...

و من دست و پا زنان آخرین تلاشهایم را میکنم تا برسم به کالبدم...

کالبدی که از دست این روح متغیر و بی ثبات به تنگ امده...

من از کالبدم معذرت میخواهم که هر دفعه به هر طریقی به وسیله ی روحم میآزامش...

و دم نمیزند ....در سکوت نجیبانه ای هر از چند گاهی نگاهی میاندازد به روحم...

پوزخندی میزند و رد میشود...

من گیج شده ام توی این دنیای بزرگ...

دنیای هزار رنگ نیرنگ و بی انصافی...

کسی بود انگار در گوشم زمزمه میکرد آدم ها نان دلشان را میخورند....

نان که دستمان ندادند هیچ....یک تُف بدرقه ی راهمان کردند عزیز...

آدم ها چوب دلشان را میخورند در این دوره زمانه ی بی مهری...

فقط این را بگویم که خواندن چند جمله من را بس بود ...

تا ریده شود به حالم امروز...

شاید هم فردایم...

امیدوارم کار به پس فردا نکشد...

دلم هزار تکه شد...شکست....شاید هم منفجر شد...یا منهدم...با صدایی مهیب...

اما تو همچنان کر باش و خودت را به نشنیدن بزن...

چقدر احساس میکنم کوچک شده ام...

چقدر احساس میکنم اضافه بودم...

چقدر وجودم اطرافیانم را آزار میداد...

خوب طناب داری...قرصی چیزی برایم میگرفتید ...

جای آن همه تعریف های غلو آمیزی که مطمئنم هیچ کدامشان را باور نداشتی...!

این همه تعریف را خرج کسی کردی که انقدر برایت مایع دردسر بود...!..؟

کاش کمی باهوش تر بودم و خودم زود تر میفهمیدم قبل از انکه مقابل دیدگانت انقدر

حقیر و نا چیز شوم...خودم را گورم را گم میکردم از جلوی دیدگانت...تا دیگر مجبور نباشی....را بکشی..

.........

چشمانم هنوز درد میکند...

هر لحظه بغضی ...گلویم را میفشارد...

هر لحظه حالی به من دست میدهد که اصلا خوشایند نیست...

کاش زودتر فهمیده بودم مزاحمم...

کاش...!!!!

آز آن شب هاست که غرق شوم توی اطاق پُر از اشک....

همان اشک هایی که میریخت از دو طرف توی گوشم...

اما این بار طوری میخوابم که اشک هایم سُر بخورد روی دماغم و از آنجا بچکد روی گونه ی کناری ام...

حیفم میآید زود برسند به بالش و فرو روند توی پنبه هایش که انگار تا آخر دنیا جا دارند برا اشک های

شورم....!

 

دیگر من را نخوان...حتی به زور...

 

........

............................گریه امان نمیدهد....

................................................................تاوان اشتباهات عظیم گریز ناپذیرم را........

......................................................

دیگر من را نخوان...........

.................................حتی به زور................

دیگر من را نخوان...............

............................................من .....خاک....!

من غرق در اشتباه...خاک...!

..........................................دیگر من را نخوان.....

فقط من را ببخش به خاطر اشتباهاتم......

.........................................................همین ....!

سعی میکنم گم شوم در غم میان ۳ حرف...

آخ...چشمانم در میکند ....

یه روز جالب...نه...نه...نه...یه روز وحشتناک...اینطوری بهتره...

خوب امروز مثل همیشه بود ...البته نبود...

یه روز استثنایی بود ....چون هر چی میتونستم کارهایی کردم که تا حالا نکرده بودم...

روزی پُر از گذشتن از خط قرمزهای مسخره که خودمان داده ایم کسی یا خودمان با خودکار بیک

مسخره ای که که در رقابت شدید با خودکار رینولدز و سایر رقبا دارد آخرین جوهرهایش را به زور

پس می اندازد روی کاغذ سفید یا شاید هم ماسک یا نقابی که به صورت زده ایم .

جدا خط قرمز زندگی که برای خودمان ساخته ایم تا کجاست...؟!

کاش زندگی خط قرمز نداشت ...تا از کرده ی خودمان پشیمان شویم....

البته من در زندگی برای خودم هیچ خط قرمزی نگذاشته ام و این بر میگردد به خاطرات تلخ

دوران دبستانم...دیدن آن همه نمره ی افتضاح که همه شان با خودکار بیک قرمز بود من را از هر خط

قرمزی متنفر کرد....

البته من هم در زندگی برای خودم خط دارم ...خطی که دور خودم کشیده ام سبزه...

توی خط سبز من فقط یک سری روابط پُر خطر مثل اعتیاد به انواع مواد مخدر...

عیاشی...دوست پسر بازی و مواردی از این دست مورد دار است...

بقیه موارد را با کمی چشم پوشی به راحتی میتوان خط سبز دورش را پاک کرد و از آن سوی خط سبز

مهربان بود...دیوانه بود...احمق بود و به قول استادم خنگ بود...

به شدت خط سبز دور خودم را دوست دارم...

گاهی وقتا احساس می کنم توی جنگل زندگی میکنم ....

توی کارتون عصر یخبندان و من همان "سید" احمقی هستم که مدام دور و بر" مندی "میپلکد و

در عین اینکه گاهی وقتا مایع آبروریزی است ولی به شدت بی غل و غش است...

میبینید چقدر خودم رو تحویل میگیرم ...خوب واقعیتیه...

توی خط سبز من حسادت ..کینه...دشمنی...زیر آب زدن...و هر چی که خودتان نامش را

میخواهید بگذارید از موارد چیزهای منع شده هستند ...درست مثل همون مواد مخدر و ...

کاش همه ی آدم ها خط دورشان سبز بود...

خسرو شکیبایی کجایی؟!بیا دختر مست از عشق در آستانه ی در ایستاده....

و منتظر فقط یک جمله از دهن توست...اونم اینکه سبز باشید...سبز...سبز ...سبز...

و دیگران رو هم سبز ببینیم....

من یا ۳۰ سالگی ام را نمیبینم...یا جشن تولد ۳۰ سالگی ام را در یک تیمارستان جشن

خواهم گرفت...شک نکنید...که احتمال حالت اول بیشتر است....

چون وقتی روبروی آینه می ایستم...و به چشمانم نگاه میکنم...آن سوی نگاهم...

جایی پشت تمام سیاهی ها و مویرگ ها و شکنج ها ....هیچ اینده ای را تا بعد از ۳۰ سالگی ام

نمیبینم...

همه چی ختم میشود به ۳۰ سال....

قشنگه در ۳۰ سالگی مُردن...

در ۳۰ سالگی دیوانه شدن...

در ۳۰ سالگی مادر شدن شدن...

در ۳۰ سالگی مادر بزرگ شدن...

در ۳۰ سالگی نابینا شدن...

در ۳۰ سالگی غلتیدن...

در ۳۰ سالگی ناشنوا شدن...

در ۳۰ سالگی معتاد شدن...

و در ۳۰ سالگی ریدن...شاید هم دیدن...شاید هم خیدن...

تمام اینها رو گفتم تا بگم اگر میخواستم با خط قرمز خیلی از آدم های دورو برم زندگی کنم دیدن

یه کار خوب رو از دست میدادم...هر چند هنوز معتقدم "بخوان" قوی تر بود...

روز خوبی بود جای شما خالی...

امروز به اندازه ی تمام عمرم ترسیدم...

لرزیدم...صلوات فرستادم...و جیغ کشیدم درون خودم...

ولی خیلی خوب بود....

اما الان که دارم اینارو مینویسم به این فکر میکنم که منم خط قرمز دارم...

و یه جاهایی مجبورم خودکار بیک بد رنگ رو از کیفم در بیارم و دور خودم یه خط قرمز بکشم..

این یعنی نقض کردن تمم جملات بالایی ام؟!

نه این  فقط یعنی کاربرد خودکار بیک قرمز در زندگی... ! اشتباه نگیرید...

بی ربط: امشب وقتی رسیدم خونه...رفتم دستشویی...جیش کردم...

و همون طوری که نشسته بودم یهو صدای زن همسایه بقلی که داشت بچه شو دعوا میکرد و

شنیدم...صداش شبیه مریم خدا بیامرز بود...و من ۱۵ دقیقه تو دستشویی موندم تا صدای زن

همسایه رو گوش بدم...

مریم کاش زنده بودی...به کارام میخندیدی...تاییدم میکردی...تشویقم میکردی که خل باشم...

مثل خودت...بعد با خنده میگفتی سمیه از دست تو...

چقدر دلم برای شنیدن اسم خودم از زبون تو تنگ شده...

حالا که اون بالایی به خدا سلام من و برسون بهش بگو دلم واست تنگ شده...

یه بلیط نصف قیمتی چیزی واسم بگیر بیام ببینمت...

اگه میشه یه کاری کن قبل امتحانا همدیگرو ببینیم...

چون این ترم وضعیتم به حد هشدار رسیده...

بسه دیگه چیو میخونید مگه کار و زندگی ندارید که گوش وا میستید ببینید من به دوستم چی میگم..

هی بچه پُر رو برو رد کارت....و گرنه میزنم شل و پلت میکنما..

د...د...د.....د...واستاده من و نگاه میکنه....

گفتم برو رد کارت...دهه...

 

وقتی مردی می افتد....هیچ اتفاقی نمی افتد...همین...!

اکثر مردها در زندگی دوست داشتن همسرانشان و نامزدهایشان و کلا هر احساس

خود را نسبت به جنس مونث کتمان میکنند...

علتش را باید بروید از یک مذکر بپرسید...متاسفانه من در اینباره کمک خاصی نمی تونم

به شما بکنم...!

اما طبق تحقیقاتی که روی مذکر های پیرامونم انجام دادم به این نتیجه رسیدم که ...

که این رفتار بی تفاوتی نسبت به جنس مخالف به دلیل شناخت بیشتری است که...

که ....که اگه گفتی؟!

خوب به دلیل شناخت بیشتری است که مردان نسبت به زنان دارند....

باز بروید کشک و قابلمه و دیگ و رخت چرکاتون و  بسابید و در محافل زنانه تون بگید

مردها رو ما بهتر از خودشون میشناسیم...

مردها رو فقط شیطون میشناسه ..."به جان خودم"

شما وقتی با یک مذکر هستید ....خوب من هیچ نظر خاصی ندارم...

یک کم سعی کنید پنیر نخورید ...اگرم خوردید ۲ برابرش گردو بخورید...

خودتون متوجه میشید...!

من از فردا تصمیم گرفتم یک روز در میون پنیر بخورم چون یکی از اساتیدم گفته پنیر زیاد نخور

ممکنه از دست بری...!

 

             ***************************************************

                                   *****************************

                                                     ***********

                                                                *

(برگرفته از فیلم وقتی مردی می افتد)

مرد شماره ی محل کار همسرش را گرفت٬ تا به او بگوید چقدر از اینکه احساساتش را ندیده

گرفته بود معذرت خواهی کنه...

تمام نیروش رو جمع کرد و برای زنش پیغام گذاشت....

به زنش گفت گُه خوردم...گُه...میفهمی...؟!من میخوام از اول همه چی مثل اول شه...

ببین به گُه خوردن افتادم...و....(یک سری جمله ی دیگه که همش معنیه گُه خوردن میداد)

زن بدون اینکه پیغام رو گوش بده پاکش کرد...

مرد شب رفت از فروشگاه شکر بگیره...که یه دزد به طرفش شلیک کرد و مُرد...

و زنش هم هیچ وقت نفهمید که شوهرش قبل از مرگش اعتراف کرده که گُه خورده...

                                                             *

تمام اینا به اضافه ی اینکه وقتی تو بدونی که ما موجودات میکروسکوپی هستیم روی پوست جانداری

از خودمان بزرگتر و باز آن جاندار خودش موجود میکروسکوپی ریزی است روی پوست بدن

جاندار بزرگ تر از خودش و همان جاندار که فکر میکند خیلی بزرگ است موجود میکروسکوپی ریزی است

روی پوست بدن جاندار بزرگتر از خودش و آن جاندار خیلی بزرگ خودش موجود میکروسکوپی ریزی است

روی بدن جانداری بزرگتر از خودش...و الی اخر...

                                                       *

تمام اینها رو نصفه شبی اینجا نوشتم تا بدونیم زندگی لحظه ی کوچیکیه شاید فقط ۱۲ ثانیه باشه...

۱۲ ثانیه زمان خیلی کمیه...شاید هم خیلی زیاد ....به دید هر کدوم ما بر میگرده...

زندگی به اندازه ی عطسه ی مورچه ای است ....

زندگی به اندازه ی مرگ پروانه ای است...

و زندگی شاید در خوش بینانه ترین حالت ذره ی ریزی است روی گل همیشه بهار صورتی رنگی

پیچیده شده در خرطوم فیلی ...

و زندگی یعنی پریدن از روی جوب خاطرات...

رسیدن به آن ور روزهایی که هنوز نیامده...

و گذشتن از پل هوایی به اسم آرزو....

 

پس شاد باش و به کسایی که دوستشون داری محبت کن...

چقدر زنده ام؟!

چقدر زنده ای؟!

چقدر زنده ایم؟!

فرصت زیادی باقی نیست ...

شب خوش...

هورتون فیل فداکار....و داستان شهرداری که 96 فرزند داشت...

دیدن کارتون برای من از آن دسته فعالیت های لذت بخشی است که لذتش دو چندان میشود

در زمان امتحانات و مواقعی که دپ زده هستم...

زمانی که  توی لاک پوسیده و بد قواره ام چمباته میزنم و گوشی تلفن همراهم را

به خاطر اینکه کسی متوجه نشود در کدام گورستانی به سر میبرم خاموش میکنم...

و همان طور در لاک خمیده و بد قواره ای که مدت هاست دیگر سایز تنم نیست

شروع میکنم به فرستادن صلوات تا بلکه ناجی پیدا شود و دستم  را بگیرد و

از لاک حقیرانه ام برهاند...

 

توصیه ی آخر هفته برای زندگی بهتر فرزند کمتر :

"موجود٬ موجود است. هر چند ریز باشد.  در این دنیای تمیز ."

زمین بزرگی که زمین میخوانیمش...شاید٬ فقط  شاید ذره ی ریزی باشد روی گل همیشه بهار

صورتی رنگی ٬ پیچیده شده در خرطوم خاکستری رنگ فیلی...

زندگی در زندگی جاری است و زندگی ها  در زندگی های دیگر...

ما درگیر و دار یک سیکل منظم همین طور میچرخیم و میچرخیم....

ایستگاه های مهمی که که روی این سیکل دایره ای شکل است به

ترتیب از راست به چپ :۱)تولد ۲ )عشق۳)مرگ

خیلی ها نمیتوانند درست و به موقع از این سیکل عبور کنند و دنیای شان واژگون میشود...

مقررات سختی دادر که اگر نتوانی درست از آن عبور کنی نفر بعدی جایگزینت خواهد شد...

یک نکته ی انحرافی در این مطلب نهفته است ٬ که من به شما میگویم شاید روزی به کارتان امد

برای درست پیمودن این راه پر فراز و نشیب٬ به جای زیر آب زدن و همدستی با مراجع قدرت

باید خلاقیت داشت تا پیروز شد...فقط خلاقیت....

به همین راحتی!

 

به همین دلیل مراجعه میکنیم به کتاب بهداشت روانی صفحه ی ۳۸ ٬ پاراگراف وسط :

جبران حمایت کننده یا کتمانی

"بدین ترتیب نشان دادن نیرو و توانایی غالبا علامت ضعف نهایی و اعتراف نا کرده است٬

چه آنکه واقعا نیرومند است احتیاج ندارد زور و بازوی خود را به رخ دیگران بکشد ٬

علت هذیان بزرگ نمایی٬

چیز دیگری جز جبران کوچکی و کهتری واقعی نیست"

و شهرداری که ۹۶ فرزند داشت که از این ۹۶ تا ۹۵ دختر و ۱ پسر...

سر میز صبحانه پدر فقط ۱۲ ثانیه به فرزندانش وقت میداد تا خود را نشان دهند انطور که واقعا هستند...

۱۲ ثانیه فرصت زیادی است ...

۱۲ ثانیه میشود به اندازه ی تمام طول عمر یک انسان بالغ به استثنای زمان هایی که خواب است

یا مشغول اجابت مزاج یا در حال حمام...

برای نشان دادن خود باید انگشتانی کشیده داشت و البته شاعرانه....

چیزی که من ندارم ....و خیلی از ما ....

منظورم از  ما دقیقا خودم هستم.....

خودم ضرب در زمان حال تقسیم بر خاطرات گذشته ام به اضافه ی قدر مطلقی از زمان اینده

مجذور اینها را وقتی از یک کم کنیم و انگاه ضرب در عدد ۱۴/۳ کنیم تازه میرسیم

به عددی که قطر جمجمه ام میشود و اگر بخواهیم در مقیاس وسیع تر محیط بدنم را

بدست اوریم در صورتی که بدن را تشکیل یافته از یک مستطیل بزرگ با ۲۰

مستطیل کوچک که نماد انگشتان دست و پاست در نظر بگیریم میشود

معمای بزرگی که که دانشمندان را به گاز گرفتن انگشت حیرتشان وا میدارد.....!

و برای اینکه مثل دانشمندان نشویم تا انگشتمان را گاز بگیریم ترجیح میدهیم شعر بخوانیم و

شعر بخوانیم و حرص بخوریم از اینکه متن قشنگ تری را که نوشته بودیم را فقط با اشاره ی یک

دکمه به باد فنا سپردیم...

پس همه با هم برای اینکه کمترحرص بخوریم این شعر را میخوانیم...

ای دل اگر عاشقی...

در پی دلدار باش....

                           بر در دل روز و شب ...

                           منتظر یار باش.....

                                                   دلبر تو جاودان بر در دل حاضر است......

                                                 روزن دل برگشا...

                                                روزن دل برگشا....

                                               حاضر و هوشیار باش.......

حاضر و هوشیار باش.....

                                 حاضر و هوشیار باش........

                                                                        حاضر و هوشیار باش........

آمپولی به اسم اعتماد به نفس...!

در این که اعتماد به نفس من گاهی از صفر به سمت منفی بینهایت میل میکند هیچ شکی نیست...

قدیم تر ها هر ۲ ماه یکبار اعتماد به نفسم میرسید به بینهایت منفی...

چند وقتی است تازه گی ها  یک هفته یکبار این حالت به من دست میدهد..

وچند روزی است که هر روز این حس به من دست میدهد ...

تا اعتماد به نفسم را کامل از دست نداده ام باید بروم دنبال درمانی چیزی...

کاش آمپول اعتماد به نفس داشتیم...

آنوقت من هر شب به خودم تزریق میکردم...

فکر کن بعد از چند مدت هم معتاد میشدم به این آمپولها...!

نه بابا عرضه ی معتاد شدنم نداشتم....

من خیلی ترسو هستم آیا!؟

من خیلی بچه هستم آیا!؟

من خیلی نفهم هستم آیا؟!

من خیلی تک بعدی هستم آیا؟!

یه یشنهاد دوستانه... جدا طرف کتاب های روانشناسی و این حرفا نرید که دردسره...

تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها...

همه میگن روانشناسا خودشون از همه دیونه ترن...

خوب راست میگن...

وقتی تو بشینی هی حالت های مختلف رفتار رو با انگیزه هاشون بهم ربط بدی٬ حالت بهتر از من

نمیشه...

دوشت من از یک رفتار می شود هزار نیت خود آگاه و نیمه آگاه و نا خود آگاه بیرون کشید به

قول دوست بسیار عزیزم فروید ٬ که تنها بدشانسی من این است که چرا در زمان زنده بودنش از نزدیک

ندیدمش تا انگشت کوچک پای چپش را ببوسم و بگویم الحق که همان یه دونه بودی که هستی...

من تازه گی ها با نا خو آگاهم مشکل پیدا کردم...

نمیدانم این بخش نیمه اگاهم خواب است یا مست....

خیر سرت وظیفه داری که از هجوم افکار و رفتار نا خوداگاه به بخش خوداگاه جلوگیری کنی...

پس چرا حواست نیست...

من کم کم دارم از دست میروم...

بدون کوچکترین احساس هویتی...

راستی من کیستم....؟!

سمیه....

اگر نامم چیز دیگری بود سرنوشتم دگرگون میشد..؟!

من گم شدم در حیرت میان ۴حرف...

من پریدم ۴بار از روی نرده ی سفیدی که خاک گرفته بود...

و ۱ بار دستم لیز خورد و از نرده ها افتادم...

و من هنوز در حسرتم که چرا هر ۴بار نیوفتادم...

چون لذتی بود  درافتادن که در پریدن نبودن....

چون پریدن ارادی بود..... و افتادن غیر ارادی....

آخ که من عاشق اتفاقات غیر ارادی ام...

آخ که چقدر دلم میخواست این متن تا بینهایت ادامه داشت...

چون هنوز سبک نشدم....

نمیدونم تا کجا باید نوشت که سبک شد....

اصلا با نوشتن میشه سبک شد....

اصلا سبک شدن یعنی چی؟!

اصلا مگه سنگینی هم داریم؟!

ما تمام اینها رو ربط میدیم به روح؟!

آقا اصلا یه سئوال روح یعنی چی؟!

آیا همه ی روح ها ترسناکن؟!

آیا همه ی ناشناخته ها برای انسان ترس برانگیز است...؟

پس من کی قرار است بمیرم...؟!

من که دیگر کار نکرده ای ندارم؟!

من تمام زورم را زدم خدا....

تو شاهدی که من هر کاری کردم توی این ۳ سال تا به آرزوم برسم...نشد...

اصلا من بی استعداد....

من بد شانس....

چقدر تازه گی ها دیوار ها بد قواره و زشتند...

این اوس بناها پس سرشون با کجاشون بازی میکنه که دیوار ها انقدر شکم میدهند...

کاش پسر بودم...

تا هر اتفاق بدی که برام می افتاد بگم به اونجام...

اما دخترم و باید بگریم زیر ملافه ی چهار خونه ی یزدی که خواهرم از یزد برام اوورده...

بسه دیگه تا صبح هم بنویسم حالم خوب نمیشه انگار ....

اینم بگم...دیگه شب به خیری کنیم....

کاش پسر بودم تا برای معشوقکی که نامش نگار بود از صبح تا شب شعر می سرودم ....

و گم میشدم در حلقه ی گیسوانش  که بوی شامپو ویتامینه ی پن تن را میداد...

 

اتوبوس غرازه ای به اسم هوس :....

ساعت ۸:۳۰ دقیقه ی چند شب پیش...

نشسته ام توی اتوبوس غرازه ای که با هر تکانش صدای شلخ شلخ پنجره هایش آرامش نسبی ذهنم

را پاره میکند و یک مشت گرد و خاکی را که انگار سالهاست لای پنجره ای که هیچ وقت خدا کسی

بازشان نکرده تا کمی هوای تازه بپاشد توی اتوبوس دم کرده ای که تو هر لحظه احساس می کنی از

بوی تنفس و عرق گندیده ای که شاید مال ۲ ٬ ۳ روز پیش باشد رها شوی ٬ مینشیند روی مقنعه ی

بیرجندی جدیدی که تاه خریدم از مطهری...

 

اتوبوس چراغ هم ندارد آن موقع شب تا کتابی را که از توی مترو خوانده ای و رسیدی به صفحه ی

۱۵۷ اش را ادامه بدهی...

مجبور می شوم کتاب را ببندم بذارم توی کیفم که انگار وسایل توی کیف هم همدستی کرده اند

و نمی خوان عضو جدیدی رو بپذیرن...به زور جاش میدم...

به خاطر پیرزنی یا شاید به خاطر روزی که خودم پیر شدم ٬ از جایم بلند می شوم

جایم را به او میسپارم...دعای خیرش را در گوشم نجوا می کند...

لذت میبرم...که هنوز این دعاهای خیر را دوست دارم...

خودم را از زیر دستان زنی که میله را سفت چسبیده عبور میکنم...

سرم میخورد به ۱۲ النگویی که در دست راستش انداخته...

دیلینگ و دیلینگی به پا میشود...بیاو ببین...

خودم را به زور میرسانم به نزدیکی های دراتوبوس...

گوشی ام را در می اورم به خواهرم اس ام اس میزنم نگران نشود....

باران امده ترافیک سنگین حقانی...کسی من را نمی دزدد....

این موقع شب دختر و پسرهای جوان دوست دارند کنار هم باشند...

توی اتوبوس یا دختر به قسمت مردانه می رود  یا پسر به  قسمت زنانه...!

امشب به پست ما پسری خورده که آمده قسمت زنانه...

دختر با سر و گردن پسر ور میرود شاید نوازش لفظ قشنگتری بود اگر در جای مناسب تری

این کار را میکردند...!

گاهی دختر به من و کسانی که بالای سرش ایستاده ایم نگاهی میاندازد...

لبخند شیطنت آمیزی تحویلمان میدهد و به کارش ادامه می دهد...

کمی عقب تر مادری با پسر حدودا ۱۴ ساله اش نشسته...

پسر عینیکی ست...از آن عینکی خنگ ها  ...که اگر به امان خدا رهایشان کنی

شاید به غیر از زمان خواب ۲ پلکشان هیچ وقت خدا به هم نمی رسد مگر برای یک دهم ثانیه...!

همین طور پسر مات مانده و مادرش لب بر می چیند از خجالت...

دختر سرش را روی پای پسر می گذارد..پسر شانه هایش را میمالد...

مادر پسر عینکی با انگشت اشاره ای میکند به مناظر بیرون...!

خوب من نمیدانم لای ان همه قطره ی باران و بخاری که شیشه ی اتوبوس گرفته می خواهد

کدام کبوتر و بلبلی را آن موقع شب که حتما از سرما کز کرده اند زیر ایرانت تکه پاره ی

گاراژی شاید حوالی میدان راه آهن ٬ را نشان پسرش بدهد...

دختر و پسر دست بر دار نیستن...

البته من هم فضول نیستم اما هر از چند گاهی که نگاهم نا خود اگاه...

شاید هم خود اگاه بهشان می افتد ...میبینم یک سیکل منظم را تکرار میکنند...

که در شأن آن اتوبوس غرازه در آن موقع شب با آن همه مسافر خیس نیست...

دختر سرش را میگذارد روی پای پسر ٬ پسر شانه اش را میمالد....

۱ دقیقه ی بعد دختر سرش را بالا می آورد...پسر سرش را روی شانه ی دختر میگذارد...

دختر با گردن پسر ور میرود...

چند پسر جوان هم هر از گاهی نگاهی به حرکات دختر و پسر میاندازند و ریز می خندند...

و من نگاهم را میاندازم روی کفش سفیدم که توی چاله ی آبی فرو رفت رو به روی ترمینال جنوب...

و الان جورابم خیس شده...و اصلا حس خوشایندی نیست...!

 

 

۵ دقیقه ی بعد.....

 

پسر ها هم چنان عشق بازی دختر و پسر را نگاه میکنند ...

 

من کفشم را....

 

و مادر عینک پسرش را به بهانه ی تمیز کردن از چشمانش در می آورد...

 

آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ  آه ...دردم می آید....!

قدش آنقدر بلند است که گیر می کند به سقف...

چشمانش ریز ولی نافذ با مژه های تاب دار ....

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ ه

شورت ها را روی زمین دست فروش ها دست به دست میکنند...

خیس شد گونه ی دختر فاحشه از باران...

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آه

دردش می آید...تلخ میشود دهانش ...

از بوسه ی محکمی که به مداد قرمزش می زند...

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آه

لباسش از عرقی  که کرده چسبیده به تنش...

بوی گند عرق...

دستانش گیر می کند لای منگنه ای که از دیوار بیرون زده شده...

کف دستان خیس از خونش را میزند به سرش...

دستش می چسبد به روسری اش....دردش می آید...

دم نمیزند...

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آه

نجابت پایمال شده...دستمال کاغذی لوله شده...

مسواک آبی...مداد قرمز...خودکار بنفش...

رنگ موی زرد...شورت نارنجی...لاک سیاه...

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ ‌آ آ آ آ آ آ ه

صورت سوخته...

دستان له شده...

پای کنده شده ...

موهای ریخته شده..

دردش می آید...

دم نمیزند...

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزننند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

آ آ آ  آ آ آ آ آ آ آ آآ آ آ آ آ آ آ آ آآ آ آا ه

دردش می آید باور کن...

دردم می آید باور نکن...

من خوبه خوبم...

درست مثل روز اولی که به دنیا آمدم...

نو و ترو تازه...

من خوبم شک نکن...

من شکی از خوب بودنم  ٬تو باور نکن....!!!!

درد می آید...

استخوانهایم تیر میکشد تا آخرین ستون مهر ه هایم...

له می شوم درون خودم...

دردم می آید...

باور نکن...

من تردیدی از ۲ باور به حقیقت نپیوسته ام...

دستانت را از روی سرم بردار....

خودم راه را بلدم...

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

میزنند

آ آ آ آ آ  آ آ آ آ آآآ آ آ اآآ آاآااه

من تمام راه را اشتباه آمده ام ....

میشه نگه دارید...

من میخوام برگردم تو خودم...

من میخوام برگردم تو خودم...

من میخوام برگردم تو خودم....

من

میخوام برگردم...

تو خودم....!

آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ  ه

 

 

مغز پاره پاره...

جک اسم سگ لوسی بود.لوسی ۱۵ سالش بود.سگش ۵ سالش.از وقتی جک رو مامانش

مارگاریت به دنیا آورده بود با لوسی و پدرو مادرش زندگی خوبی رو میگذروندن.

لوسی فکر میکرد جک برادرشه.پدرو مادر لوسی هم همیشه تاکید میکردن که جک برادرته.

و وقتی غذای جک زودتر حاضر می شد و لوسی بهونه می گرفت می گفتن خوب برادرت از

تو کوچیکتره طاغتشم کمتره ولی تو بزرگتری تو طاغتت بیشتره.

لوسی بعضی وقت ها از خانم معلمشون که اسمش یرما بود اجازه می گرفت تا جک رو به مدرسه ببره.

با اینکه یرما زن خشک و بد اخلاقی بود اما از اونجایی که میدونست لوسی عاشق سگشه

قبول کرد که جک رو بعضی وقتا با خودش به مدرسه بیاره.

یه روز که لوسی برای جک یه استخون بزرگ از قصاب محلشون فدریکو گرفته بود و شاد و

خندون به سمت خونه میومد...

دید جک افتاده درست وسط خیابونی که میرسه به خونشون...

لوسی بدو بدو رفت طرف جک...جک دست و پاهاش چسبیده بود به آسفالت...

اما سرش سالم بود و زوزه ی خفیفی میکشید...

لوسی شروع کرد به جیغ زدن...

دیگه صدایی از لوسی در نمیومد از بس که جیغ زده بود از حنجره اش خون میریخت ...

به اصرار لوسی جک رو تو باغچه خاک کردن...

لوسی یه چوب برداشت سرش یه دستمال سفید گره زد فرو کرد تو خاک٬ درست

جایی که جک خاک شده بود...

تا صبح ۴ بار اومد خاک ها رو زیر و رو کرد جک رو از خاک کشید بیرون و

در آغوش فشردش و دوباره خاکش کرد...

این شد کار هر روز لوسی...لوسی الان ۸۵ سالشه...و هر روز ۴ بار جک و از خاک بیرون

می کشه ....بیچاره جک....روحش آروم و قرار نداره....!

 

ماجرای ازدواج من با یه پیر مرد 62 سال...!

خوب همونطوری که مشخصه و در تیتر می بینید بالاخره من هم قاطی خروس ها شدم...

بماند که چقدر پدر و مادر و خواهر و دامادو خاله و دایی و (آخه ی خدا بیامرزدش...یه فاتحه بخونید

همین جا).......................................................................................................

اللهم صل علی محمد و آل محمد...

عمو و عمه و دوست و اشنا به من گفتن نکن این کار رو ولی خوب چاره چیه...

دل صاب مرده وقتی عاشق بشه که سن و سال نمی شناسه...

من از اولم می دونستم که من آخرشم گیر یه پیرمرد می افتم...

بس که پیر مرد ها به من گیر می دادن....

ولی من داغ بودم و هیچ وقت فکر نمی کردم قراره قضیه جدی بشه.

البته هنوز ازدواج نکردیم.

ولی با اجازه ی خانواده ی جفتمون می تونیم یه رابطه ی مشروعی رو با هم داشته

باشیم تا اخلاق همدیگه دستمون بیاد.البته همه ی این رفت و امد های قبل ازدواج کشکه

والاآدم وقتی طرفشو دید و پسندید که دیگه دست دست نداره باید بره پای سفره یعقد بشینه و

وقتی عاقد گفت وکیلم تو همون دفعه ی اول بگه بله...که چی مثلا خودتو لوس میکنی بعد ۳ دفعه میگی.

خلاصه من و همسر ایندم مش ممد...البته مش محمد می باشد که چون هم اسم میشود با

نام پدر اینجانب بهش می گم ممد که مشکلی پیش نیاد...

خوب من و مش ممد امروز با هم میریم خانه ی سالمندان تا به پدرو مادرذ همسر آینده م یه سری زده باشیم..

از اونجا هم احتمالا میریم تجریش...یه جیگری بزنیم...

نمیدونم چرا انقدر مش ممد گیر داده میگه رنگت پریده است...

از اون جا هم احتمالا بریم سینما...

نمی دونم کار درستی دارم میکنم یا نه؟!

خوب من و مش ممد تو پارک باهم آشنا شدیم...

من داشتم تاب بازی می کردم ...بعد اومدم از رو تاب بپرم پایین که یهو خوردم زمین...

کف دستم پوستش رفت و یه کوچولو خون از زیر پوستم زد بیرون...

یهو دیدم همین مش ممد بدوبدو داره میاد طرفم...با یه چسب زخم ...

دستمو گرت چسب زخم و برام زد گفت دختر جون انقدر شیطونی نکن...

سرم و بلند کردم که ازش تشکر کنم دیدم کُپه بابا نوئله...

لوپ های صورتی ...موهای جوگندمی...چشمای عسلی ...

آخ که چقدر مهربون بود...دستم و گرفت و منم مثل مسخ شده ها دنبالش راه افتادم...

من و با خودش برد دارینوش برام آنا کارنینا گرفت گفت یه کم کتاب بخون...

گفتم من خیلی کتاب می خونم ...گفت هر کتابی رو که نمیخونن دختر جون...

گفتم تو کتاب یه دست خطی چیزی بنویس که بدونم یه روزی کی بهم داده..

شروع کرد به نوشتن...

کتاب و باز کردم این جمله رو نوشته بود : برای عشق گمشده ام ...

کسی که مدت ها به خاطرش رنج تنهایی را به جان خریدم...

برای چشمانت که پُر ود از حرف ها و رازهای نگفته...

اکنون که یافتمت از دستت نخواهم داد...

مش ممد ...! امضا هم کرده بود تاریخ هم زده بود ۱ /۲/۸۸

و از اون روز تا حالامن و مش ممد زندگی خوبی رو سپری می کنیم...

الان تو دانشگام و دارم این داستانا ذرو مینویسم ...

ببخشید یه کم عجله ای شد ...

اخه دوستام دارن اذیت میکنن ...منم هی ذهنم گُم میکنه که چی میخواستم بنویسم...

حالا بعدا بقیه ی ماجراهای خودم و مش ممد و مفصلا می نویسم...

با تشکر از شکوفه که نقش مهمی در پیدا کردن همسر من داشت...

با تشکر از سایر دوستان...

بچه های خوب پارک زرگنده...

تاب و سر سره و آکسسوارو بقیه عوامل...

با تشکر از آنا کارنینا ..

با تشکر از کتاب فروشی دارینوش و خود کار بیک....

 

 

نرده ها تازه رنگ شده...به پا رنگی نشی...!

دیروز رفته بودیم کار پلیس به کارگردانی جناب علیزاد رو ببینیم....

بماند که کار با تمام نقاط قوتش...پُر بود از ضعف های کوچکی که آن نقاط قوت را می پوشاند...

خوب ما با توقع هفت پرده ی بکت که پارسال از علیزاد دیده بودیم پا در سالن گذاشتیم...

خوب بماند که متن هم خیلی موثر است در اجرا ..اما دلیل قانع کننده نیست...

قرار بود یکی از دوستان که کارت خبر نگاری داشت ما را هم با خود به سالن ببرد...

هر چند یکی از دوستان برایم بلیط گرفته بود ولی چون رفتنم قطعی نشده بود ٬ بلیط رو

داده بود به یکی از دوستان....

عجب جمع کوچک و مزخرفی داریم ...خداییش...!

خلاصه من طبق عادت کاری ندارم طرف بزرگ تر است  یا کوچک تر است...

خوب وقتی نگاه هایمان بهم می افتد که نمی تونم به روی خودم نیارم...

میرم سلام می کنم به دوست دختر یکی از دوستام ...

بعد دختره با یه لحنی می گه بلیط داری...

میگم نه ...

میگه پس چی کار می کنی؟

میگم قراره کسی برام جور کنه...

خوب نمیدونم دختره تو ذهنش فکر میکنه که کی قراره واسه من بلیط جور کنه که

بر میگرده میگه نه کسی نمی تونه برات بلیط بگیره...

برو خودت بگیر...خوب فکر کرده حتما دوست پسرش می خواد برام بلیط بگیره  !!!

حالا به شوخی میگفت یا جدی بماند که من حرف همه ی آدم های دور و برم رو

صرفا یه شوخی میدونم...

منم تصمیم گرفتم بازیش بدم...

نگفتم کی قراره من و ببره تو که ببینم دختره تا کجا می خواد حرص بخوره...

یکی از دوستام که دیده بود چه اتفاقی افتاده گفت عجب آدمی هستی تو سمیه

یه چیزی به دختره بگو...

گفتم برای چی؟!

برای اینکه به من گفته بلیط نداری...رات نمیدن...؟

جدا باید از این حرف ناراحت شد؟!

گاهی اوقات احساس می کنم سیب زمینی هستم...!

خوب انقدر اتفاقات مهم تری پیرامونم می افتد که نمی تونم به این قضیه جدی نگاه کنم...

کلا من برداشت های متفاوتی از رفتار آدم ها دارم...

بماند که خیلی وقت ها هم مایع دردسر بوده...و هست !

ولی خوب همین کفایت میکرد که دوستم وقتی اومد ٬ ما جزء اولین نفرهایی

بودیم که رفتیم تو...تو ذهنم یه تصویر سازی با مزه کردم...

(خودم رو دیدم که برگشتم دارم بهش زبون درازی می کنم)

خلاصه نرده ها رو سال جدید دارن رنگ می کنن..

گفتم مواظب باشید یه وقت رنگی نشید...

از دست دوستاتونم هیچ وقت ناراحت نشید..

گاهی اوقات یه سری اتفاقای کوچیک برای یه سری آدم غیر مهم و کوچیک می افته

که به وسیله ی اون میخوان خودشونو بزرگ تر از اونچی که هستن نشون بدن..

چه عیبی داره نگاشون کن و سعی کن مثل اونا نباشی...

ادب از که آموختی از بی ادبان...

در ضمن ....اگر طالب فیضی افتادگی آموز....

بیت بعدیش فکر کنم میگه آب سر بالایی نمیره...یعنی آب اصولا تو گودالی جمع می شه...

پس سعی کن گود تر بشی...البته تو گود برداری مواظب ساختمون بقلیا باشید که رو سرتون فود نیان...

 

1820 میلادی...

روی سنگ فرش خیابان نشسته بود...

والدینش چون عاشق پسرکی شده بود از خانه بیرونش کرده بودند...

لباس پاره ای به تن داشت...

روزها بود چیزی نخورده بود...

یک لیوان پلاستیکی که رویش نوشته شده بود نسکافه گرفته بود دستش...

خون از بینیش می ریخت تو حلقش اونم توفش می کرد تو لیوان...

ولی کم کم فهمید که خون از دهنش میاد...

شاید سل گرفته بود...

سل بیماری عاشقان آن زمان بود....

باران شروع شده بود...

مه نزدیک زمین آمده بود...

فرشته ی مرگ آرام انگشتان سرد و یخ زده اش را گذاشت روی شانه اش...

صدای ناقوس کلیسا شاید آخرین صدایی بود که در ذهنش باقی می ماند...

اگر فرشته ی مرگ کمی دیر تر به سراغش آمده بود...

خودش را در کلیسا می دید ...

دخترهایی با لباس زرد ...موهای تمیز و گل هایی در دست...

سرود مذهبی شان را می خواندند ...

چهره ی مریم مقدس در حالی که عیسی را در آغوش داشت...حک شده بود بر سنگ مرمری

پایین پنجره ی بلند کلیسا که نور عصر سعی می کرد خودش را به زور بیاندازد روی صوت عیسی...

مردی پیانو میزد....

مرد کوتوله و چاقی که اسمش را فراموش کردم...شاید نامش پیستوریوس بود...

کلیسا خالی بود و دخترک از صدای سرود مذهبی که در فضای خالی کلیسا می پیچید...

هر لحظه گرم تر می شد...

دیگه از دهنش خون نمیومد...

لباس سفید و صورتی بر تن داشت...

موهایش بوی گل می داد نه بوی جوب و فاضلاب...

پسرکی که دوستش می داشت هم به کلیسا امده بود...

دختر آرام و بی صدا نشست پشت پسر...

آرام و بی صدا به شانه ی پسر زد....

یک بار ...

دو بار...

سه بار...

از پشت شانه ی پسر را بوسید....

و در آغوش مریم مقدس گُم شد...

 

تلگرافی برای خودم...!

ایستگاه اول:

من هیچ چیز مهمی که قرار است برایم اتفاق بیفتد را درک نمیکنم نقطه

یا شاید خودم را به خریت می زنم نقطه

من می خواهم مثل فرانسوی ها شوم نقطه

از چراغ سبزی که برای ماشین ها بود بی تفاوت عبور کردم نقطه

چهار راه بعدی سعی می کنم فرانسوی تر باشم نقطه

ایستگاه دوم :

من به تنهایی احتیاج دارم نقطه

به خاطر همین بازی در سریالی که برای ماه مبارک رمضان بود را رد کردم نقطه

شایان ذکر است که در سریال مذبوره جناب حامد کمیلی ایفای نقش می کرده نقطه

خوب به من چه که بازی می کرده نقطه

من خیلی وقت ها دروغ می گویم نقطه

مثل خط اول از ایستگاه دوم نقطه

همه ی کسانی که به من نزدیک شده اند به من تکیه کرده اند نقطه

من تکیه گاه خوبی هستم نقطه

من با جنبه هستم ؟! نقطه

یا خودم را گول می زنم یا دوستانم را ؟ نقطه

به شدت دنبال تکیه گاه میگردم؟! نقطه

بسته به برداشت خودتان است نقطه

از یک متن میشود بیشمار اتفاق نا خواسته بیرون کشید دوست من نقطه

خدا همه ی ما را دوست دارد نقطه

من هم دوستش دارم خیلی نقطه

ایستگاه سوم :

زیر باران نقطه

کنار در اصلی تئاتر شهر نقطه

دیدن کاری از بچه های دانشگاه سوره نقطه

خندیدیم کلی نقطه

قبلش هم نمایشنامه خوانی نقطه

مثل خاری در انگشت نویسنده فرانسواز ساگان نقطه

عکس نویسنده شبیه من بود ذوق کردم زیاد نقطه

ندیدن کار بخوان نقطه

پول همرام نیست نقطه

۳۵۰۰ تومان دارم نقطه

بلیط ۴۰۰۰ تومان است نقطه

۵ شنبه حتما می رم کار رو ببینم  نقطه

و گرنه عقده ای میشم نقطه

ایستگاه چهارم :

باران می بارد نقطه

هوا سرد است نقطه

من دلم پُر از آرزوها ست نقطه

خدایا آرزوهای من و خودم و دریاب نقطه

گه ملحد و گه دهری و کافر باشد

                                           گه دشمن خلق فتنه پرور باشد

باید بچشد عذاب تنهایی را

                                         مردی که ز عصر خود فراتر باشد

ای کاش مرد بودم ٬ نقطه

هر چه شعر حماسی و شور افرین است در وصف این مردان است نقطه

و هر چه شعر درباره ی ناز و کرشمه برای زنان نقطه

جداْ از زن همین را می بینیم نقطه

برای خودم و برای تمامی مردان و زنانی که چنین نگاه منزجری نسبت به زن دارند متاسفم نقطه

نقطه

نقطه

نقطه

نقطه

نقطه

نقطه

نقطه

نقطه

نقطه

نقطه

نقطه

نقطه

نقطه

نقطه

نقطه

نقطه

نقطه

نقطه

نقطه

نقطه

نقطه

نقطه

نقطه

نطقه

نقطه

نقطه

نقطه

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

اه لعنتی ٬ سه نقطه

 

دختری با قند 320...

دختر رفت توی اطاق پشتی....

صدای موزیک که توی خانه پیچیده بود را با بستن در کمتر کرد...

کیفش رو با زیر و رو کردن کیف بقیه ی مهمونا پیدا کرد...

از توش سرنگ و در اوورد...

تا اومد آستین لباسشو بالا بزنه و تزریق کنه....

پسر در اطاق رو باز کرد...

صدای موزیک با تمام شدت هجوم اوورد تو اطاق...

یک لحظه هر دو نگاهایشان در هم قفل شد...

پسر در را بست و بی خداحافظی رفت...!

تولد دوست مشترکشان بود...

دختر سرنگ به دست بغضش را مکید...

لباس هایش را پوشید ٬ از خانه بیرون آمد...

توی کوچه ی سرد و تاریک که حالا بارانی هم نم نمک شروع شده بود...

چقدر دلش هوای نان خامه ای کرده بود ...

اما قندش انقدر بالا بود که نه میتوانست به شیرینی لب بزند ....

و نه هیچ پسری تحمل آنقدر شیرینی را داشته باشد....!

باز هم محکوم بود به تنهایی ....

دختری با قند ۳۲۰...!

قبرستان آمال زنده به گور شده ی ما....

توی این چند وقته که سالومه اومده پیشم....خیلی تغییر کردم.

نگاهم به دنیا عوض شد.به آدم های دور و برم.

آخ که چقدر ذهنم کوچیک بود.

و چقدر نگام تهی.چقدر اشتباه کردم.وچقدر اشتباه می کردم.و چقدر اشتباه خواهم کرد....!

زندگی کلاف پیچیده و در هم تنیده ی یه سری اتفاقات غیر مترقبه همراه با اشتباهه...

اشتباهاتمونم از اونجا ناشی میشه که توی یه لحظه ما انتظار یه سری از اتفاقات رو نداریم...

وذهنمون انقدر درگیر و بسته و کوچیکه که اون لحظه نمی تونه بهترین گزینه رو انتخاب کنیم....

و ما همواره در زندگی مرتکب اشتباهاتی می شویم٬ غیر قابل جبران...

مثل من که الان چند وقتیه که پامچال و بامداد رو فراموش کردم....

باورتون نمی شه اگه بگم دیروز چه اتفاقی افتاد....

دیروز رفته بودم سوپر خرید کنم٬ مثل همیشه یه بسته شوکولات فندقی هم واسه خودم خریدم...

داشتم دوباره از کنار همون رودخونه ای که خوردم زمین و تو پام شیشه رفت و ....باقی ماجرا...

خلاصه داشتم رد می شدم دیدم یه دختر بچه ی ۵ ساله با موهای لخت مشکی که تا روی شونش

میومد...چتری هم داشت که روی ابروهاشو پوشونده بود...چشای مشکی...پر از شر و شور و

شیطنت ...یه پیرهن آبی تنش بود که توش خال خالای قرمز و زرد بود...با یه کفش سفید...ایستاده

کنار یه پسر با موهای فر ریز با چشمای سیاه ٬متفکرانه .... با پیرهن سفید و شلوارک

جین گشاد با کفش مشکی.

به نظرم آشنا میومدن...

هر دوشون یه لبخند شیطنت آمیز گوشه ی لبشون بود...

اما من محل نذاشتم ...اومدم برم که دیدم دارن صدام میزنن....

برگشتم دیدم ....ای وای پامچال و بامدادن...

چقدر بزرگ شده بودن توی این چند وقت...

تو کمتر از ۱ ماه ۵ سال رشد کردن...

اگر بگیم هفته ای ۱ سال ٬ بازم ۱ سال بزرگتر بودن...

دست جفتشون و گرفتم ...شو کولات فندقی رو باز کردم ...

نصفشو دادم به پامچال نصف دیگه شم دادم به بامداد...

رسیدیم خونه...کسی نبود ....حالا من توی شوک بودم که با اینا چی کار کنم؟

تا سر برگردوندم دیدم پامچال رفت خوابید زیر تخت...

بامدادم یه کتاب برداشت و شروع کرد به ورق زدنش...

صدای زنگ در....سالومه اومده...

دستاش و گرفتم ...ماچش کردم...

چقدر دختر داغی تو...خوبی....؟

سالومه تو بغلم رها شد...

به زور اووردمش تو اطاق...

مانتوش و شالشو جوراباشم در اووردم...

 تو یه تشت پلاستیکی آب سرد ریختم...

با یه دستمال که تو دست راستم از ناراحتی فشار می دم اومدم بالا سر سالومه...

پا شویش می کنم...نزدیک ۲ ساعت خوابید...

منم بالا سرش نشستم و به صورت قشنگش که انگار خدا نقاشی کرده زُل زدم...

از این دختراست که اگه ببینین می گین شبیه مینیاتوره...

چشماشو کم کم باز میکنه...

چشمش می افته به بامداد که روی پام نشسته ...

تو چشاش تعجب و خوندم....

بهش میگم پسرمه...

نمی شنوه...آخه سالومه شنوایی شم مشکل داره...از سمعک استفاده میکنه...

دوباره ولی اینبار با اشاره ی دست می فهمونم که پسرمه...

چشاش از تعجب گرد شده...

پامچالم یهو از زیر تخت میاد بیرون به سالومه نگاه میکنه....

سالومه از تعجب کم مونده شاخ در بیاره...

بهش می گم واقعا بچه هامو می بینی...

سرشو تکون میده به علامت تایید...

پامچال حسودیش میشه به بامداد...بامداد و میکشونم رو پای راستم زیر بغل پامچال و می گیرم

میذارمش رو پای چپم...

بیچاره سالومه...الان تو دلش چه خیالایی که نمی کنه...

میگم دیوونه اینا بچه های منن...شاید بچه هام نه....اینا خود منن...فقط در سایز کوچیک...

با دستاش می گه پس پسره چیه؟!

می گم مگه نمی دونی وجود آدمی ترکیبی از دو جنسه...

اونیکه بیشتر تقویت بشه جنسیت اصلی ما همون می شه...

پامچال آنیموس منه...بامداد هم آنیمای من...

تازه یه چیزایی دستگیرش میشه...

پامچال و بامداد و می فرستم برن یه کم بریز به پاش کنن...

به سالومه می گم دختر تو کی می خوای به مامانت بگی مریضی آخه...

به آسمون ابری بیرون نگاه می کنه...قطرات  بارون خودشونو محکم می کوبن به پنجره...

می گه موقع بر آورده شدن آرزوم...

میگم کدوم آرزو...

میگه به تو چه...

میگم باشه...با ما هم...!

یه سیگار از تو کیفش در میاره...روشنش می کنه شروع میکنه به کشیدن...

صدای شکسن یه ظرف از تو آشپز خونه میاد...

لابد کار این ۲ تا ووروجکه...!

سالومه سیگار میکشه....صدای هق هق گریه هاش پنجره ی اطاق و می شکنه...!

قدر دانی...!!

نه اینکه فکر کنین سوژه نبود این پست و گذاشتم نه....

هیچم این خبرا نیست...

این چند وقته انقدر لبریز شدم که دارم سر می رم...

فقط دیدم جای یه تشکر اینجا خالیه...

من مخلص تمام کسایی هستم که به این موجود تک سلولی آب زی که دوست داره

نویسنده بشه دلگرمی دادن...وبا اینکه خیلی جاها متنام خوب نبود باز هم تشویقم کردن...

چه در آشکارا چه در نهان....

در این مسیر ۲ ساله که نوشتن رو آغاز کردم ...که البته ۲ سال هم نبود...

چون من در ۱۴ سالگی یه رمان نوشتم که انقدر لوس و مفتضح شد که

تو ۱۶ سالگی وقتی خوندمش سوزوندمش که یه وقت به دست کسی نرسه و بشه مایع

آبروریزی....!

خلاصه سیر تکاملی پیمودم به نظر خودم ....

خوب متنای قدیمم خیلی نپخته بود...

خوندن زیاد کتاب...و وبلاگ های دوستان در تغییر کردن نوشته هام  موثر بود...

خوب من از نوشتن واقعیات شروع کردم و الان تا حدودی واقعیات رو دارم با تخیلات قاطی میکنم...

خودم که نوشته هام و متاسفانه یا خوشبختانه دوست دارم....چقدر اعتماد به نفس کاذب دارم من...!

خلاصه اینکه گفتم که من همه جوره چاکر و مخلص دوستایی هستم که میان نظر میذارن

و فکر می کنن من نظرا رو نمی خونم....

خوب شاید اعتراف به اینکه من عاشق نظرم خیلی بی کلاسی باشه...

اما جدا من نظر خیلی دوست دارم اونم اگه تعریفی باشه که دیگه خیلی حال می کنم...

بابا خوب آدمی که تازه کاره به تعریف و نظر احتیاج داره....

بعد کم کم که دستم روون شد دیگه بی خیال نظر...

اصلا نظراتونم پاک میکنم...والا...!

آقاجون ....خانم جون...کف کردم بس که گفتم چاکریم...

حامد جان مرسی یه عالمه....

زهرا جان ...کامنت های خصوصیت انقدر بهم روحیه میده که حد نداره ....

و بقیه دوستان که من و همراهی می کنید ...خیلی دوستون دارم....بازم من و همراهی کنید...

ای ول ...دارید من خودم یعنی شخص خودم وقتی که نویسنده نیستم چقدر لات تشریف دارم...!

قوربون همتون....

راستی متن هام داره پشت سر هم و مربوط بهم می شه....

پس سعی کنید جا نمونید....

سالومه ۱ روز در میون میاد خونمون...

منم تغریبا هر یه روز یه بار اتفاقاتمونو می نویسم...

دعا کنید زنده بمونه....

احساس می کنم سالومه خیلی حرفا واسه گفتن داره....

و منم خیلی چیزا برا نوشتن...!

پرنده تلاش می کند از تخم بیرون آید...!....؟

داشتم بر میگشتم خونه ....موبایلم زنگ خورد...

مامان بود گفت سالومه داره میاد اینجا...زود بیا....سر راه هم بستنی بگیر دوست داره...

ریتم راه رفتنم و سریع تر کردم...به جای اتوبوس سوار تاکسی شدم...

بدو بدو خودم و رسوندم خونه...

اومدم تو اطاقم دیدم صفحه ی بلاگم بازه....سالومه داره تند تند می خونه...

انقدر سرگرمه خوندن بود که نفهمید من پشت سرشم...

نوک پا و آروم از اطاق میام بیرون...

محکم می زنم تو پیشونیم ...عجب گُهی خوردم بازم....یا تمیز ترش عجب غلطی کردم...

خوب بنده خدا شاید دوست نداشته باشه ازش چیزی بنویسم...

وای ....وای ....دیدی آدم یه موقعی یه خبطی می کنه....

بعد گیج می مونه به کی بگه...؟چون به کسی هم ربطی نداره...

ترجیح می دم شجاع باشم...دوباره میرم تو اطاق...با یه ظرف بستنی...

بستنی رو میذارم جلوش...و در همین حین یه سلام کوچیکم بهش میدم...

بر میگرده نگام کنه...سریع نگام و میندازم رو ناخن پام که ۱ ماه پیش روش یه شیشیه

سُس بزرگ افتاد و الان در حال افتادنه...

سالومه دوباره می خنده...

سرم و میارم بالا تو چشای سیاهش نگاه می کنم...

اثری از ناراحتی نیست...اتفاقا خوشحالم هست...

بهش می گم خوشحالی؟....

با سر تایید میکنه که آره خوشحالم...

میگم واسه اینکه دارم اتفاقای خودمونو می نویسم ٬ ناراحت نیستی....؟

سرشو میگیره بالا میگه نوچ...آخه بعضی واژه ها رو می تونه بگه....البته نوچ رو هم یه چیزی

تو مایه های تُ میگه...

بهش می گم فکر کن یه روز داستان های من و تو کتاب بشه...هم تو معروف می شی هم من...

خوشحال می شه میخنده....

میگم بسه دیگه هر چی من می گم میخنده...

یهو میاد طرفم....می شینه پیشم رو تخت...

همینطوری نگام میکنه...بعد یهو شروع میکنه به بو کردنم....

می گم ها چیه؟!بو میدم؟از صبح بیرونم....بدو بدو....مترو...و...

نگام میکنه...با حرکت دستش و یه کم واژه ی نامفهوم بهم می فهمونه برم حموم...

می گم اذیت نکن ...خستم صبح رفتم حموم....الان میخوام برم سریال "اشک ها و لبخندها "

رو ببینم بعد بخوابم...فردا صبح خورشید نزده میرم...

ول کن نیست...تا میام به خودم بجنبم می بینم زیر دوش وایسادم...

دارم با کف هایی که تو گوشم رفته ور میرم....زود خودم و گربه شور می کنم...

میام بیرون...خیس خیس لباسامو می پوشم...یه شلوارک گشاد ۴ جیب٬وای واقعا نمیتونم

شلوار یا شلوارک یا دامن بدون جیب رو متصور بشم...من کلا عاشق جیبم...

تو جیباشم همیشه پُره...آدامس...کتاب های کوچیک یک تجربه...خودکار...یه مداد آبی...صورتی...

بنفش...یه کاغذ سفید که ۴ تا شده...چند تیکه خُرده پاره های روزنامه...تلفن همراه...یه بسته پاستیل

بعضی اوقاتم اسمارتیس...کلا جیب های جادویی...یه لباس بنفش هم می پوشم که توش خط های آبی

به صورت افقی کشیده شده...فاصله خط ها از هم دیگه ۵/۱ سانته...

در ضمن رنگ شلوارکه سبز یشمیه...

یه روسری هم مثل خانم های محترم رشتی می بندم به کلم که موهام خود به خود نم گیری بشن ...

عینکم و می زنم...دست به سینه می شینم جلوی سالومه....

سالومه با ناراحتی نگام میکنه...

از قیافش می شه فهمید...که تو دلش داره بهم فحش می ده این چه ریختیه؟!

خوب منم پُر رو تر از این حرفام...با نگام بهش میفهمونم که به تو چه دوست دارم این تیپی بگردم...

از اطاق می ره بیرون ....منم شروع میکنم به نوشتن...هنوز اولین کلمه ای که به ذهنم رسیده روی کاغذ

جا خشک نکرده یهو دیدم یکی از پشت روسری مو از سرم کشید....

که انقدر محکم کشید فکر کنم چند تار موی بی گناه هم لای روسری کنده شد...

روسری و پرت کرد رو تخت...یه پیرهن آبی انداخت رو میزم...که درست رو کاغذایی که داشتم

توش چیز می نوشتم فرود اومد...

برگشتم نگاش کردم...

گفتم خوب که چی این مسخره بازیا...

با حرکت دستش و صداهای عجیب غریب فهموند که این لباس و بپوش...

بهش می گم ول کن ترو خدا...من حوصله ندارما...اون از حموم زورکیت...

این از این لوس بازیای مسخرت...یه کار نکن پرتت کنم بیرون...

همینطوری بچه پُر رو وایساده زل زده به چشمام...

بهش میگم خیلی دیونه ای مسخره...

شونشو به نشونه ی اینکه برام مهم نیست حرفی که زدی میندازه بالا...فکر کنم شونه ی چپش بود...

چشماشو می بنده...

این حرکتش یعنی یالا بپوش لباس رو...

حالا چون من یه لباس خواب بهت دادم ...رفتی تو هم یکی واسه من گرفتی ..

عجب آدمی هستی تو...اینارو میگم و لباسی که سالومه داده رو می پوشم...

لباس آبی فیروزه ای...با یقه ی گردی که یه کم بازه و منو معذب می کنه....

و دامنشم به زور خودشو می کشونه تا زیر زانو هام....

راستی یه جیب کوچولو هم سمت چپ لباس هست که روش یه گل همیشه بهاره به رنگ قرمز...

خوب خدا رو شکر جیب داره....

دست چپم و می کنم تو جیبش می گم اگر جیب نداشت درش می اووردم...

به زور منو میشونه روی صندلی ....موهامو شونه میکنه....از دو طرف برام میبافه....

به ته بافته ها هم کش آبی میزنه...

سر م و بوس می کنه....

با اشاره و صدا های گنگش بهم می فهمونه که قدر زندگی رو بدون....!

بی صدا می ره رو تختم...پشتشو می کنه بهم...و انگاری می خوابه...

منم الان آروم نشستم دارم این اتفاقات و تایپ می کنم...تا بیدار نشده...!

فعلا شب همگی به خیر....